۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مصاحبه تلفنی


هویتم؟ 

زنم. مهاجر. سی و سه ساله. یک بچه دو ساله دارم

یک ساعت از خودم بگم؟ چی بگم؟ چه مصاحبه عجیبی. خب راستش من مشکلی ندارم در مورد خودم حرف بزنم. من اصلا خیلی هم دوست دارم در مورد خودم حرف بزنم. اصلا ملت ما بیشتری ها این جوری ان. من خیلی بهش فکر کردم. مقاله و این ها هم زیاد خوندم. ایرانی ها خیلی بلاگ می نویسن. ولشون کنی هی حرف می زنن. هر چی بهشون بگی یک نظری دارن. یعنی نه که نظر کارشناسی ها ولی کلن همیشه نظر دارن. نظر تو رو نمی شنون. اصلا حرفت رو هم نمی شنون. مثال؟ بله حتما. مثلا تو می گی خیلی دلم گرفته. بعد می گن آخی زود خوب شی. یا ای بابا بی خیال یا آره من هم دیروز دلم گرفته بود چایی نبات خوردم خوب شد. اگه باحال تر باشن می پرسن چرا؟ بعد تو می گی چون دلم واسه برادرم که مرده تنگ شده. بعد میان می گن آخی خدا رحمتش کنه. یا آره زن دایی من هم مرده خیلی غصه خوردم ایشالا خدا صبرت بده  یا نباید غصه بخوری به فکر بچه ات باش یا به آینده بچه ات فکر کن یا مرگ حقه خدابیامرزدش یا با غصه برنمی گرده فکر کن چقدر خوشبختی که یک برادر دیگه داری. یعنی کم پیدا می شه یکی بگه حق داری عر بزنی یا امروز غذا درست نکن من برات کوفت میارم بخوری یا من عصری میام بچه ات رو می گیرم با خیال راحت عر بزنی یا هر غلط دیگه ای که خواستی بکنی. حالا همه این ها رو گفتم ولی موضوع چیز دیگه ای بود. این بود که دو ساله دارم رو این قضیه تحقیق می کنم. بله؟ معلومه که تحقیق علمی منظورمه. البته. دارم مقاله می خونم. انسان شناسی. تکامل جوامع. روانشناسی اجتماعی. حالا همه این ها رو گفتم که بگم ماها دوست داریم حرف بزنیم. گاهی زیادی. علتش؟ راستش رو بخوای تا این جای کار فکر می کنم مال اینه که همیشه همه خفه مون کردن. ننه باباها وقتی بچه بودیم. بزرگتر که شدیم مدرسه و معلم هم به مامان باباها اضافه شدن. بعد که به بلوغ اسلامی رسیدیم که دیگه هیچی. قانون هم اضافه شد به تو سر بزن ها. خلاصه این شد که هیچ وقت از بچگی شنیده نشدیم. لابد همینه دیگه


مهاجرت؟ بد کوفتیه. روح آدم آواره می شه. دیگه یک وقتی می فهمی که هیچ خاکی وجود نداره که پات رو بذاری روش و بگی رسیدم. آدم دردش میاد. من هم که کلن آدم چس ناله ای ام. حالا می دونی دارم به چی فکر می کنم؟ به این که این ها رو می خوام بذارم تو بلاگم. این وت بلنکت که الان به تو گفتم فارسی اش رو بخوام بگم خیلی خنده داره. نه نه نمی تونم بگم. این قراره یک مصاحبه کاری باشه. فارسی اش خیلی مودبانه نیست. خب باشه حالا که اصرار داری. می شه چس ناله. بله خیلی خنده داره. هار هار. ما کلن ملت طنازی هستیم. نه نه جدی می گم. می زنن می کشنمون تو خیابون ازش جک درمیاریم. نبودیم که این همه قرن بدبختی رو دوام نمی آردیم

