۱۸ شهریور ۱۳۸۹

An ordinary day




این هایی را که می گویم در یک روز معمولی اتفاق می افتد. نه مثلا در یک روزی که کد آبی می دهند یعنی که یک مراجعه کننده خطرناک آمده به ایجنسی و ما باید در اتاق هایمان در را به روی خودمان قفل کنیم تا پلیس بیاید. نه حتی در روزی که آژیر آتش ساختمان قدیمی ایجنسی به هزار دلیل به جر آتش به صدا در آمده و ما باید بدویم بیرون و از کار و زندگی بمانیم تا پلیس برسد. نه روزی که پسرک تب دارد و من آشفته ام. نه حتی روزی که خودم مریضم و نمی توانم تکان بخورم و باید تکان بخورم چون از هر چیزی که بشود مرخصی گرفت از مامان بودن نمی شود و بچه این حرف ها حالیش نیست. این داستان یک روز خیلی عادی بی اتفاق است. یک روزی مثلا مثل دیروز

  جلوی اسمم تیک می زنم یعنی که هستم اگر کسی با من کار داشته باشد. کیفم را می گذارم کنار میز می روم از آشپزخانه زیر زمین قهوه می ریزم می آیم بالا توی دفترم. دوازده پیغام روی تلفن را چک می کنم. همه شان را با ساعت تماس یادداشت می کنم. به دلیل پوشاندن باسنم* باید همه چیز خیلی دقیق یادداشت شود. کارهای روزم را یادداشت می کنم می چسبانم به میز. سونیا از دست شوهرش فرار کرده و با دخترهایش آمده اینجا. شوهرش مظنون به قتل زن سابقش و دو بچه شان است. پلیس تازه یک مشت مدارکی پیدا کرده بعد از پانزده سال و دوباره پرونده را باز کرده. من باید با سونیا و بچه هایش تماس بگیرم. دختر کوچکش پرخاشگر و عصبانی است. من تعجب نمی کنم

دختر کارن به مشاور مدرسه گفته مادرش خیلی الکل می خورد (می نوشد؟) مشاور مدرسه به ما زنگ زده. من به کارن زنگ زدم. کارن گفته که هشت ماه پیش بچه دو ساله اش توی خواب مرده. شب بوسش کرده برایش کتاب خوانده و صبح جنازه اش را از توی تخت برداشته تنفس مصنوعی داده به آمبولانس زنگ زده جیغ زده ولی بچه مرده بوده. یک حس سرد وحشتناکی توی ستون فقراتم می دود. من باید کارن و شوهرش را ببینم

منتوبه نه ساله از آن سر شهر پیاده رفته به این یکی سر شهر. رفته توی یک مدرسه ای که دیده درش باز است. با انگلیسی شکسته بسته گفته می خواهد به مدرسه برود و آمده که اسم بنویسد. مدیر مدرسه پرسیده پدر مادرت کجا هستند. منتوبه گفته پدرش در یک استان دیگر است و مادرش صبح ها می رود بیرون و او و خواهر پنج ساله اش را می گذارد خانه. امروز خواهر پنج ساله اش را هم برده و او تنها بوده و چون مدرسه دوست دارد و مادرش اسمش را در مدرسه ننوشته خودش آمده اسم بنویسد. من باید مادر منتوبه را پیدا کنم ته و توی قضیه را در بیاورم

کاساندرا یک پانزده ساله ی عصبانی است. از دست پدر و مادرش. پدرش معتاد است و همیشه در زندان است. مادرش اجازه می داده  پدرش او را بزند وقتی کوچک بوده. کاساندرا مادرش را متهم می کند به ترسو بودن به این که او و خواهرش را دوست نداشته که شوهرش را ول نکرده برود. کاساندرا کرک می کشد و یک کلمه در میان فاک می گوید. دیروز که زنگ زدم بهش که همدیگر را ببینیم بهم گفت گو فاک یورسلف. کاساندرا حق دارد عصبانی باشد. باید دوباره بهش زنگ بزنم. شاید اگر بگویم بیا برویم مک دونالدی چیزی بهم نگوید که خودم را فاک کنم

