۲۷ مهر ۱۳۸۹

روز اول- گ. م جانم

بوی دریا می آمد وقتی رسیدیم دختر جان. درخت نخل بود. رطوبت بود. گرما بود. من بودم. هیچ حسی نبود. خستگی بود. فکر کردم مسافرت دیگر خوشحالم نمی کند. دلم بیشتر می خواهد با دوستانم- همان چند تایی که مانده اند- دور هم بنشینیم و عرق و آبجو بخوریم. سالاد و غذا درست کنیم. حرف های معمولی بزنیم و کارهای معمولی بکنیم. هوس هیچ مسافرتی در دلم نمانده. مامان می گوید بسکه عین دختر سعدی کونت به زمین بند نشد و هر گوری دلت خواست رفتی. بعد می گوید چه خونی به دل من می کردی تو. حقت است بچه ات این قدر کله شق است. تقاص من را می گیرد
باید تقاص پس بدهم چون حرف زور گوش نمی کردم. حالا می کنم. حالا گاهی حوصله ندارم. حرف زور و دری وری را می شنوم و می گویم بله بله. به مامان بابا بله بله نمی گفتم. شب های تعطیل ماشین بابا را یواشکی برمی داشتم می رفتم دوستانم را سوار می کردم می رفتیم اسکی یا عرق خوری خانه ی کسی. جمعه ها دیر از خواب بیدار می شدیم. ماشین را ساعت هشت و نه گاهی هم ده یازده می آوردم. بابا نگاه می کرد. می فهمیدم بدش هم نمی آید. مامان جیغ می کشید که آی از دست رفت. همه چیز به پایین تنه ربط پیدا می کرد. چون من می خواستم هفده سالگی کنم به نظر مامان عفتم به باد رفته بود
باید برایت از همسفرانمان بگویم. خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم. مثلا اینکه در تهران الان چه کلاس هایی مد است. مردم از چه رستوران هایی غذا سفارش می دهند. این سالواتوره کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. قیمت آرایشگاه چند است. پولدارها چه مدلی ازدواج می کنند. چه ماشین هایی وجود دارد در شهر. نرخ مربی خصوصی جیم چند است. همسفران من البته از درد و بدبختی و نداری و حقوق بازنشستگی چیزی نمی دانستند. زن و مردی بودند و پسرشان. پولدار. برای پسرشان دنبال زن هستند. گفتند حیف که خواهر نداری. گفتم لطف دارید. باید کمی جواب تعارف تمرین کنم
حالا همه هی می پرسند خوش گذشت؟ اگر بگویم نه می گویند چه خود چس کن. ولی به تو می گویم که خوش نگذشت. بد هم نگذشت. گذشت. رسیده ام به جایی از زندگی که همه چیز آرام می گذرد. خوش وقتی است که با کسانی هستم که دوست شان دارم. بد وقتی است که با کسانی هستم که دوست شان نمی دارم. بقیه اوقات هم می گذرد. به آرامی. مثل خود زندگی
 

search