۸ مهر ۱۳۸۹

امروز



رییس کل سوت زنان از جلوی اتاق ها رد می شود. از جلوی اتاق من رد می شود. بعد دنده عقب می گیرد جلوی اتاق من می ایستد که تو ایرانی هستی مگر نه؟ بله هستم. پس ماجرای آن روزنامه نگار را می دانی که به نوزده سال و نیم زندان محکوم شده؟ بله می دانم. می دانی چطور نیم سال را حساب کرده اند؟ سوالش کاملن جدی بود. می خواست بداند. گفتم نه نمی دانم. در آن مملکت هیچ  چیز حساب کتاب ندارد. می گوید آی ام سو ساری. می رود. صدای سوتش از ته راهرو می آید.


ناهار می رویم سوشی بار. آل یو کن ایت. با همه ی تیم. بعضی اعضای تیم با هم کنار نمی آیند. برای همین من را گذاشته اند در این تیم. من معتقدم غذا آدم ها را دور هم جمع می کند. هی همه را راه می اندازم که برویم صبحانه. برویم ناهار. برویم قهوه. برویم چایی و کیک. حالا همه به تیم ما حسودی شان می شود که همه اش بیرون هستیم و داریم می خوریم. دو هفته ی دیگر هم خانه ی ما پات لاک است. نصف روز هم مرخصی برای تیم. خب آدم برای چه کاری بهتر از خوردن می تواند مرخصی نصفه روزه بگیرد؟

زن می گوید بچه ی سه ساله اش صبح ها بداخلاق است. گریه می کند. پا می کوبد. زن دیوانه شده. فکر می کند مادر ناتوانی است. کمی حرف می زنیم که این حس را نداشته باشد برای خودش و بچه بهتر است و تقریبا همه ی مادرها این حس را دارند و همه ی بچه ها پدر مادرهایشان را خل و چل می کنند. بچه صبح زودتر بیدار می شود. می خزد به تخت پدر و مادر. تلویزیون می بیند. مادر و پدر کم کم بیدار می شوند. لباس که می پوشند و صبحانه را آماده می کنند. بچه را که می خواهند ببرند برای صبحانه شروع می کند به جیغ و گریه. هر روز صبح. کمی حرف می زنیم. می گویم قند خون بچه ها خیلی زود پایین می افتد و وقتی پایین می افتد خیلی بد اخلاق می شوند. شاید بشود یک موز یا سیب بگذاری کنار تختت که بچه تا به صبحانه برسد قند خونش کمی ثابت شده باشد. صبح ها برای بچه ها معنی جدا شدن می دهد. هر چیزی که یک قدم نزدیک ترشان کند به زمان جدا شدن را دوست ندارند چه خوردن صبحانه باشد چه لباس پوشیدن. بچه ی سه ساله دنبال تفریح است. باید لباس پوشیدن و صبحانه خوردن را برایش به صورت تفریح درآورد.  یک کم دیگر هم حرف می زنیم در مورد روتین صبح ها و این ها و این که هیچ اشکالی ندارد اگر بچه ی سه ساله گاهی هم گریه بکند.

داریم روی یک پروژه کار می کنیم. می خواهیم با سازمان حمایت از زنان شهر کارگاه های آموزشی یک روزه بگذاریم برای کارمندان آرایشگاه های زنانه ی شهر برای آموزش نشانه های ابیوز. خوب است که بدانیم نشانه های رفتار ابیوسیو چیست. که فکر نکنیم ما داریم دیوانه می شویم یا افسرده ایم یا به اندازه ی کافی خوشگل یا سکسی یا باسواد یا هر چیز دیگری نیستیم. آرایشگاه ها تنها جایی هستند که زن ها تنها می روند. حرف می زنند و نگران نیستند که پارتنر یا بچه یا مادرشان بشنود چه می گویند. فکر کردیم راهنماهای آموزشی را هم بگذاریم در آرایشگاه ها. باید بگردیم آرایشگاه های خانه ای را پیدا کنیم. همان ها که پول نقد می گیرند و از خانه کار می کنند. یک سال به خودمان زمان داده ایم برای برنامه ریزی استراتژیک و بقیه کارهایش. فکر می کنم آیا این کار در ایران فایده خواهد داشت؟ جوابی ندارم به خودم بدهم.


بعد از نهار باید بروم دادگاه در مورد یکی از پرونده هایم. زن و مردی که ده سال پیش از هم جدا شده اند. زن هنوز مغز بچه ها را پر می کند از قصه های مزخرف راجع به پدرشان. من باید گزارش کارم با پدر مادر و بچه ها را به قاضی ارائه کنم. گزارش مصاحبه ام با مرد را می خوانم: زن در بقالی (سوپر؟) ناگهان می پرید و عضو خصوصی من را چنگ می زد و می گفت این کار را می کنم که همه ی این جنده هایی که اینجا در حال دید زدن تو هستند بدانند که این فقط مال من است. زن شب ها خواب دختر همسایه ی سابقشان را می دید و ساعت دوی صبح من را از خواب بیدار می کرد که اگر این دختر را ببینی حتما ازش خوشت می آید و بعد سه هفته با من قهر می کرد که چرا من ممکن است از دختر همسایه ی سابقش در خواب خوشم بیاید. می ترسیدم با او به مکان های عمومی بروم چون مرتبا به عضو خصوصی من جلوی همه چنگ  می زد. 
قاضی این پرونده زن خیلی جدی مقرراتی است ولی من وقتی داشتم گزارش را می خواندم ذهن سینمایی ام فعال شده بود. زن را می دیدم که در یک بقالی بزرگ شلوغ ناگهان به فلان مرد چنگ زده. قیافه ی پیرزن هایی را تصور می کردم که شاهد صحنه بودند و صدایم از خنده ای که سعی می کردم خفه اش کنم می لرزید. وکیل ایجنسی بغل دستم انگشتانش را به صورت عصبی تکان می داد ولی فایده ای نداشت. بله روزهایی هم هست که من دیوانه وار می خندم. قیافه ی قاضی بیشتر به خنده ام می انداخت. خودش هم خنده داشت ولی نمی خندید. گزارش را که بردم تحویل بدهم گفت داشتی خفه می شدی. دفعه ی دیگر چند بار از رویش بخوان قبل از اینکه بیایی دادگاه. گفتم یِس یور آنِر و کمی شاشیدم به خودم.


برای پات لاک شاید مرصع پلو درست کنم شاید هم خورش (خورشت؟) بادمجان



search