۱۲ تیر ۱۳۸۹

نورا-سه



من نمی دونم مامانم بهت چی گفته. ولی من دلم نمی خواد باهاش ارتباط داشته باشم. حالم ازش به هم می خوره. ازش متنفرم. به کونم هم نیست که تو چی فکر می کنی. 
این ها رو لیزا داشت بهم می گفت. پای تلفن. صداش می لرزید. فکر کردم یا باید هی حاشیه برم و از این ور اون ور حرف بزنم تا بلکه بگه چرا این قدر از مامان باباش بدش میاد یا اینکه صاف بهش بگم چی فکر میکنم. اگه اشتباه کرده باشم چی؟ ریده می شه به همه چی. اصلا یارو ممکنه بره ازم شکایت کنه. اگه بخوام حاشیه برم گوشی رو می ذاره و می گه دیگه زنگ نزن. 
زنیکه پیر احمق از خود راضی. اس هول. زندگی من رو به گه کشید. اصلا من واسه چی دارم با تو حرف می زنم؟ تو چه می دونی چی گذشته به من؟ یک پیرزن تنهای دم مرگ دیدی که برات نالیده که دخترش- تنها دخترش- ولش کرده. بهش سر نمی زنه. کون گنده اش تو ویلچره نمی تونه غذای فاکینگ خودش رو درست کرده. حالا که داره  می میره یاد من افتاده. خبر نداره که بمیره من می رم کلیسا شمع روشن می کنم از خوشحالی.
نمی دونستم مسیحی ها از خوشحالی هم تو کلیسا شمع روشن می کنن. فکر می کردم مثل سقاخونه خودمون فقط مال حاجت روا شدنه. این قدر هم عصبانی بود که نمی شد ازش بپرسم. یک هو گفتم لیزا مامانت چیزی بهم نگفت ولی بابات تو رو آزار جنسی می داده نه؟

لیزا جیغ زد. چنان جیغی که قلبم هری ریخت. لیزا زن سی و سه با دو تا بچه گنده پای تلفن ضجه می زد. از ساعت سه و بیست و پنج دقیقه تا پنج دقیقه به چاهار.
بعضی زخم ها رو هیچ دارو و مشاوره ای خوب نمی کنند. زخم ها ابدی می مونن. باهاشون زندگی می کنیم. 





search