۲۶ شهریور ۱۳۸۹

هشت صبح تا هشت شب


استفنی ناتوانی ذهنی و جسمی دارد. ده ساله ای است با توانایی ذهنی چهار ساله و توانایی بدنی شش ساله. این البته بنا به گزارش دکتر است. استفنی مادری دارد و مادرش پدری دارد که در یوگوسلاوی سابق شکنجه شده و کمی اعصاب معصابش به هم ریخته و بچه هایش را کتک زده در تمام مراحل رشد. این البته بنا به گزارش افسر پلیسی است که نمی داند یوگوسلاوی خوراکی بوده آیا یا پوشاکی و نمی داند چه خبر بوده آن جا که منجر به شکنجه شدن بابای مامان استفنی شده. مامان استفنی دوست پسری دارد که نواحی خصوصی استفنی را برایش تیغ زده و بعدش هم دستمالی اش کرده. این البته بنا به روایت برادر مامان استفنی که می شود دایی استفنی است که خودش هم مثل مامان استفنی معتاد است. مامان استفنی دو تا بچه ی دیگر هم دارد در دو شهر دیگر از دو پدر دیگر. دوست پسر مامان استفنی سه بچه دارد در سه شهر دیگر از سه زن. مامان استفنی و دوست پسرش اجازه نگهداری از بچه هایشان را ندارند. این البته بنا به روایت خودشان است وگرنه سازمان حمایت از حقوق کودکان- از جمله ایجنسی معظم خودمان- معتقد است توانایی اش را ندارند چون یا های هستند یا داون

مشکل من این وسط دست هایم هستند. منظورم آن قسمت از مچ به پایین است. این خارجی ها به مچ به بالا می گویند آرم به مچ به پایین می گویند هند. مشکل من زبان فارسی هم هست که برای هند و آرم لغت جدا ندارد. ولی من منظورم هند است. دست هایم بلاتکلیفند. من  همیشه باید با گوشه ی یک چیزی بازی کنم. گوشه کتاب گوشه بالش گوشه در خودکار. حالا کارآگاه انجلا جلویم نشسته و من نمی دانم با دست هایم چه کنم چون هیچی دم دستم نیست. کارآگاه انجلا مصداق همان تبارک الله و فلان است. آدم دست و پایش شل می شود بسکه زیبا است. خوش هیکل است. جذبه دارد. مهربان است چشم هایش. قدش بلند است. پستان هایش زیبا هستند از زیر یونیفورم پلیس. می گوید من با شوهرش بروم برای تحقیقات تکمیلی. شوهرش هم پلیس است. من نمی دانم با دست های بلاتکلیفم چه کنم. به انجلا می گویم شاید بهتر باشد دخترک را ببریم مرکز آزارهای جنسی معاینه بشود. شب کی برسم خانه خدا می داند. یادم باشد زنگ بزنم رستوران تایلندی سوپ سفارش بدهم برای شام

بدبختی آن پنج تا بچه ی دیگر هستند. باید با پنج اداره ی پلیس در پنج شهر مختلف تماس بگیرم. لابد باید برای همه شان هم همه ی ماجرا را از اول تعریف کنم. بعد با پنج سازمان حمایت از حقوق کودکان تماس بگیرم در پنج شهر مختلف که حواسشان باشد که این پنج بچه این آخر هفته تماسی با مامان بابایشان نداشته باشند تا تحقیقات کامل شود. افسر پلیس یک شهر کوچک که فکر می کند خیلی دقیق و نکته سنج است می گوید این گزارش مشکل اساسی دارد. اصلا مگر دخترها در سن ده سالگی نواحی خصوصی شان احتیاج به تیغ زدن دارد؟ می گویم منظورت این است که آیا دخترهای ده ساله مو دارند در آن نواحی؟ خب بستگی به ژن شان دارد. ژن بعضی انسان ها در بعضی مناطق دنیا پشمالو است. اصلا می دانی میدل ایست کجاست؟ آن دور و برها انسان ها پشمالو هستند. یعنی آدم در کانادای هزار ملیتی زندگی کند و پلیس باشد که مثلا قرار است حساسیت فرهنگی داشته باشد و همچین سوال بی ربطی بکند و خیلی هم احساس باهوش بودن بکند؟
شب هم از خستگی یادم می رود بروم رستوران تایلندی سوپ را بگیرم. نون و پنیر و خیار گوجه می خوریم



search