۹ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سه شنبه گی




اگه فکر می کنید از نوشتن این پست هدف خاصی دارم و یا این که این پست هیچ معنی و مفهومی داره اشتباه می کنید. این نوشته های لایت اتفاقات یک روز از زندگی منه. فرض کنید امروز.

ساعت یک ربع به هفت صبح بچه راتاتوی به بغل اعلام می کنه که اوپسی جیش کرده به خودش. باز. بابا جیش. اوپس.

ساعت هفت و ربع صبح سه تا تخم مرغ دارن توی ماهیتابه جز جز می کنن.

ساعت هشت و نیم صبح یازده تا پیغام دارم روی تلفن سرکار.

ساعت یازده یازده تا پیغام رو جواب دادم و کیس نوت کردم.

ساعت دوازده می رم پیش دکتر جونز. دکتر جونز دندانپزشک ذن بودیست منه. سلام بودایی رد و بدل می کنیم. بعد زارتی یک آمپول می کنه توی لثه سمت چپ بالا. بعد یکی دیگه. بعد یکی پایین. من نفسم می گیره. تپش قلبم می ره بالا. بالا. بالا. مثل اون باری که شوک پنی سیلین گرفتم مردم. صاف می شینم. نمی تونم نفس بکشم. قفسه سینه ام رو می بینم که داره می لرزه از شدت تپش قلبم. آقای دکتر و دستیارهاش یک کم می دون این ور اون ور. کمی بعدتر نفسم جا اومده. آقای دکتر جونز می گه یک چیزی رفته تو خونم که چیزم کرده. می گه ترسیدی؟ می گم شت یس. می گه از چی؟ می گم از بی ننه شدن بچه ام.

ساعت یک و نیم با دهن کج می رم بانک. دو هفته پیش رفته بودم همین بانک به خانومه گفته بودم اومدم یک تغییراتی در حساب پس اندازم بدم. خانومه چک کرده بود که تو اینجا حساب پس انداز نداری. من اصرار که چرا دارم. خانومه تماس با رییس و ترس از کلاه برداری و پنیک عمومی در بانک که بعد من یادم بیاد که اون بانکی که من توش حساب پس اندازه دارم سبزه و اینجا آبیه. معذرت که شرمنده اون یک بانک دیگه بود. الان به خانومه کاری ندارم. می رم یک بیست دلاری می گیرم از ماشین دم در.

ساعت دو زنگ می زنم به اعضای یونیون (اتحادیه؟) بعد زنگ می زنم به سوپروایزها. بعد با دهن کج یک دعوای عمومی راه می اندازم که فلان ماده قرارداد بیسار داره زور می گه به کارمندها و فلان و بیسار. جر و بحث دو ساعت طول می کشه و با پیروزی تیم ما به پایان می رسه. نگفته بودم که من جزو رییس روسای هیئت انتی اپرشن انتی ریسیزم ایجنسی مون هستم؟ شاید نگفتم چون ترسیدم بگین واه واه چه چسی بیا شاید هم تربیت متواضع خاکسار ایرانی ام بهم این اجازه رو نداد شاید هم چون معادل فارسی برای این همه لغت انگلیسی نداشتم.

ساعت ده و نیم نوشته مریم مومنی رو خوندم و به سوسن خانوم گوش کردم. حالا نصفه شبی این سوال برام پیش اومده که اون پسره که افسار شتر دستشه آیا همون ساسی مانکنه؟



۸ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

مامان بزرگ




سر فنجان چایی شیرین صبحانه بود که یادم افتاد دیشب خوابت رو دیده بودم. برات غذا آورده بودم. توی مهمونی بود انگار. تو جوجه کباب خواستی. من هی چایی شیرین و نون و پنیر و گردو خوردم ولی بقیه خوابم یادم نیامد.

چیزهای دیگری یادم آمد.

