۲۳ مرداد ۱۳۸۹

بزن تار و بزن تار

 
 
شنبه ها روزهای خوبی هستند. نه همیشه. ولی بیشتر وقت ها. در شنبه ها ما سعی می کنیم بدبختی های خودمان و مملکت مان را فراموش کنیم و خوش بگذرانیم. خوش گذرانی به شیوه یک انسان ده نشین بچه دار البته. حالا این لوییس که پریروزها باهاش قرار داشتم گفت بعد از ده سال به شهر ما آمده است و چقدر شهر شلوغ و پر ترافیک شده. گفتم تو دیگر از چه دهاتی می آیی که به اینجا می گویی شلوغ؟ گفت از یک ده شش هزار نفری. خب اینجا صد هزار نفر جمعیت دارد و لوییس حق داشت بترسد از این همه آدم و شلوغی. لوییس گفت یک ان جی او راه انداخته در پرو که به زن ها کمک می کند استقلال مالی پیدا کنند و من اگر یک زمانی خواستم میتوانم بروم با او در پرو کار کنم. گفتم دستت درد نکند و بهش فکر می کنم. حالا کی پا می شود برود پرو با یک بچه و کلی بدهی دانشگاه؟ اصلا چه مرگی داشتم این همه سال درس بخوانم که این همه بدهکار شوم؟ 
 
به هر حال با بدهی یا بی بدهی ما شنبه صبح ها سر فرصت تخم مرغ نیمرو می کنیم و می خوریم. بعد شال و کلاه می کنیم می رویم بازار کشاورزها. میوه ها و سبزی های ارگانیک بدون پِستی ساید می خریم و احساس حمایت از کشاورزهای منطقه و انسان سالم و باحال بودن می کنیم. با همه آدم های سالم و باحال شهر هم معاشرت می کنیم. یکی یک قهوه می گیریم و می شینیم سر میزهای چوبی پکیده بازار با هم در مورد سیاست های هارپر حرف می زنیم و بهش فحش می دهیم که دلمان خنک شوم. بیشتر وقت ها از اوضاع و احوال ایران سوال می کنند و من چس ناله ام تمامی ندارد. شلی امروز گفت به نظرش کار خوبی باشد که همه مان برویم جلوی شهرداری بنشینیم و روزه سیاسی بگیریم و روزنامه ها و شبکه های تلویزیونی بیایند و از ما عکس و فیلم بگیرند و آبروی دولت فاکینگ ایران برود. ارین گفت آن ها به تخم شان هم نیست. البته در زبان انگلیسی نمی گویند به تخم شان هم نیست و می گویند دی دونت گیو اِ شت. ارین گفت باید کار بزرگ تری بکنیم. مثلا تظاهرات در تورنتو. من گفتم من خیلی خسته ام و می خواهم یک روز هفته لااقل یادم برود از چه گوری آمده ام و لطفا ولم کنید بابا. این را مامانم همیشه می گوید. از چه گوری آمده ام را. یک چیزهای خنده دار دیگری هم می گوید. مثلا به ا.ن می گوید تون به تون شده. من نمی دانم معنی تون به تون چیست ولی می دانم مامان هر وقت خیلی عصبانی باشد این را می گوید. گاهی هم می گوید دیوث. این بدترین حرفی است که مامانم در همه زندگیش زده
 
بعد ما ناهارمان را از همان بازار می خریم. بابا غانوش و سموسه خیلی تند اتیوپیایی. می آییم خانه و خریدها را جا به جا می کنیم. بعد می خوابیم. از خواب که بیدار می شویم ناهار را برمیداریم. توپ فوتبال و بساط هاکی بچه را برمی داریم. آب و صابون و لباس اضافه برای بچه برمی داریم. می رویم به زمین چمن دانشگاه شهر. بچه و مرد هاکی و فوتبال بازی می کنند و من روی نیمکت زیر درخت گنده دراز می کشم و کتاب می خوانم. بس که تنبلم و حال دویدن ندارم. همیشه بهانه ام این است که خیلی کار می کنم توی خانه و بیرون خانه و خسته ام و اهن و اوهون. ولی واقعیتش این است که دلم پر می زند برای آن یک ساعتی که برای خودم و فقط برای خودم دارم
 