جنبش سبز؟ نمی تونم راجع بهش حرف بزنم. خب چون گریه ام می گیره و مصاحبه خراب می شه

سکشوآل هرسمنت؟ هار هار. ماها باهاش بزرگ شدیم. نه بابا نترس. نه این مدلی که مثلن بابامون بهمون تجاوز کرده باشه. نه. اصلن لایف استایل ئه واسه خودش. م م م . خب چه جوری بگم؟ مثلا تو خیابون که راه می ری همین طوری بهت متلک می گن. آخه چه جوری ترجمه کنم؟ خب مثلا می گن جوووون کونش رو یا پستونش رو یا چه لب و دهنی. حالا نمی دونم چه جوری شده راستش. من خیلی ساله اومدم بیرون شاید الان مودب تر شده باشه مدل متلک ها. خب این کلامی اش بود. یک هو تو خیابون راه می رفتیم صاف صاف یک دستی از غیب می اومد برای چند ثانیه ای ممه ات رو می چلوند و می رفت یا کونت رو یا رونت رو چه می دونم هر چی دستش می رسید. نه بابا. تراما کجا بود؟ این جا اومدم فهمیدم که قراره تراماتایز شده باشم اونجا که بودم حالم خوب بود

بچه؟ از وقتی بچه دار شدم رستگار شدم. انلایتد. خب این جوری که فهمیدم آدم ها تنها هستن. نو متر وات. ما تنها به دنیا می آییم و تنها هم می میریم و خیلی هم خوبه آدم فقط باید شوک فهمیدنش رو دوام بیاره بعدش زندگی زیبا می شه. یک اتفاق دیگه ای هم که افتاد این بود که فهمیدم نمی خوام با کامیونیتی خودم معاشرت کنم خیلی دیگه. چرا؟ خب ببین اگه بخوام اون رو بگم یک ساعتم تموم می شه ولی حرفام تموم نمی شه. فکر کن یک تصمیم شخصی بوده. دلتنگی؟ چرا خیلی. برای همین گاهی فکر می کنم برم تورنتو. برای اینکه کامیونیتی ام رو هویتم رو پیدا کنم. شاید. هوپفولی

فعالیت های روزمره؟ آنستلی فعالیت های خیلی خاصی ندارم. به بچه صبحانه می دم. می برمش مدرسه. می رم سر کار. ساعت ناهاری می رم خرید یا میام خونه رو مرتب می کنم یا لباس رو می شورم و می چینم دوباره می رم سر کار بعد می رم دنبال بچه بعد هفته ای دو سه روز می ریم کتابخونه یک روز شنا یک روز رقص یک خوراکی کوچولو براش می برم تو ماشین بخوره سیبی کشمشی چیزی بعد میایم خونه فیلم می بینیم بازی می کنیم می رقصیم بعد می ریم حموم. بله. با هم می ریم گاهی. خب تو فرهنگ ما که چی بگم بستگی داره ولی کلا آره مامانم هم می گه دیگه بزرگ شده با باباش بره. من چی می گم؟ من دیگه یاد گرفتم هیچی نگم. دیگه می دونم دنیاها خیلی از هم دور شده. حرف زدن فایده نداره. داشتم می گفتم. بعد هم شام می خوریم بعد کتاب می خونیم بعد بچه می خوابه. من خونه رو مرتب می کنم. غذای فردا رو درست می کنم. کیف های غذا رو می بندم. ای میل هام رو چک می کنم. کمی درس می خونم. چند صفحه ای کتاب می خونم. فیس بوک و گودر چک می کنم. بعد هم می خوابم. هر شب هم می گم از فردا شب ورزش می کنم ولی هر شب می گم امشب خیلی خسته ام باشه فردا

لایف استایلم؟ خب تینگ گلوبال ایت لوکال هستیم. گرین هم هستیم. بله. هم گرین سیاسی هم گرین محیط زیستی. دارم سعی می کنم به بچه هم یاد بدم. اهل چیز میز گرون خریدن و هی نگرانش بودن نیستم. بچه ام رو می برم دست دومی بهش یاد دادم لباس های کوچیکش رو بده به بیبی های دیگه لباس های بزرگ بیبی های دیگه رو بگیره. امیدوارم یاد بگیره مصرفی نشه. حالا مامانم بفهمه سکته می کنه که چرا تن نوه اش دست دوم می کنم. توضیح؟ نه فایده نداره. ایران جامعه طبقاتی ئه. دوست دوم مال گدا گودوله هاست