پرده سفید کلفتی با پرنده های سبز گنده که دو تا اتاق رو از هم جدا می کرد. توی اتاقِ با پنجره رو به کوچه سماور بود و تلویزیون کوچک تو. بابا هر وقت به دیدنت می اومد روی شیشه پنجره رو به کوچه ضرب می گرفت. بعد که بابا مرد برادر کوچک برات روی پنجره ضرب می گرفت. برادر کوچک سیب نصف شده با بابا بود. تو می گفتی برادر کوچک بوی بابا رو میده. برادر کوچیکه که مرد خوشبختانه تو چند سال بود که مرده بودی.

اون طرفِ  پرده اتاقِ رو به حیاط بود. با شیشه های قدی. یک بخاری روسی و یک طاقچه با آینه بزرگ. پشت آینه شونه سبزت. مهر نمازت. چند تا خرت و پرت دیگه. روی طاقچه جلوی آینه عکس بابا بزرگ که سال ها بود مرده بود. عکس ماها. عکس بابا که چند سال بود مرده بود. به دیوار عکس جوونیت. با یک عالمه موی پر پیچ و تاب سیاه. با چشم های سیاه درشت. با سینه های برجسته جوان. با لبخند خوب همیشگی ات.

توی حیاط درخت انار بود. حوض سنگی کوچک بود. مارمولک های روی دیوار بودند. بوته یاس بود توی باغچه کوچک. روح بابا بزرگ بود که عادت داشت عصرها باغچه رو آب بده. خاطره بچگی های من بود. روزی که برای اولین بار توی همون حیاط کوچک سوار دوچرخه زرد و مشکی شدم که بابا برام خریده بود.

تو بوی کرم نیوآ و گلاب می دادی. چند وقت پیش توی گودر خوندم که به مسخره نوشته بودن مدل عشق یک زوجی بوی کرم نیوآ می ده. یعنی خیلی بده. شیک نیست.

یادم آمد که هیچ وقت ندیده بودم که تو از کسی بدی بگی. یا از هیچ کدوم ماها توقع داشته باشی بهت سر بزنیم حتی وقتی زمین گیر شده بودی. همیشه چیزهای خنده دار تعریف می کردی. توی خانواده ی با چاهارچوبِ معتاد به دلهره و غصه ی ما تو همیشه قصه های شاد پایان خوش داشتی. برامون عمو سبزی فروش می خوندی و روی قابلمه ضرب می گرفتی. همیشه قره قوروت و لواشک داشتی. ملت پشت سرت پچ پچ می کردن که جلفه الکی خوشه سر پیری چه کارها می کنه.

تو آدم خوبی بودی مامان بزرگ با بوی گلاب و کرم نیوآ. شبی که مردی خواب دیدم خونه ات عزاست و خودت رو پشت بوم نشستی داری ملت رو نگاه می کنی. کسی نمی دیدت. فرداش زنگ زدم خونه مامان. نبود. اومده بود خونه ات برات مجلس عزا بگیره.

حالا من نشستم دارم فکر می کنم من اینجا چی کار می کنم؟ آدم هام دارن یکی یکی پیر می شن. می میرن. روزهام دارن می گذرن. بچه ام داره بزرگ می شه و مامان بزرگ براش یک آدمی ئه که گاهی براش کتابی شالگردن دست بافی چیزی می فرسته.

این قدر دلم برات تنگ شده که نگو مامان بزرگ کرم نیوآ قره قوروت لواشکیِ مهربون خنده روی من. از حسرت های زندگیم باهات نبودن تو سال های آخره.

حسرت هام دارن هی زیادتر و زیادتر می شن. باید یک فکری بکنم مامان بزرگ.



