۱ مرداد ۱۳۸۹

لحظه نگاری- ۱



در زندگی یک لحظه هایی هستند که فراموش نمی شوند. لحظه هایی که عطر دارند. رنگ دارند. بو دارند. که آدم بیست سال هم که بگذرد چشمش را که ببندد حس و بو و رنگ آن لحظه را زندگی می کند. امشب داشتم کاغذ پاره هایم را می خواندم. لحظه هایم آنجا بودند. از دفتر یادداشت سال هزار و سیصد و هفتاد و دو بگیر تا همین پارسال. دلم خواست لحظه هایم را بنویسم. لحظه ای که پای تلفن بهم گفت دوستم ندارد بلکه دیوانه ام شده. لحظه ای که دکتر گفت در سرویکس ات سلول های غیر عادی وجود دارد. غیر عادی؟ بله غیر عادی. سرطانی. لحظه ای که صدای برادر بزرگم را از پشت گوشی شنیدم که به مرد گفت برادر کوچک مرده. لحظه ای که رسیدم به بیمارستان و بابا مرده بود. لحظه ای که دکتر گفت حامله ای. لحظه ای که برای اولین بار بوسیدم. اولین بوسه. اولین عشق بازی. اولین عاشقی. لحظه ای که باور کردم مردی و دیگر برنمی گردی

دیدم چقدر آدم های عزیزم مرده اند. مرگ لحظه ساز بزرگی بوده در زندگی من

اولین لحظه نگار ولی دوست دارم از زندگی باشد. از لحظه ای که شاشیدم روی آن میله دراز پلاستیکی و دو تا خط صورتی پیدا شدند. گفتم اشتباه است. جیغ زدم که اشتباه است. رنگ لحظه سیاه بود. حسش ترس و سرگیجه. بو نداشت بس که ترسناک بود. مرد را فرستادم که یک مارک  معروف تر و گران ترش را بخرد. تهدید کردم که دو دقیقه ای برمی گردی. همچین سلیطه ای در وجودم بود و من و مرد ازش بی خبر بودیم. دومی هم دو خط صورتی توی چشمم کرد. گفتم غیر ممکن است. غیر ممکن بود. زنگ زدم به دکترم. گفتم من دارم می آیم. منشی گفت وقت ندارد. گفتم آی دونت کر. دکتر گفت خب حامله ای دیگر. چرا باور نمی کنی؟ از مطب دکتر تا آپارتمان آن زمان مان پنج دقیقه راه بود. عر زدم. تمام آن روز و همه روز بعد را روی مبل نارنجی عر زدم. ظهر روز بعد زنگ زدم به کلینیک کورتاژ و وقت گرفتم. باز هم عر زدم. به تنها چیزی که فکر می کردم درسم بود. من شاگرد ممتاز و در حال خواندن دو فوق لیسانس با آینده ای درخشان و پیشنهادهای رنگ و وارنگ برای دکترا بودم. چسی نیست این ها. این جایی ها می گویند "نِرد" خرخوان یا کرم کتاب خودمان. برایم بچه مهم نبود. دروغ چرا. درسم مهم بود. پیشرفت درسی ام عشقم به رشته هایم به درسم به کارم مهم بود
وقت کورتاژ گرفتم برای هفته بعد. فردا که شد فکر کردم این بچه ادامه عشق است. امتداد عشق است در شکم من. تکه ای از آدمی است که عاشقش هستم. رنگ لحظه آبی بود با رگه های خاکستری شک. حسش ترس و عشق. بوی لحظه بوی تنش بود در بستر عشق بازیمان. فردایش قرارم را کنسل کردم. بچه ماند و خود عشق شد
 و من هنوز در خاطراتم دختری را به یاد می آورم که بی دغدغه می خندید و سرخوش می رقصید
و نمی دانست مادر بودن چه بار سنگینی است بر شانه های زن
 

search