این ها قسمت هایی از یک مصاحبه کاری تلفنی بود برای کاری که من همیشه دوست داشتم. مسئول دفتر حقوق بشر دانشگاه. کار رو گرفتم ولی گفتم نه. یک شهر دیگه بود. یک ساعت اون ور تر. اینجا پسرک اگه مریض بشه ده دقیقه ای بهش می رسم. نمی تونستم ازش دور شم. خانومه ولی بهم گفت باید خاطرات مهاجرتم رو بنویسم. این که چطور توی این سال ها عوض شدم. بزرگ شدم. گفتم باشه. پسرک که بزرگتر شد. بعد گفت بهش فیلم ایرانی معرفی کنم. کردم. سه روز بعدش زنگ زد گفت لاک پشت ها هم پرواز می کنند رو توی دانشگاه نمایش عمومی گذاشته و حالا بهش کتاب خوب ایرانی معرفی کنم. کردم. و بعد دستور غذای ایرانی خواست. دادم. بعد گفت خیلی دلش می خواسته با هم کار کنیم و حالا شاید یک روزی باید با هم قهوه بخوریم. گفت تا به حال کسی نتونسته بوده با یک ساعت حرف زدن این قدر شیفته یک فرهنگ بکنتش. حالا موندم شیفته طنازی ایرانی شد یا کول بودنمون با سکشوال هرسمنت یا انقلاب سبزمون یا عشق مون به حرف زدن یا همه این ها



۲ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بوم بوم فیش فیش



من: پسرک امروز چه کارهایی کرده؟
خانم معلم: خیلی روز خوبی داشته. رقصیده. بازی کرده. خوابیده. آدم برفی ساخته
پسرک: یس انچ بابا برف
خانم معلم: یک مشکلی هست که باید تو خونه باهاش کار کنین
من در حال سکته: چی؟
خانم معلم: هانی می خوای خودت به مامان بگی؟
پسرک: یس. انگشتش رو از روی شلوار می ذاره رو دودولش. می گه دودول فییییش. اوپس. خیش. هانوم اسمال اشک
که می شه خیس. خانم. دستمال. خشک
معلمش می گه بهش گفتیم باید دودولش رو با کمک انگشتش بگیره پایین جیش کنه. اول جیشش این کارو می کنه بعد ولش می کنه و اوپس می شه. می گه هر وقت هم ما می خواهیم کمکش کنیم که سرش رو پایین بگیریم می گه نو تاچ پلیز

می آییم خونه. با هم تمرین دودول پایین نگه داشتن می کنیم. می فهمم که از سر کنجکاویه که ولش می کنه. خوشش میاد که فیییش همه جا رو خیس کنه. بعش غش غش می خنده. می رم از تو کمدش یک تفنگ آبپاش رو که قایم کرده بودم در میارم. می گم به جای دودول با این فیش می کنیم. می گه میرش. بخونین مرسی

سه تا جیش بعدیش به خوبی و خوشی و با نوک دودول پایین نگه داشته شدن تموم شدن ولی من تا آخر شب سه بار لباس عوض کردم. همه جونم بوم بوم فیش فیشی* شده بود.