۴ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تکرار می شویم



بچه چاهار ساله ای دستش رو می کنه توی ظرف آجیل. یک مشت آجیل می کنه تو دهنش. میک می زنه. شوریش که رفت همه رو تف می کنه توی ظرف آجیل.
بچه سه ساله ای راه می ره و به همه بچه های دیگه می گه یو گاربج. بچه کوچک دیگه ای غرغر کنان می ره پیش مامانش که این به من می گه گاربج. مامان بچه شاکی به مامان بچه ای که می گه یو گاربج نگاه می کنه و می گه نه مامان جون با تو نبود با سطل آشغال های اون کنار بود. بچه سه ساله به بچه شاکی می گه نه با تو بودم. یو گاربج. مامان بچه سه ساله داره با علاقه به ملت رقصان وسط سالن نگاه می کنه. مامان بچه شاکی یواشکی به زن بغل دستیش می گه خیر سرش دکتره با این بچه تربیت کردنش.
بچه کوچک دیگه ای میاد به مامانش می گه اون اسباب بازی من رو گرفت. اسباب بازی بچه یک جعبه خالیه. لابد مال شیرینی مهمونی. مامانش می گه کی؟ بچه می گه اون. مامانش دستش رو می گیره می گه بیا بریم ازش پسش بگیریم. می رن مامانه جعبه رو از دست اون بچه می گیره می ده دست این بچه.
یک بچه ای سر شام به باباش می گه گوشت نمی خورم. باباش براش گوشت می ذاره تو بشقابش. بچه نق می زنه گوشت نمی خورم. باباهه محل نمی ذاره. بچه بیشتر نق می زنه نمی خورم. باباهه می گه باید گوشت بخوری. خوبه برات. بعد انگار که دلش واسه خودش سوخته باشه می گه گیر عجب الاغی افتادم ها.
بچه میاد می چسبه به پای مامانش. دستاش رو می بره بالا که بغل. مامانش بچه رو بلند می کنه. می گه می بینی تو رو خدا؟ مهمونی رو زهرمار آدم می کنن.
بچه کوچکی نشسته سر میز. داره موز می خوره. مامانش داره برای همه آدم های دور میز تعریف می کنه که این- این منظورش بچه بود- از مهدکودک که می اومد خونه همین جور می چسبید به آدم. هر چی هم اسباب بازی می خریدیم باز می خواست من هم بشینم پیشش باهاش بازی کنم. حالا که آدم شده- لابد منظورش این بود که بزرگ تر شده- می شینه تی وی می بینه واسه خودش دو سه ساعت ما یک نفسی می کشیم.
نماینده شهر در مجلس و زنش دارن اون وسط ها قر می دن. گاهی هم با آهنگ بندری سینه می لرزونن. خانم شهردار با لباس خیلی مودب می گه اوه! لاتز آو یانگ کیدز. به خانم شهردار می گم مدلمونه. بچه هامون رو همه جا با خودمون می بریم. خانم شهردار می فرمان اوه! خوشحالم که این یک رسمه و مشکل از کمبود بیبی سیتر آشنا به زبان و فرهنگتون نیست.

از ساعت هفت و نیم تا ساعت نه و نیم در مهمانی شب عید دیده شد.

۱ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

عید آمد و ما لختیم




سال که نو شد گریه کردم. نفهمیدم مال این بود که قبلش کلم بنفش خرد کرده بودم دست هام بنفش شده بودن یا مال این که برای مهمونی شب عید لباس نداشتم. یا شاید مال این بود که بی بی سی فارسی حول حالنا نخوند و توپ در نکرد یا مال اینکه خامنه ای و احمدی نژاد داشتن از تو پنجره اون یکی لپ تاپ پیغام نوروزی می دادن.

شاید مال این بود که بیبی سیتر پیدا نمی کنم برای بچه که بتونم تو یک مهمونی تکیلا بخورم با خیال راحت یا مال اینکه ده ساله روزهای عید که می رم بیرون تعجب می کنم که چرا همه تو خیابونن و هیچ جا تعطیل نیست و هیچ کس ماتیک قرمز نزده با کفش پاشنه بلند در حال رفتن به عید دیدنی؟ شاید هم مال اینکه سالی یک روز- روزهای عید و فقط روزهای عید- از خونه که می خوام بیام بیرون برای یک صدم ثانیه دنبال روسری ام می گردم و به فروشنده ها به جای هلو می گم سلام.

شاید مال این بود که بچه شاشیده بود کف توالت و توالت بو گرفته بود شاید هم مال این که دلم می خواست شب کفش پاشنه بلند بپوشم و میترسیدم بخورم زمین باهاش.

شاید مال این بود که ماتیک قرمز زده بودم برای سال تحویل بچه نگام کرده بود پرسیده بود واتز دیس. بهش گفته بودم ماتیک. یک کم بیشتر نگاه کرده بود گفته بود فانی و رفته بود.

