۱ مهر ۱۳۸۹

خوشبخت زیرا دوست می داریم



یک

ایمی تا ساعت هشت شب کار می کند. هشت و ربع به خانه می رسد. هشت و نیم شام می خورند. ساعت نه دو بچه چهار ساله و یک ساله اش را می خواباند. با من ساعت نه و نیم قرار می گذارد. دختر چهارده ساله اش یک سال است که دائم از خانه فرار می کند. ایمی همه ی رمزهای عبور ایمیل ها و فیس بوک دخترش را دارد. ایمی می گوید مثل یک ببر ماده همیشه مواظب دخترش بوده. دیشب جلسه چهارم مان بود. چهار تا یک ساعت و نیم صحبت کردیم در مورد تین ایج بودن و هورمون ها و فرانتال لوپ مغز و لزوم احترام به حریم خصوصی یک دختر جهارده ساله و مرزبندی ها و حریم های سالم و ناسالم و اتچمنت و این ها. ایمی گوش می کند. ایمی نمی شنود. ایمی آخرش کار خودش را می کند. این خاصیت آدم ها ترسناک است. اینکه از دریچه  تجربه های خودمان به دنیا نگاه می کنیم. اینکه لنزهای مان را نمی توانیم عوض کنیم. ساعت یازده می رسم خانه. پسرک خواب است. می بوسمش. بویش می کنم. انگار نه انگار که روزی بوده هفده ساعته
دو

خواب می بینم. خواب می بینم که در ایران هستم. دنبال برادرم می گردم. در شلوغی ها دستگیر شده. کسی می گوید در زیر زمین کهریزک است. در خوابم زن زندانبان مهربانی هست. به من می گوید برادرت زیر آن ستون است و ستونی را نشانم می دهم. برادرم سرش شکافته. استخوان های پایش از پوستش بیرون زده اند. نمی تواند نفس بکشد. در خواب می دانم که دارد می میرد. جیغ می زنم. جیغ. ضجه ی بی پایان. ضجه. ضجه. ضجه. خودم را می زنم. بغلش می کنم. میخواهد چیزی بگوید. چیزی زمزمه می کند. من ضجه می زنم. از خواب می پرم. زار می زنم. پنجره را باز می کنم تا نفسم برگردد. خوابم نمی برد. ساعت پنج صبح است. برادرم گوشی را برنمی دارد. تا ظهر که صدایش را بشنوم بی قرارم

سه

با استفنی حرف می زنم. در اتاقک ضبط صوتی و تصویری پلیس. می گوید جان پاهایش را تیغ می زند و همه جایش را ناز می کند. استفنی داون سیندرم دارد. با دست های کوچکش صورت من را ناز می کند. سی ثانیه یک بار می پرسد اسمت چیست؟ می گویم شادی. میخندد. تکرار می کند شادی شادی. می خندد. من قلبم پاره پاره می شود. استفنی می گوید مامان همیشه خواب است. مامان استفنی معتاد است. شدید معتاد است. استفنی می گوید جان حمام می برتش و با هم در یک تخت می خوابند. استفنی دوست دارد همیشه با جان باشد چون جان خیلی مهربان است. پدر استفنی بیرون اتاق منتظر است. افسر پلیسی که مسئول پرونده است می گوید دختر بیچاره فکر میکند مرتیکه اس هول دوستش دارد. بعد می گوید همان بهتر که نمی فهمد

چاهار

از اداره پلیس می آیم بیرون. می نشینم توی ماشین و سعی می کنم گریه کنم تا حالم بهتر شود. اشک اگر نیاید گلویم قلمبه در می آورد. مامان زنگ می زند که کجایی و بچه کجاست و چه می کنی. می گویم دم در اداره پلیسم. میخندد. می گوید تو که دائم سر و کارت با پلیس است. بعد می گوید که در ایران همه معتاد شده اند و اوضاع داغون است و ترافیک بد است و تصادف زیاد است و همه سرطان و آلزایمر می گیرند و گرانی است و من باید کارم را عوض کنم بروم گل فروشی باز کنم چون در ایران که بودم خیلی خوب گل می بستم و یا حتی رستوران چون خوب غذا درست می کنم و در کانادا هم همه همیشه بیرون غذا می خورند یا تیک آوت می گیرند. می گویم خیلی فکرهای خوبی داری و بیا اینجا با هم یک بیزینسی راه می اندازیم. هارهار می خندد که من هم تپل هستم مشتری برای رستوران جلب می کنم. دلم باز می شود وقتی می خندد. فکر می کنم چه خوب که آدم هایی هستند که خنده شان بوی بدنشان یاد و خاطره شان عشق شان دلم را روشن می کند

search