* صدای تفنگ به نقل از پسرک


۳۰ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم تورنتو



من و پسرک چند روزی تنها بودیم. یک دوست خوب خوشگل خوش تیپی داریم که در تورنتو زندگی می کنه و گفت ما بریم پیشش. غضنفر ترمزش خراب بود و من می ترسیدم با بچه باهاش تو اتوبان چهار صد و یک گاز بدم. خودش اومد دنبالمون. رفتیم استخر. استخر کاندوی دوستم. تو ولایت ما سه چاهار تایی بیشتر آپارتمان وجود نداره. حداکثر ده دوازده طبقه. هیچ کدوم هم استخر ندارن. بعد پسرک رو گذاشتیم تو کالسکه رفتیم پلازای ایرانی ها. خیلی شلوغ بود. بچه طفلک تو زندگیش این همه آدم یک جا ندیده بود. خیلی دوست داشت. هی دست می زد و ذوق می کرد. بعد جیغ می زد و چراغ ها رو نشون می داد. چراغ ها مال یک سوپر ایرانی بودند که یک دکه مانندی درست کرده بود و توش دل و جیگر و قلوه و کباب درست می کرد. روی ذغال. حتی بادبزن هم داشتند. هوا پر دود شده بود. آدم ها دور منقل جمع شده بودند. سر و صدا بود. پسرک مات و مبهوت شده بود از دود و نور و جمعیت و صدا. ما جیگر و دل و قلوه و پیاز و کباب سفارش دادیم. بس که در شهرمون این چیزها گیرمون نمیاد. بعد آقای بادبزن به دست به ما گفت برین تو غذاتون رو میاریم. برای رفتن به تو باید از یک ارتفاعاتی می رفتیم بالا. پله و این حرف ها. من کمی دنبال رمپ مخصوص کالسکه و صندلی چرخدار گشتم. دوست خوشگلم کمی به من خندید. گفت تو محله ایرانی ها فکر کن رفتی ایران. راست هم می گفت. خیلی مثل دربند و درکه و این ها بود فضا. آقایی که با بادبزن باد می زد جیگرها و کباب ها و قلوه ها رو بادبزنش رو داد دست یک آقای دیگه ای و اومد سر کالسکه رو گرفت با من و از ارتفاعات صعود کردیم. پسرک داشت عشقی می کرد با زندگی شهری. ما غذامون رو خوردیم و حرف زدیم و نوشابه خوردیم و آروغ زدیم و هی به مردم نگاه کردیم و مردم هم هی بهمون نگاه کردن مخصوصن به دوستم

بعد رفتیم از مغازه ایرانی ها خرید کنیم. یعنی من خرید کنم. خدا می دونست سفر بعدی به شهر کی خواهد بود. دم در مغازه رو آهن کشی کرده بودن. یک میله هایی گذاشته بودن که کالسکه رد نمی شد. یک آقای چاقی اومد بره تو مجبور شد رو نوک پاهاش واسته و خودش رو هی چپ و راست کنه تا بالاخره بتونه بره تو. من واستادم بالا سر کالسکه بچه و حرص خوردم تا دوستم رفت برام پنیر لیقوان و نون بربری خرید. دم در مغازه که منتظر بودم یک ماشین بی او دبلیویی اومد سوبله واستاد. منتظر کسی بود گمونم. پسر بغل راننده به راننده گفت خاک تو سر ان ذلیلت. بهت گفتم باید بهش می گفتی لاشی مثل تو ریخته. چیزی که زیاده سوراخ. خیلی بلند حرف می زدند. پسرک داشت با علاقه بهشون نگاه می کرد

فرداش زنگ زدم به مغازه ایرانی با مدیرش حرف زدم. گفتم این کارش به معنی تبعیض برای آدم های چاق و کسانی که ناتوانی جسمی دارن و مامان های کالسکه دار ئه و خلاف قانون فلان و بیساره و اگه ازشون شکایت بشه پدرشون رو در میارن و هارت و پورت های دیگه

امسال که رفتیم همون پلازا اون میله های احمقانه رو برداشته بودن. حالا نمی دونم جیغ جیغ های من بود یا آدم های دیگه ای هم جیغ جیغ کرده بودن. فرقی هم نمی کنه. اون شب بهار پارسال تنها شبی بود که پسرک توی زندگی دو ساله اش به راحتی و بدون نیم ساعت گریه و زاری و جنقولک بازی اون هم توی کالسکه اش خوابید. فکر کنم دچار شهرگرفتگی شده بود

 