شاید مال اینکه خونه تکونی نکرده بودم و خونه بوی وایتکس نمی داد. شاید مال اینکه مامان بزرگ پرسیده بود کی میاین ایران و من الکی گفته بودم آخر تابستون و گفته بود به سلامتی. اگه زنده بودم می بینمتون. شاید هم برای اینکه بابابزرگم گفته بود بسوزه ریشه شون که بچه هام رو پخش کردن این ور اون ور دنیا دور سفره مون خالی موند.

شاید مال آدم های دور هفت سین دم در اوین بود. شاید هم مال آدم های دور هفت سین های دور قبرها.

شاید مال اینکه لاک سفیدم گم شده و نمی دونم کجاست و بچه هم می گه آی دون نو که کجاست.

شاید برای اینکه کسی نیست سر کارم که براش از عید دیدنی هام تعریف کنم.

شاید هم برای اینکه کانادا جاده شمال نداره که بریم وسط راهش دنبه کبابی بخوریم.

شاید برای اینکه رو کتاب شهر باریکم جای انگشت ماکارونی یی بچه مونده شاید هم مال اینکه وقت کتاب خوندن ندارم.

شاید برای اینکه اون حاجی دیوث همه پولمون رو خورده. شاید هم برای اینکه دخترش رفته نشسته تو خونه قشنگ پر خاطره ام و همه جای خونه رو پر از مبل ها و میزهای زرد و صورتی کرده و با درخت زردآلوم حرف نمی زنه.

شاید برای اینکه فهمیدم تو ایران یک مهمونی هایی می گیرن به اسم جواد* پارتی که توش مردم لباس جوادی می پوشن و رقص جوادی می کنن.

شاید برای این که هر کی رو که می شناختم تو ایران یا رفته یا تو فکر رفتنه.

شاید برای ته دیگ سوخته ناهار شاید هم برای ژن زر زرویی که من دارم.

هر چی که بود سال که تحویل شد گریه کردم گریه کردنی.


* من با شدت و حدت مخالف استفاده این اسم به جای صفت هستم و کسانی که هم از این اسم به جای صفت استفاده می کنند با من هیچ نسبتی ولی دوستی دور هم ندارند. استفاده جواد در اینجا نقل قول است و کل ماجرا برای من مصداق یک فاجعه فرهنگی.


۲۷ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بهارمان مبارک



بوی پیچک های آب خورده روی دیوارهای سیمانی خونه ای که سال هاست خالی افتاده
بوی حیاط تازه آب و جارو شده ی مامان بزرگی که دیگه نیست
بوی گونی های برنج پر از سنگ نمک مامان بزرگی که همبازی بچه گی هامون بود و حالا دیگه نمی تونه راه بره
بوی صف نون سنگکی میدون تجریش
بوی دود خیابون ها
بوی اسفند و یاس خونه مامان
بوی عود و سیگار اتاق برادری که دیگه نیست
بوی کتاب اتاق برادری که باهاش زندگی کردن شده آرزوم
بوی صبحانه های خونه تجریش
بوی چمن خیس زیر درخت زردآلوی حیاط
بوی کبابی های توی راه شمال
بوی توتون و ادکلن پدری که بسیار کم داشتمش

حس غریب کابوس های شبانه سالی که گذشت
حس عشق بی پایانم به وطنی که دیگر نمی شناسمش
حس غرور از مردمی که سال هاست در کنارشان زندگی نکرده ام
حس خوب امید
حس خوب ما می توانیم
 حس خوب چه خوب که سی و چاهار پیش نطفه من در سرزمین بوها و خاطره ها بسته شد که بهار بتونه چنین عاشق و دیوانه ام کنه
حس خوب روزی بر خواهم گشت
حس خوب رنگ سبز

با این ها زمستون رو سر کردم
...




۲۵ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سفیدی های بین خطوط



مرخصی هستم یک هفته. مرخصی اجباری چون مدرسه پسرک برای تعطیلات زمستانی بسته است یک هفته. صبح ها بدو بدو نداریم. با خیال راحت توی تخت تو بغل هم می چپیم و کارتون می بینیم. بعد با هم تخم مرغ نیمرو می خوریم و شال و کلاه می کنیم می ریم بیرون.

