۲۱ آبان ۱۳۸۹

آن روی سکه



وقتی عصبانی هستید چه می کنید؟
من که چکمه ی قهوه ای پاشنه خیلی بلند خیلی شیکم را می پوشم. با پالتوی کوتاه یشمی قهوه ای خیلی شیکی که از دست دومی خریدم. تگ اش هم هنوز بهش بود. روی تگش زده بود چهارصد و بیست و نه دلار. دست دومی رز وحشی می فروختش پنجاه دلار. یک قسمتی از عواید رز وحشی می رسد به پناهگاه زنان شهر
گردنبدم را که از کوبا آمده انداختم. گوشواره هایش را هم. ماتیک هم زدم حتی. و ریمل. و کمی رژ گونه. همه این کارها را که داشتم می کردم فحش هم می دادم. تنم از درون می لرزید. بی خوابی هم بود. شب قبلش تا سه صبح با خودم حرف زده بودم. کمی هم گریه کرده بودم. من عصبانی که می شوم گریه ام بند می آید. عصبانیت در من حس قوی تری است تا گریه
مرد نگران شده بود که نتوانم روی پاشنه ی بلند چکمه راه بروم. در عروسی مان کفش هایم را در آورده بودم و رفته بودم توی اتاق چرت زده بودم. من و پاشنه های بلند با هم دوست نیستیم

این واقعیت غم انگیزی است ولی هست. این که عقل آدم ها به چشم شان است. البته کمی تا قسمتی بستگی دارد کجا و با کی باشی. من داشتم می رفتم مدرسه ی پسرم. عصبانی بودم. باید کوبنده می رفتم. قصدم این بود که بکوبمشان
بچه دو ماهی است که لج می کند. الکی بهانه می گیرد. می ترسد. چیز پرت می کند. به همه می گوید بَنجنس. من هی کتاب و مقاله و ریسرچ خواندم دیدم جور در نمی آید. این مدلی که ما در خانه هستیم بچه نباید این جوری بشود. غیر مستقیم باهاش حرف زدم. صبح ها که می برمش مدرسه معلم هایش را نمی بینم چون مشغول بچه ها هستند و عصر که می روم دنبالش معلم های اصلی رفته اند و معلم کمکی آمده. از معلم کمکی چند بار پرسیدم که بچه چطور است؟ گفت عالی. برای معلم هایش یادداشت گذاشتم که اوضاع چطور است؟ گفتند عالی. بعد با مرد شروع کردیم چشم همدیگر را در آوردن که این طوری شده تقصیر فلان رفتار تو است. شب ها بیدار ماندیم و بحث کردیم. برنامه روزانه را هی عوض کردیم. بهتر نشد. بدتر شد. بچه همیشه به ما اعتماد داشت. این بهترین چیزی بود که دلم می خواست در رابطه باشد. اگر می رفتیم خرید و شکلات می خواست و من می گفتم نه و برایش توضیح می دادم که چرا نه می گفت اوتی (اوکی). اگر باید اسباب بازی اش را با کسی سهیم می شد و مرد ازش می خواست این کار را بکند می کرد. به ما اعتماد داشت. من این را دوست داشتم. برایش جان کنده بودم. ولی می دیدم که عصبانی است این روزها. لج می کند. قلبم می شکست که به مردم راه حل می دهم که با بچه تان چه بکنید و چه نکنید ولی نمی دانم با بچه ی خودم چه بکنم
تا دو شب پیش. شب مصاحبه مدرسه با پدر مادرها. سه تا معلم پارسالش از مدرسه رفته اند. رفته اند مدرسه ی خودشان را باز کرده اند. این سه تا جدید هستند. گفتند بچه خیلی به بچه های دیگر کمک می کند. بغل و بوس شان می کند. کمک می کند جوراب های شان را بپوشند و کت های شان را آویزان کنند. بعد گفتند بچه خیلی کله قوی* است. من این لغت را دوست ندارم. گفتم من به جایش می گویم با پشتکار. گفتم مثال بزنید برایم. گفتند مثلا بدون دلیل رو بالشی اش را در آورده و بعد همین جوری ولش کرده چند بار. ما هم بهش گفتیم نمی تواند با بچه های دیگر بازی کند تا روبالشی رو بکشد روی بالش. گفتند چند بار اتفاق افتاده و گاهی تا دو ساعت آنجا نشسته تا رو بالشی را بکشد. پرسیدم بعد از دو ساعت کشیده؟ گفتند نه. بعد گفتند جورابش هم همین طور. سر آن هم چند بار طولانی مدت در یک گوشه نشسته. زمان مصاحبه پانزده دقیقه بود. من آمدم بیرون. با مغز و بدنی در شوک. مه رفت کنار. فهمیدم بچه چرا عصبانی و بی اعتماد شده

این بود که فردا صبحش نیم ساعت طول کشید تا حاضر بشوم. حتی بَج کارم را هم انداختم گردنم. برای این که بشاشند به خودشان. و رفتم که چشمش شان را در بیاورم. می دانید؟ نباید مادرها را عصبانی کرد. مخصوصا اگر فکر کنید خیلی آرام و نایس هستند. مخصوصا اگر یک رگ عشق ودکا و آکاردئون داشته باشند. مخصوصا اگر کارشان با مغز و روح و روان بچه ها باشد. مخصوصا اگر یک لرد هنری* نهفته درون شان باشد. مخصوصا اگر زیباترین پسرک دو سال و نه ماه ی دنیا را داشته باشند. چون آن وقت آن روی سکه را خواهید دید و آن روی سکه چیز نحس بدی است

* head strong
* لرد هنری آدم بنجنس توی کتاب دوریان گری. لقبم بود در دوران دبیرستان



search