۲۵ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چکمه های قهوه ای من



می دونی؟ ساعت یازده و سی و یک دقیقه شب وقت خوبی برای احساساتی شدن نیست. کسی نیست که بشینی بهش بگی ساعت ده و نیم شب وقتی ساک غذای بچه رو بستی و براش شورت و جوراب اضافه گذاشتی تو کیف مدرسه اش و برای خودت سالاد اسفناج درست کردی که فردا سر کار بخوری و لباس ها رو تا کردی گذاشتی تو کمد و ظرف ها رو آب زدی گذاشتی تو ماشین و اسب های پسرک رو گذاشتی تو اصطبل شون که بخوابن و خرده نون های روی میز رو پاک کردی و رفتی پتو رو انداختی رو پسرک و ناخن های سه تا انگشت آخر دست راستش رو که دیشب تو خواب نذاشته بود بگیری گرفتی و مسواکت رو زدی وقت خوبی برای رفتن به سراغ سبد حصیری زیر میز کامپیوتر نیست

اون سبد خطرناکه. خطرناک بودنش برای یک آدم بی گنجی مثل من اینه که تنها گنج منه. گنجی ئه که هیچ کس ازش خبر نداره. روش رو با یک پارچه نارنجی پوشوندم و قایمش کردم. گنج آدم تا وقتی گنجه که کسی ازش خبر نداشته باشه

من ساعت ده و نیم شب پنج شنبه چهارده ژانویه رفتم سراغ گنجم. سبد گنج حصیریه. یک مستطیل دراز حصیری. می خواستم بشینم همه کارت های توش رو بخونم. کارت هایی که شاگردهای ایرانم بهم دادم. کارتی که مهین بهم داده بود. سال هزار و سیصد و هفتادو شش. کارت هایی که تو بهم داده بودی. وقتی بچه بودیم. یادداشت های بابا برای من و تو و مامان. اونی که روش نوشته شادی کله پوک صبح من رو ساعت هفت و نیم بیدار کن. نامه های برادر کوچک. اونی رو که توش برای پسرکم نوشته بود پس کی به دنیا می آیی انتقام ما رو از این مامان لوست بگیری؟ هیچ نشد که پسرک رو ببینه. کارت های تشکر آدم هایی که اینجا باهاشون کار کردم. اونی رو که اون زن تنهایی که چند ماه بعدش از سرطان مرد برام نوشته بود. نوشته بود آخر عمرش رو پر از عشق کردم. کردم؟ واقعا؟ اون پارچه زردی که تو شلوغی های سال هفتاد و هشت توی دانشگاه تهران بسته بودم جلوی دماغم. همون موقع که فهمیدم گاز اشک آور چیه و باتوم چیه و ایران کجاست. همه این ها رو می خواستم ببینم ساعت ده و نیم شب که نشستم سر گنجم

ولی می دونی چی شد؟ یادم رفته بود که تازگی ها یک آیتم به سبد حصیری اضافه شده. یک جفت چکمه قهوه ای کهنه. نمی دونم داستانش یادت میاد یا نه. من خوب یادم هست ولی. بابا تازه مرده بود. پول نداشتیم. کارخونه ورشکست شده بود. کلاه برداری شده بود. خونه هم دیگه نداشتیم. بدهی داشتیم. غم و غصه داشتیم. من نوزده سالم بود. تو شونزده سالت بود. من رو بردی اون پاساژ بزرگه که الان اسمش یادم نمیاد. توی خیابون ولی عصر. روبروی پارک ملت. برام خریدیشون. سی هزار تومن بعد از تخفیف. سی هزار تومن سال هفتاد و پنج. امسال چند بار پام کردمشون. بعد دلم نیومد دیگه. دیگه به اون مرحله از عزیزی رسیده بودن که برن تو سبد حصیری قاتی بقیه گنج ها. می دونی اینجا اگه یک بابایی بمیره پسر بزرگش بابا نمی شه. می ذارن بچگی اش رو بکنه. تو اون وامونده این جوری ها نبود. پسرهای شونزده ساله می شن مرد خانواده وقتی باباشون می میره و کسی نمی فهمه چقدر بار بزرگی ئه این برای شونه های جوون