این دو خط رو که می خونین چی فکر می کنید؟ یک مامان و بچه هپی تخم مرغ نیمرو می خورن لباس های بامزه می پوشن می رن بیرون. به به. چه زیبا. نه عزیزان من. بگذارید داستان این دو خط رو براتون تعریف کنم.

با هم کارتون می بینیم تا وقتی که پسرک اعلام کنه که مامان بوف. خب قاعدتا قبل از بوف جیش است و دست و رو شستن. دوست داره بغلش کنم. بغلش می کنم می ریم دستشویی. می گه نو جیش. مدت هاست که از در دستشویی که می ریم تو می گه نو. بسته به موقعیت نو جیش. نو مسواک. نو دست (دست شستن). یک مدت بهش می گفتم باید جیش کنیم چون دلمون درد می گیره چون جیش از شب تا صبح تو دلمون بوده. یک هفته ای کار کرد و بعد باز نو جیش. یک مدتی می گفتم یس جیش چون مامان می گه یس جیش. یک هفته ای کار کرد تا رسیدیم به نو مامان یس جیش. یک مدتی گفتم اوکی. نچرال کانسیکوئنسز. جیش نمی کنی سر صبحانه ناراحت خواهی بود. خب البته که آدم وقتی باید بره سر کار و دیرش ئه همیشه و بچه وسط صبحانه یادش به جیش نکرده می افته و بعد از جیش هم البته که آدم باید دست بشوره نچرال کانسیکوئنسز جواب نمی ده. فعلا داستان اینه که اصلا بهش نمی گم جیش و فلان. می گم مامان جیش داره و می خواد دست و صورتش رو بشوره. یعنی دقیقا از دو روز پیش. بعد ایشون می فرمان نو مامان جیش. اَردا (بردیا) جیش. بعد هم نو مامان دست. اَردا دست. یعنی که مامان جیش نکنه بردیا جیش کنه و غیره. استفاده از حس رقابت خردسالان. مامانم می گه بهش بگو می فهمه بچه ام. این قدر سخت نیست که تو هم شلوغش می کنی .من بعضی وقت ها خیلی وسوسه می شم از مامانم بپرسم ما رو بزرگ کرده یا ما اکچولی خودمون بزرگ شدیم؟ 

مراسم جیش و دست که تموم شد موقع دست خشک کردن دید حوله آبی اش نیست. گفت حوله آبی. براش توضیح دادم که حوله آبی توی ماشین لباس شویی ئه و کثیفه. بعد گفت جوجو؟ براش توضیح  دادم که بله جوجو روشه. بعد یادش افتاد که می خواد دستش رو با صابون کفی سبزش هم بشوره. با صابون کفی سفید شسته بود. دوباره دست می شوریم. بعد دوباره یاد حوله آبی می افته. دوباره توضیح می دم. عمه خانوم می گه زیاد سخت می گیری. بگو همینه که هست. بزرگ بشه لوس می شه. مامانم می گه فداش بشم بس که فهمیده است. من حیرانم از رابطه گوز با شقیقه.

به مبارکی و میمنت وارد آشپزخونه می شیم. می خواد با هم اُتُمُرغ (تخم مرغ معلومه دیگه) درست کنیم. ماهیتابه رو می ذارم زمین. کمکش می کنم با قاشق یک تکه کره بکنه. می گه نو هِلپ مامان. توضیح می دم که چرا مامان باید کمکش کنه. چون کره سفته و بردیا نمی تونه تنهایی کره رو بکنه. بعد تخم مرغ ها رو می شکونه. می خواد سه تا بشکونه. توضیح می دم که دو تا چون ما دو نفریم. چون بابا سر کاره. با گریه می گه نو دو تا. سه تا. بهش می گم اگه انتخاب کنه که غر بزنه و ناراحت باشه مامان مجبور می شه خودش تخم مرغ ها رو بشکونه. رضایت می ده. تخم مرغ ها رو می شکونه. دستش کثیف می شه. مراسم صابون کفی سفید و سبز و حوله آبی تکرار می شه. مامان می گه براش کارتون بذار یواشکی خودت درست کن صبحونه رو که این قدر طول نکشه. عمه خانم می گه بهش بگو نمی شه. بذار گریه کنه. خاله جون می گه بچه همینه دیگه. خانم ت می فرمان واه چه حوصله داری تو خب تقصیر خودته.

