۱۰ مرداد ۱۳۸۹

we were not in the garden from day one

 
 
قسمت اول

مشکل در باغ نبودن در خانواده ما ارثی است. خدا بیامرز پدرم در باغ نبود. البته نه به شدت زن و فرزندانش ولی خب همین دور از باغ بودن چند باری کار دستش داد اساسی. پول هایمان را خوردند و بردند و به لطف خوش فکری اش هر بار اوضاع را جمع و جور کرد تا روزی که در سن چهل و دو سالگی مرد. 
بعد نوبت مادرمان شد که اصلا در باغ نبود. هر چه بود و نبود به باد رفت. مادر بیرون باغ ما که رفت چیزها را پس بگیرد چند تا قاضی و رییس کلانتری بودند که خواستند صیغه اش کنند تا امضا کنند که پول هایمان را پس بگیریم. خوشگلکی بود مادر در آن روزها. جوان و سفید و بور و مور با یک پرده گوشت دلنشین. صیغه نشد و فحش داد و همه چیز رفت.
بعد برادر کوچک بود و من که در گیج و گولی دست هم را از پشت بسته بودیم. پدر که زنده بود به من می گفت جای تو اینجا نیست. می خورندت. من دلم می خواست فکر کنم منظورش این است که خوشگل هستم که خورده می شوم ولی او می گفت اینجا زن باید گرگ باشد و حتی اگر هم گرگ باشد حقش را میخورند چه برسد به تو که بره ای. بعد هم همیشه پس کله ام را ناز می کرد و می گفت کاش بره بودی. گوساله ای و هار هار می خندید. بعد من محکم چند تا مشت بهش می زدم. او هم می گفت دروغ که نمی گویم آخ آخ نزن پدرسگ. 
برادر کوچک چند صد باری کلاه سرش رفت و گول خورد و دلش شکست با همه دانشش دائم بی کار می شد چون روابط نداشت و بلد نبود یکی از آن ها باشد و تحمل نمی کرد بعضی چیزها را و هی زنگ زد به من و گفت دور باید از این خاک غریب ولی نشد که دور بشود. مرد در سن بیست و هفت سالگی.
من فرار کردم و جان به در بردم. آمدم قاتی کسانی که هیچ کدام در باغ نیستند. یا شاید هم همه با در هم در یک باغ هستیم. خدا می داند. خنده شان معلوم است و عصبانیت شان معلوم است. دوستت دارند معلوم است و ازت متنفرند معلوم است و با تقریب خوبی زندگی برای گیج و گول هایی امثال من امن و امان است. پولمان را نمی خورند و دلمان را نمی شکنند و دروغ بهمان نمی گویند و به هم و به قانون اعتماد داریم و احساس می کنیم رستگار شده ایم.
برادر بزرگ اما هنوز آنجاست. او هم به مانند بقیه اعضای خانواده با شدت و حدت فرسنگ ها دور از باغ حیران ایستاده و به باغ وحش داخل باغ نگاه می کند.

قسمت دوم

ما دو سال پیش تصمیم گرفتیم خانه مان را در ایران بدهیم اجاره. خانه بزرگ است و در جای خوب شهر بنا به تعریف خوب در تهران. دو هفته وقت داشتیم در ایران و قیمت خانه بالا بود و کسی نبود اجاره اش کند. یک آقایی آمد که برادر فلان ورزشکار معروف است و عاشق خانه شده. من- ملقب به گیج اعظم- از زمان مهاجرت به بعد بسیار بدبین شده ام. این البته یک اعتراف است- گفتم نه. خانه به برادر فلانی نمی دهیم که برادر فلانی همانا اوضاعش خراب است. در جواب چرای مرد و برادر جوابی نداشتم جز چیزی که این جایی ها بهش می گویند گات فیلینگ. ولی آیا چه کسی گات فیلینگ یک آدم بیرون باغِ شدیدا پارانویا را جدی می گیرد؟ خانه اجاره رفت به برادر فلانی. پارسال که ایران بودیم برادر فلانی ما را دعوت کرد به خانه. خانه غرق در رنگ زرد و صورتی بود با صندلی های عظیم و سیصد و پنجاه ساعت آبی و سبز و صورتی آویخته به دیوار. من پسرک را شیر دادم و روی صندلی های ناراحت زرد کمر درد گرفتم. خانم خانه گفت واااای چرا شیر می دهی؟ سینه ات خراب می شود. بعد مرا برد به اتاق و گفت سینه هایش را عمل کرده و من اگر دکتر خوب می خواهم به من معرفی می کند و حیف پستان انسان که آویزان شود و بچه اش یک هفته شیر خورده و بعد به همه گفته که شیرش خشک شده و رفته عمل کرده و خلاص. بعد ممه هایش را به من نشان داد و رفت. من از خانه زرد و صورتی آمدم بیرون با گات فیلینگی نگران.

قسمت سوم

بابای خانم ممه عمل کرده که می شود پدر زن برادر آقای فلانی- می دانید که در ایران روابط بسیار مهم هستند و من باید حتما ربط همه آدم های این داستان را به آقای ورزشکار مشخص کنم- به مرد و برادر بزرگ پیشنهاد شراکت می دهد. من مانند ترقه از جایم می پرم که نه. کار در ایران اشتباه است و بیزینس در ایران ارتباط می خواهد و کثیف است. دلایلم قانع کننده نیستند. پدر زن برادر آقای فلانی زن و بچه دارد و دوست دخترهای جوان دارد و نماز می خواند و عرق می خورد. من می گویم با آدمی که این مدلی است نباید کار کرد. هار هار به من می خندند که در ایران همه این مدلی هستند و تو زیادی درس های علوم اجتماعی خوانده ای و در یوتوپیا زندگی می کنی و حقا که همان گوساله ای هستی که بودی و حتی تبدیل به گاو هم نشده ای.

قسمت چهارم

دو سال گذشته. پول ما خورده شده. خانه مان هنوز زرد و صورتی است. پدر زن برادر آقای فلانی می گوید پولتان را پس می دهم. نمی دهد. می دانیم. می خواهند به زور پول را ازش پس بگیرند. آن را در قسمت دیگری می نویسم. برای دوست کانادایی ام آن قسمت بعدی را که هنوز اینجا ننوشته ام تعریف کردم. گفت انگار فیلمی می بیند از مافیای چین یا حتی بدتر کارتل های مواد مخدر مثلت طلایی. دردم آمد. راست می گفت. اوضاع در ایران به همین بدی است. با درد یا بی درد.

قسمت پنجم

خوشحالم که اینجا هستم.

قسمت ششم را بعدا خواهم نوشت



search