درشون آوردم واکس شون زدم گذاشتمشون سر جاشون. فکر کردم بشینم برات بنویسم که فرقی نمی کنه کجا باشیم و چی بشه. تو بهترین برادری هستی که هر خواهری می تونه آرزوش رو داشته باشه. بعدش فهمیدم که چرا اون باباهه توی جاودانگی کوندرا قبل از اینکه بمیره همه عکس هاش رو پاره کرد. بس که یاد درد آوره. من یک سبد حصیری پر از یاد دارم. پر از درد. پر از لبخند. پر از گنج




۱۸ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

هوهو چی چی بابا کیک



ازش می پرسم چه کیکی می خوای؟ آلبوم کیک ها رو ورق می زنم. می گه بابا کیک. همه چیزهای گنده بابا هستند. بعد می گه هوهو چی چی بابا کیک. کیک قطار گنده میخواد. از توی آلبوم یک عکس توماس د ترین رو نشونش میدم می گم این خوبه؟ میگه نو. به چند تا دیگه هم می گه نو. معلمش می گه پسرک دیگه رقیب عشقی نداره. تریستان برای خودش یک دوست کوچک دیگه پیدا کرده و دست از سر پسرک و الینا برداشته. می گه پسرک دیگه مثل یک آدم گنده میره جیشش رو می کنه و خودش رو تمیز می کنه و میاد فقط وقتی داره غذا می خوره جیشش یادش میره. بعدش می گه اوه مای گاد خیلی عاشق خوردنه. با چنان جدیتی غذا می خوره که انگار داره یک مشکل بزرگ جهان رو حل می کنه سر بشقابش. فکر میکنم کاش مشکلات بزرگ جهانی به همین کشکی حل می شدن

من گریه می کنم. از زور احساسات. مرتیکه داره دو سالش می شه. کیکش رو خودش انتخاب می کنه. لباس هاش رو هم. معاشرت هاش رو هم. یک وقت هایی اعصاب نداره به من می گه آوت می ره گوشه اتاقش می شینه خرس پشمالوی گنده اش رو بغل می کنه. ساکت بدون حرف. سه چاهار دقیقه. بعد میاد دست من رو می گیره می گه انچ. میره سی دی رقصش رو می ذاره با هم می رقصیم. برای تولدش براش گیتار خریدیم. می رفت دوش حموم رو می کشید پایین باهاش ادای گیتار زدن و آواز خوندن در می آورد. گاهی هم اپرا می خونه. صداش رو کلفت می کنه داد می زنه بعد صداش رو جیغ جیغی میکنه جیغ می زنه بعد خودش به خودش تعظیم می کنه


موهام رو کوتاه کردم. می گه نو بابا مو؟ می گم آره دیگه بابا مو ندارم. میگه مامان مو؟ می گم آره. یک کم نگاه می کنه می گه نو. بیبی مو. می گم شاید مامان جان. شاید هم بیبی مو داشته باشم الان

توی خونه داره می رقصه. من دارم دنبال کیک مدل قطار می گردم. میاد یک کیک قطار می بینه. می گه این رو این رو. هوهو چی چی بابا کیک. عصری راه می افتیم میریم هوهو چی چی بابا کیک سفارش می دیم. تو راه برگشتن می گم می دونی برای چی کیک سفارش دادیم؟ می گه بردا دوو بخونین بردیا دو.  می گم تو تولدت می خوای چی کار کنی؟ می گه انچ. می گم با کی می رقصی؟ می گه الالا بعد یک کم فکر می کنه یک هو داد می زنه الالا بووش انچ بابا هوهو چی چی کیک و شروع می کنه به رقصیدن

باید یک روزی از این دو سال بنویسم. از همه اش. از اونجاهاییش که تا حالا ننوشتم. از تنهایی ام. از بزرگ شدنم


                           