ساعت یازده باید بروم دنبال بچه. مدرسه شان در هفته ی اول فقط روزی دو ساعت است. صبح ها که می گذارمش مدرسه دیر می رسم به سر کار. بعد باید بروم دنبالش. مثل گاو رانندگی می کنم. بسکه همش دیرم است. باید برش دارم ببرمش پیش بیبی سیتر. غر می زند که نمی رود. که باید باهاش بازی کنم. ساعت ناهارم را به جای دوازده یازده می گیرم که ببرمش رستوران با هم غذا بخوریم

بقیه روز به دیدن سونیا و کارن و دنبال مامان منتوبه و کاساندرا گشتن و گزارش نوشتن می گذرد. به جز یک ساعتی که با یک پلیس خوشتیپی می رویم که او که شوهر سونیا را مصاحبه کند و من از پشت شیشه نگاهش کنم و حرکات چشم و دست و پا و سر و کونش را آنالیز کنم گزارش بنویسم بدهم دست قاضی پرونده و نیم ساعتی که کارکنان تیم ایست آمده بودند شکایت از سوپروایزرشان که چه گهی می خورید شماها در تیم انتی اپرشن که این مرتیکه دهن همه کارکنان زنش را صاف کرده و فکر می کند زن ها کار بلد نیستند و سرمان داد می کشد و این ها. یادداشت کردم گفتم توی جلسه ی بعدی تیم مطرح می کنم. نمی خواستند اسمشان برده شود. خیلی عصبانی می شوم که مرتیکه سر زن ها داد می زند. یادم هست که چند بار باهاش دعوایم شده بود چند سال پیش. لیز گفت خوشحال است که من برگشتم چون من با لبخند و آرامش دیکِ مردهای عوضی را می بُرم. گفتم ما به فارسی می گوییم با پنبه سر می برد. گفت اگر سرش را ببری که خیلی بهتر. گفتم حالا ببینیم چه می شود. دودول یا سر. بالاخره من یک چیز این مرتیکه را خواهم برید. یعنی پنج سال است که نقشه اش در سرم است

دو تا یک ربع وقت چایی را که داریم می روم می دوم کنار رودخانه

بعد می روم دنبال پسرک. می آییم خانه غذا بر می داریم می رویم پارک غذا و بستنی می خوریم و به اردک ها غذا می دهیم. برمی گردیم. با هم ماشین ظرفشویی را خالی می کنیم و پر می کنیم. می رود حمام. کتاب می خوانیم. ساعت نه می خوابد. من غذای فردا را درست می کنم. سه تا ساک غذا می بندم. اسباب بازی ها را جمع می کنم. فیلم های کتابخانه را جمع می کنم که فردا ببرم پس بدهم. لباس هایی را که از خشک کن در آورده ام جمع می کنیم. چایی را که دم می کنم ساعت ده و نیم شده

همه این ها را برای چه گفتم؟ برای اینکه بگویم من دوست دارم به همه ای میل ها جواب بدهم. من ممنونم که این قدر به من اعتماد دارید که برای من در مورد مشکلاتتان می نویسید. مگر جز برای این می نویسیم که خوانده شویم؟ من خیلی خوشحالم که مرا می خوانید. که با من حرف می زنید. من دلم می خواهد تولد همه را یادم بماند و وقتی که یادم مانده برسم یک کارت بفرستم برای تبریک تولد. کارت واقعی با خط خودم. من دوست دارم هر از گاهی وقت داشته باشم به عکس های تان نگاه کنم و به کامنت ها جواب بدهم. که جانش را داشته باشم که فکرهایم را از توی سرم در بیاورم بکنمشان لغت بعد برای زن نازنینی که برایم از بچه اش نوشته بود ای میل بزنم که خیلی به یادش هستم یا به آن یکی و آن یکی و آن دیگری. فقط ساعت یازده که مسواکم را می زنم خیلی خسته ام و به هزار تا چیز فکر می کنم. خودم. کارن. سونیا. اردک های پارک. مادر بچه ی دو ساله. پسرک که دوست دارد با من بازی کند. ناهار پس فردا. لباس های نشسته. لباس های شسته ی چروک. تو. او. مامانم. برادرم. آن که مرده. آن که هست و دلم براش تنگ است
 فکر می کنم
فکر می کنم
فکر می کنم

تا خوابم ببرد


* To cover my ass



search