سر میز شیر نمی خواد و چایی می خواد. بابا چایی پلیز. چایی می ریزم براش. کم رنگ. نو کم رنگ. پر رنگ پلیز. براش توضیح می دم که پر رنگ مال مامان باباهاست و اگه کم رنگ نمی خواد پس نمی تونه چایی بخوره. می گه اوتی (اوکی). می خواد دو تا قاشق شکر بریزه توش. می گم فقط یکی لطفا. چرا؟ چون دو تا زیاده و برای سلامتی خوب نیست. می گه آها.

در این مرحله که ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه صبحه من فکم کم کم شروع کرده به درد گرفتن. این درد فک برای من یک قسمتی از بچه دار شدن و بچه بزرگ کردنه. مامان البته همچنان معتقده که من زیادی سخت می گیرم و نوه اش هم خیلی باهوشه. عمه خانم می گه خودت رو از بین بردی. همه زندگیت شده این بچه. زیادی لی لی به لالاش می ذاری. ولش کن عامو جان. این ها رو با لهجه شرضایی می گه. شنیده ام دوستان کامیونیتی ایرانی هم نظرشان همین است که فلانی بچه ندیده است و تمام زندگی اجتماعی اش ترکمان خورده به دلیل حساسیت بیش از حدش به بچه.

مرحله بعدی پاک کردن میز صبحانه است همراه با نیم ساعت توضیحات. مرحله بعدی انتخاب لباس و تلاش برای پوشیدن آن و عصبانیت پسرک دو ساله من که چرا نمی تونه خودش تنهایی لباسش رو بپوشه و چرا سرش تو آستین لباس گیر می کنه و نهایتا هله لویا که پلیز هلپ مامان.

مرحله بعدی انتخاب کفش است که بله امروز بارون میاد و ما باید چکمه بارون بپوشیم. نق می زنه که نو آبون (بارون). بابا برف. در رو باز می کنم که ببینه بابا برف آب شده و بارون میاد پس باید چکمه بارون بپوشه. چکمه رو می خواد خودش بپوشه. لنگه به لنگه می پوشه. وسوسه می شم که بگم عوضی پوشیدی. نمی گم. می دونم که چه حس خوبی داره از این که تونسته خودش این کارو بکنه و می دونم که وسط راه پاهاش ناراحت خواهند شد و باید یک جا بزنم کنار که عوضشون کنه و بهش بگم که خیلی قشنگ تونستی خودت چکمه هات رو بپوشی. حالا بذار جاهاشون رو عوض کنیم ببینیم پات راحت تر می شه یا نه. بعد عوض کنم جاهاشون رو و ازش بپرسم بهتر شد؟ که بگه یس. میرش (مرسی) ماماس.

توی راه زمین بازی به ساعت نگاه می کنم. ده و نیم ئه.

همه این ها رو گفتم که گول اون دو جمله اول رو نخورین.



۲۲ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

under my skin



می گفت داشتن تو خیابون با هم راه می رفتن. دو تا بچه کوچک داشتن ساز می زدن و می رقصیدن. مردم رد می شدن. هیچ کس پول نمی داده. می گفت بهم گفت این ها اگه خوب پول در نیارن شب ها از رییس هاشون کتک می خورن. خوب هم پول در بیارن رییسه همه رو ازشون می گیره. می گفت بعد هم پرید وسط بچه ها شروع کرد به قر دادن. مردم واستادن به نگاه کردن. بس که خوشگل و خوشتیپ بود لامصب. خوشگل هم می رقصید. نه از رقص قرقری دوزاری ها. یک جوری با ابهت. رقص حسابی روسی مثل بابابزرگ. گفت بعد که حسابی پول جمع کرد راه افتاد که بریم. گفت من این قدر خجالت کشیده بودم که رفته بودم کلی اون ورتر قایم شده بودم. گفت برگشت بهم گفت حالا من یک قری دادم. هیچ کس من رو یادش نمی مونه فردا ولی به جاش این ها چقدر خوشحال شدن که شب کتک نمی خورن.