۱۳ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

2010



زیر برج ایفل غوغایی بود. چراغونی بود. رقص. مستی بود. سیگار بود. سال دو هزار بود. من عکس می گرفتم. می نوشتم. لاک قرمز می زدم. لباس کولی ها رو می پوشیدم. مست می کردم. می چرخیدم. می رقصیدم. شراب خور نبودم. نیستم. نتونستی شراب خورم کنی. تکیلا ویسکی ودکا. شراب برای جان شیفته کم ئه. جان شیفته پرشور بودم به سال دو هزار


پایین تخت سهراب بود. پروست بود. ریگ ودا بود. سیگار بود. زیر سیگاری پر از ته سیگار بود. جورابای من بودن. ماتیک قرمزم بود. همون که می زدم یک روسری نارنجی فسقلی می بستی سرم می گفتی دختر چوپون رومانیایی. پاکت نصفه پفک بود. بطری آب بود. یک تیکه کاغذ بود. روش نوشته بودم ماشقتم. تو پایینش نوشته بودی موآ اوسی. وقت نشد هیچ وقت بهت بگم ماشقتم غلطه و عاشقتم درسته. پیژامه تو وسط اتاق بود. چند تا فیلم بود. شمع نصفه سوخته رو میز پایه شکسته بغل تخت بود. من بودم. شب پر رویا بود


 همه جا برف بود. رفتیم دیدن دوست پیرم. بردنش خانه سالمندان. سیصد تا پیرزن و پیرمرد دور میزهای گرد داشتن شام می خوردن. ساعت تازه پنج بود. ما رو که دیدن هیجان زده شدن. جون تو اتاقش بود. نمی خواست شام بیاد بیرون. رفتیم پیشش تو اتاقش. کادوش رو دادیم. بوسمون کرد. گفتم لاکت چه قشنگه. گفت یه دختره میاد براش می زنه. مجانی. داوطلبانه. یک کم نشستیم. گفت بیشتر بشینین. پسرک حوصله اش سر رفته بود. هی میومد آستین پالتوم رو می کشید می گفت آوت پییز. گفتم باز هم بهت سر می زنم. اومدیم بیرون. برف می اومد. رفتیم دیدن اون یکی دوست پیرم. آلزایمر داره. کادوش رو دادیم. گفت بمونین. شاید سال دیگه تو خونه خودم نباشم. شاید اصلا دیگه نباشم. گفتم خواهی بود. پسرک رفت سراغ گیاهاش. چند تا برگ رو کند ول کرد وسط خونه. گفتم بریم دیگه بچه خراب کاری می کنه. رفتیم. خونه عمه خانوم. تارا بهم سه تا گیلاس شامپاین داد. مست شدم. سه سال بود مست نشده بودم. دفعه اول بود که با شامپاین مست می شدم. رو تخت عمه خانوم بغل دست پسرک خوابم برد. نصفه شب پا شدیم اومدیم خونه


پایین تخت اسب های اسباب بازی پسرک بود. کتاب گفت و گو در کاتدرال بود. لیست خرید بقالی بود. من خسته و خمیازه ای بودم. دمپایی های پشمی ام بود. پرده ها بسته بودن. رنگ شب معلوم نبود. لپ تاپ کارم بود. عکس مامان و برادرام رو میز بغل تخت بود. یک کارت تبریک تولد روی زمین بود. انداختمشون تو کشوی میز. توی کشو کرم مرطوب کننده بود. لاک نارنجی بود. لیست چیزایی بود که یک روزی که وقت بشه می نویسمشون. لپ تاپ خودم بود. ترس از باز کردن لپ تاپ بود. ترس از خبرها بود. دو تا کارت تبریک کریسمس رو میز بودن. آینه کوچک آرایشم بود. توی آینه دیدم که موهام رو سه ماهه رنگ نکردم. دیدم که جلوی کله ام پر موهای سفیده. به زن توی آینه لبختد زدم. بهش گفتم هلو استرنجر. یادت نره فردا اتاقت رو مرتب کنی. خیلی ریخت و پاش ئه

سال دو هزار و ده شده بود


search