۴ شهریور ۱۳۸۹

دو دنیا



مادر من به پای تلفن به بچه می گوید عزیز دلم عشقم دلم برایت تنگ شده است. بچه می گوید بیا اینجا. فکر میکند خب اگر دلت تنگ شده بیا اینجا دیگر

مادر من پای تلفن به بچه می گوید بیایم آنجا می خورمت. بچه با تعجب نگاه می کند و می گوید مامان اُوُرگ فانی. من بوف نیستم

برادر من به پای تلفن به بچه می گوید عاشقتم. بیایم وشگونت بگیرم؟ بچه با تعجب می گوید نو پیشگون. پیشگون کار بد. وای دایی مای پیشگون؟ (چرا دایی من را وشگون بگیرد؟)

من به مادرم می گویم با بچه باغبانی کردیم و باغچه را بیل زدیم و یک کرم در باغچه بود و بچه کرم را ناز کرد. مادرم جیغ می کشد که نه. وای. کرم؟ دست به کرم نزن. تلفن روی صدا پخش کن است. بچه می پرسد وای مامان بزرگ کرم نو دوست؟ وای مای کرم نو دست؟ من برای مامان بزرگ توضیح می دهم که کرم خوب است و ما فقط باید مواظب باشیم که محکم نازش نکنیم چون ممکن است آوچیز بشود. مامان بزرگ همچنان غر می زند که چرا بچه به کرم دست زده است

بچه دارد گریه می کند. بستنی می خواهد. رفتیم خرید و تصمیم گرفت با پولش ذرت بخرد که در خانه ذرت بو داده درست کنیم. گفتم خوب فکرهایش را بکند چون اگر ذرت بو داده بخرد پولی برای بستنی نمی ماند و بعدا پشیمان نشود. ذرت بو داده که تمام شد پشیمان شد و بستنی خواست. یادش آوردم که تصمیم خودش بوده و حالا باید پول هایش را جمع کند دوباره تا بتواند بستنی بخرد. گریه کرد که اَنینی می خواهد و پول ندارد و خیلی آپسِت است. مادرم همان موقع زنگ زد. پای تلفن بود که به پسرک گفتم اگر میخواهد گریه کند اشکالی ندارد چون می دانم که دلش گرفته ولی باید برود توی اتاقش و در را ببندد و اگر بخواهد من می توانم بغلش کنم ولی به هر حال بستنی در کار نیست. مادر من گفت تو را به خدا جانِ من به این بچه یک بستنی بده. من دلم کباب شد. مامان جان فدایت بشوم یک بستنی مگر چند است؟ من پولش را می دهم. مادر من یک ساعت پای تلفن کباب شد. حتی مدت ها بعد از اینکه پسرک داستان بستنی را فراموش کرده بود مامان بزرگش در حال کباب شدن بود

مادر من به بچه می گوید وقتی بیایم با هم می رویم خرید و هر چه بخواهی می خریم. بچه می گوید نو هِیلی هَرید. کم هَرید. یعنی که خیلی خرید نمی کنیم و کم خرید می کنیم. من همیشه به بچه می گویم چیزی را که لازم داریم می خریم. نه بیشتر

مادر من چند هفته پیش به بچه گفت شوشول طلای من. بچه هار هار خندید که مامان بزرگ فانی. مای دودول نو طلا. بعد شلوارش را کشید پایین و به دودولش نگاه کرد و پرسید مای دودول چی رنگی؟ گفتم رنگ بدن بچه جان

خاله ی من به من می گوید اون پدر سوخته را ببوس. من دارم پیاز خرد می کنم. تلفن روی بلند گو است. همیشه بهشان یاد آوری می کنم که تلفن روی بلند گو است و حواستان باشد. بچه می پرسد وای بابا سوخته؟
مادر من پای تلفن از اضاع مملکت غر می زند. می گوید کارمندان اداره خاله ام باید بروند اصفهان. خیلی از زن ها تصمیم گرفته اند کار را ول کنند و بشینند در خانه. که این کثافت ها از اول برنامه شان این بوده. دارم رانندگی می کنم. بلوتوث روشن است. به خانه که می رسیم بچه می گوید مامان اُوُرگ حرف بد زد. وای مامان اُوُرگ حرف بد زد؟ می گویم مامان بزرگ حرف بد نزد. ناراحت بود. هزار تا وایِ دیگر می پرسد
آدم به این چیزها فکر نمی کند. آدم اصلا این چیزها را بلد نیست حتی اگر در کتاب ها خوانده باشد



search