امروز دو تا سنجاب هی از درخت بالا و پایین می رفتند. آن هم وقتی که من داشتم یک بخش مهم کتاب راجع به روند شکل گیری سلول های مغز انسان تا سن هفت سالگی را میخواندم. هر بار که این چیزها را میخوانم می شاشم به خودم که انگشت هم توی دماغم بکنم یک جوری روی سلول های مغز این بچه اثر می گذارد. باید حواسم جمع باشد که انگشتم را تا کجا توی دماغم بکنم. خیلی هم باید جمع باشد. وقتی رسیدم به جایی که می گفت شاد و راضی بودن والدین فلان و بیسار تاثیر را دارد بر فلان جاهای بچه یک بچه آهویی از پشت بوته چند متر آن طرف تر برایم یک صدایی در آورد. بعد دیگر دلم نخواست کتاب بخوانم. خواستم به این فکر کنم که چند نفر تا به حال زیر این درخت نشسته اند یا خوابیده اند یا غذا خورده اند و به آهوها و سنجاب ها نگاه کرده اند و حالا مرده اند؟ باید یک کاری بکنم که وقتی مردم بچه ام خیلی غصه نخورد
 
یک کمی آهنگ های آی پاد را بالا پایین کردم. بعد از دو سال تازه از کمد درش آوردم و دیدم در سفرمان به ایران یک انسانی با سلیقه ی خیلی عجیب از حبیب تا اشلی سیمپسون تا آغاسی و هایده و گل های رنگارنگ رویش گذاشته. مانده ام معطل که چه خاکی به سرش بکنم. یک هایده پیدا کردم که می خواند بزن تار و بزن تار و دلم از دنیا گرفته و این ها. بچه هاکی و فوتبالش تمام شد و آمد اعلام کرد که هَسته شده و دست هایش پَفیف شده و من دست هایش را بشورم لطفا. بعد گفت وای دل خانوم آوچیز شد؟ گفتم بچه جان آدم بزرگ ها دلشان گاهی آوچیز می شود و بعد خوب می شود. گفت مای هنوز بیبی. گاهی دلم می خواهد همیشه بچه بماند و بزرگ نشود که دلش آوچیز بشود و بشیند در پارک دلم از دنیا گرفته ی سگ مصب گوش کند
 
انی می گوید تو کون خل هستی که دنبال بدبختی می روی. کارت را عوض کن. برو بار تندری چیزی شو. مامان بزرگ من از آمریکا که برگشته بود میگفت خاله ات یک کارگر دارد اسمش انی است. بعد می گفت انی مثل همین گهی خودمان. ولی من کارم را دوست دارم. دردهای آدم ها رو بو می کنم و زخم هایشان را لیس می زنم. گاهی بهتر می شوند گاهی نه. همین که آدم بداند که کسی با زبان آماده هست که زخمش را لیس بزند حال آدم را بهتر می کند. حالا اصلا چه کسی بار تندر کان گنده تنبل می خواهد؟
 
بعد از هاکی و فوتبال می آییم به خانه. مردها دوش می گیرند و من دور خودم و خانه می چرخم. بعد هم می رویم خانه کسی پلاس می شویم برای چایی. یا زنگ می زنیم کسی بیاید به خانه مان برای چایی. شام سالاد می خوریم به بچه سیب زمینی پخته یا نان و پنیر می دهیم و می خوابانیمش. بعد هم شاید زنگ زدیم کسی آمد با هم عرق خوری کردیم. قبل از عرق خوری چک و چانه می زنیم که فردا چه کسی ساعت هفت صبح پا شود و بچه را بگیرد که آن یکی تا هشت بخوابد. این هم از آن چیزهای کوچک بی اهمیتی است که آدم قبل از زاییدن بهش فکر نمی کند. عرق خوری شنبه شب ها را می گویم که یک شنبه صبحش باید کفاره اش را پس بدهی ولی به هر حال شنبه ها روزهای خوبی هستند. نه همیشه ولی بیشتر وقت ها




 

search