۲۰ شهریور ۱۳۸۹

یادم باشد شنبه ها مریض نشوم



از دیروز تب دارم و دندان هایم زیر دو تا پتو تالاق تالاق به هم می خورند. برای همین مراسم معمول روز شنبه را دستکاری کردیم به این ترتیب که مرد بچه را ببرد به بازار و خرید بکنند با هم و بیایند. لیست خرید را می دهم دستشان. بچه می گوید ایستِ هَرید بی نی ویسَم؟ می گویم بنویس. روی لیست من را چند تا خط می کشد و می دهد دست مرد و می گوید دِر یو گو. پتو دور خودم پیچیده ام و ایستاده ام وسط آشپزخانه تا بروند. می گویم فارسی اش می شود بفرمایید. می گوید یِس. اِاَر آیید. می پرسم کیف بچه را برداشتی؟ بله. ضد عفونی کننده ی دستش را برداشته ای؟ نه. دستمال خیس برداشته ای برای پاک کردن دست و دهن بعد از بستنی و غذا؟ نه. پس چی برداشته ای؟ چیزی برنداشته ام. کیفش را برداشته ام. کیف خالی را می گفته. کیفش را می بندم می اندازم کول پسرک. می گویم کیف خالی را برای چی برداشته بودی آن وقت؟ هار هار می خندد. خودت گفتی کیفش را بردار نگفتی تویش چیزی بگذارم. مثل آن باری که گفتم بالای سر پیاز باش تا من بروم حمام. حمام های من از روی ساعت چاهار تا پنج دقیقه. آمدم پیازها سوخته بودند و مرد همچنان بالای سرشان ایستاده بود. گفت خودت گفتی واستا نگفتی چقدر باید سرخ بشوند. برایش شیشکی می بندم. می روند

زنگ می زنم. دارند بستنی می خورند. بادمجان و سبزیجات یادت نرود. با تخم مرغ و مرغ و گوشت چرخ کرده. لیست خرید را روی میز آشپزخانه جا گذاشته است. نه. خیالت راحت. بستنی قیفی کجا می فروشند؟ می گویم زیاد بستنی نخورید. بعد می گویم خانم آلمانیه. از در جلوی نان فروشی باید بروید تو

زنگ می زند. چه خبر؟ بهتری؟ خب واقعا در یک ساعت چقدر ممکن است آدم بهتر شده باشد؟ ولی این جنبه ی منطقی داستان است و جنبه احساسی اش این است که نگران بوده و من دوست دارم که نگران بوده. کجایید؟ داریم سوسیس سیخی می خوریم. بچه داد می زند یامی مامان. مگر قرار نبود برای بچه سوسیس نخریم؟ نه این سوسیسش فرق می کند. به جایش عصری می برمش پیاده روی. خنده ام می گیرد. انگار پسرک یک پیرمرد باشد با کلسترول بالا

می خوابم. کمی در حال هذیان هستم. می شنوم که می آیند. بچه خوابیده. می گذارتش توی تختش. بلند می شوم توی یخچال را نگاه می کنم. هلو و شلیل خریده. یک لگن انگور خریده. چند تا ظرف پلاستیکی هست که داخلشان پر غذاهای نصفه نیمه خورده شده است. هی دنبال بقیه چیزها می گردم. بادمجان تخم مرغ مرغ گوشت نان کره محلی کدو کرفس خیار گوجه سیب. هیچی نیست. یک بسته توت فرنگی پیدا می کنم که رویش نوشته از کالیفرنیا آمده. احساس می کنم همه ی لکچرهایی که در مورد اهمیت محلی خریدن و تقبیح گه زدن به کره زمین به واسطه بار کردن سیب و توت و فرنگی از آفریقا و آمریکا و شیلی و بورکینافاسو و آوردنشان به کانادا و ورشکست شدن کشاورزهای محلی داده بودم به مانند گوزهایی بوده که در باد داده باشم

می گوید ای بایا چقدر این بازار کشاورزها گران است. ما امروز فقط سی دلار پول غذا دادیم. خسته هم شدیم بسکه توی صف غذا ایستادیم. بهش می گویم یک در کونی طلبش و می روم که بچپم زیر پتو. صدایش می آید که آواز می خواند: الد مک دانلد هد ا فارم ای یَ ای یَ او

پ.ن: این پست هیج کاری به کلیشه های رایج مردها فلان و زن ها بیسار ندارد. این داستان یک روز شنبه ای است که من تب داشتم 
پ.ن بعدی: من تصمیم گرفتم یک وبلاگ جدید در مورد روانشناسی کودک و باقی قضایا نزنم و همه را همین جا بنویسم. کارم قسمتی از هویتم است و این بلاگ هم همین طور. نتوانستم از هم جدایشان بکنم

پ.ن بعدتر: من حتی افکارم در مورد چیزهایی که میخواهم بنویسم هم به انگلیسی است. درسش را اینجا خوانده ام و می خوانم و کارم هم همین جا بوده. سعی می کنم تا جایی که می توانم معادل خوب فارسی پیدا کنم برای لغات و مفاهیم را روشن به فارسی بنویسم ولی شاید هم نتوانم
 







search