۸ شهریور ۱۳۸۹

Mirror Mirror Who Am I?



با خودش قرار گذاشته بود که دیگر برای هیچ نهاد/شرکت/موسسه ی دولتی یا خصوصی کار نکند. که بنشیند خانه و کتاب کودکان بنویسد و فیلم های مستند کوتاه بسازد و کتابی را که شهرداری شهر پیشنهاد نوشتنش را داده بود به جایی برساند و مشاوره خصوصی بدهد. از محل کار سابقش تماس گرفتند که برگرد و ما این قدر به حقوقت اضافه می کنیم برای یک پست بالاتر. آدم حریص می شود. فکر پس انداز دانشگاه بچه را می کند. فکر بیمه دندان پزشکی را می کند. دروغ چرا؟ فکر عنوان شغلی اش را می کند. خودش را گول می زند که در این پست جدید قدرت بیشتری خواهد داشت و سه هزار کار مفید خواهد کرد و شهر را کن فیکون خواهد کرد
همین می شود که صبح ساعت هفت از جا می پرد. بچه را صبحانه می دهد. روانه اش می کند با ساک غذا و لباس اضافه و کرم ضد آفتاب و چه و چه. سر کار چایی می خورد. سبز. سیاه. قهوه می خورد. با شکر. بدون شکر. ماست می خورد. میوه ای. هلو. با پروبایاتیک. ای میل می زند. ای میل می خواند. تلفن می زند. دختر پانزده ساله ای است که حامله شده. معتاد است. بچه را چه کنند؟ مادربزرگ بچه را نگه نمی دارد. کس دیگری را ندارد. بچه اف ای اس* خواهد داشت. به احتمال نود و نه در صد. دختر نوزده ساله ای است که حامله شده. می خواهد با دوست پسرش به مسافرت دور دنیا برود. مدل هیچ هایکی. علف بکشد و خوش باشد. بچه را چه کنند؟ خانواده ای در کار نیست. آدم ها تنهایند. تنهایی عریان. دخترک دوازده  ساله ای است. بلو جاب می دهد. پول موادش را می گیرد. مادرش هم. پسرک نه ساله ای است. خاله ی بیست و چند ساله اش دستمالی اش می کند. مادر دو بچه ای است. شوهرش کتکش می زند. پول نمی دهد. فرار کرده از شهر بغلی به این شهر. در خانه ی امن زنان است. مشاور خوب برای بچه هایش لازم است. برای خودش لازم تر. خانه ی دولتی می خواهند. پول و غذا. بعد از دویدن های بسیار بین سه طبقه و غصه و حرص و داد و بی داد- وقتی که جانش در آستانه ی تمام شدن است می رود دنبال پسرک

می خندد مرا که می بیند. دنیا روشن می شود. امن می شود. خوب می شود. می رویم خرید. شام درست می کنم. پسرک کف آشپزخانه سوپ درست می کند. لوبیا و نعناع و نمک در یک قابلمه پر از آب. کف آشپزخانه کم کم دریاچه ی آب نعنایی پر از لوبیا می شود. بستنی یخی درست می کنیم با آب گلابی و هلو. کتاب می خوانیم. ظرف می شوریم. شام می خوریم. حمام می رویم. می خوابد

برگشتن به کار خوب است. کاری که عاشقش هستی خوب است. به کار انداختن آن قسمتی از مغز که گذراندن بیشتر اوقات با بچه از کارش انداخته خوب است. به درد خوردن و پست و مقام و پول داشتن خوب است. ولی من ترجیحم این بود که پولدار باشم. بچه را بفرستم مدرسه بدون اینکه نگران پول مدرسه اش باشم. بروم دکترا و پست دکترا بخوانم. گاهی در این دانشگاه و آن کالج این کورس و آن کورس را درس بدهم. بنویسم. بخوانم. معاشرت کنم. تحقیق کنم و نگران پول دندانپزشک و شهریه دانشگاه بچه نباشم. دروغ چرا؟ آدم مچ خودش را می گیرد که ادعای فلان و بیسارش می شود ولی در رویاهایش یک خرده بورژوای محافظه کار بیشتر نیست


search