این ها رو دوست برادرم برام تعریف کرد از یک شبی که با هم رفته بودن بیرون. می خوام بگم برادری داشتم به همین دیوانگی به همین زیبایی.
تصحیح می کنم: برادری دارم به همین دیوانگی به همین زیبایی به همین نزدیکی... +

۱۲ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

lice and resignation



نویسنده این متن تا دیروز ساعت یازده صبح توی زندگیش به لایس فکر نکرده بود. دیکشنری فارسی صد و بیست و سه باز نمی شه پس نویسنده معادل فارسی یی برای لایس نداره. گوگل می گه لایس یک حشره کوچکه که می چسبه به کله و تند و تند تخم می ذاره. اندازه اش بین دو تا چاهار میلی متره و تخم هاش مثل شوره سره. نویسنده این اطلاعات رو مدیون مارک ئه که دیروز ساعت یازده زنگ زد بهش.

سلام. شادی صحبت می کنه.
- سلام. مارک هستم.
سلام مارک. خوبی؟ اوضاع چطوره؟
-خوب نیستم. باید ببینمت.
چی شده؟
- یک سری اسرار سیاه هست که باید بهت بگم.
(نویسنده اسرار سیاه رو از خودش در نیاورده. مارک گفت دارک سیکرت)
در مورد کی؟ بچه ها؟
- آره. و یک چیزهای دیگه ای هم هست.
باشه. من یک ساعت دیگه اونجام. حالا بذار یک خبر خوب بهت بدم. کار مهدکودک برای بچه ها درست شد. می تونن از هفته دیگه شروع کنن.
- نه. نمی تونن. بچه لایس دارن.
چی دارن؟ اوه مای گاد. اوووه مای گاد.
- تارا از وقتی دوست شدیم با هم لایس داشت. بعد هم داد به من. بچه ها هم از اول داشتن. الان هفت ساله.
لعنتی. الان بهم می گی؟ بعد دو ماه که اومدم خونه تون رفتم؟ بعدا میام می بینمتون. تلق. پایان مکالمه.

شادی وحشت کرده. فکر می کنه بچه اش دیشب جیش کرده بوده به خودش نصفه شبی و بیدار شده بوده و گفته بوده اکسیدنت و گریه کرده بوده و اومده بوده تو تخت مامانش و سرش رو گذاشته بوده رو بالش مامانش. پس اون هم لایس لعنتی رو گرفته. زنگ می زنه به خط کمک پزشکی. چند تا سوال می پرسن چند تا دارو و شامپو معرفی می کنن برای سنین مختلف. روش های مبارزه با لایس رو توضیح می دن و می گن باید معاینه بشی. شادی از اونجا که خیلی کانادایی شده و دردهای بزرگتری نداره همه غم و غصه اش می شه لایس و با وحشت می پره پشت فرمون و گاز می ده طرف مطب دکتر. خانم منشی می گه آقای دکتر پشت سر هم بیمار داره و تو هم نوبت نداری ولی بشین بذار ببینم چه کار می شه کرد. خانم منشی یک آبنبات نعنایی و یک لیوان آب می ده دست زنک لوس و بهش می گه آروم باش. مهم نیست. شادی حتی نمی تونه رو مبل بشینه. چون ممکنه لایس بره روی مبل و از اونجا روی کله بقیه.

سر پرستار کله اش رو معاینه می کنه و می گه هیچ لایسی نمی بینه. خلاص.

می ره پیش مارک و بچه ها. مامان بچه ها- تارا- تصمیم گرفته که باید بره و راهش رو پیدا کنه در زندگی. بچه ها موندن و یک بابا. تارا هر روز میاد می بینتشون. بابا اضطراب از جمع (سوشال انگزایتی؟) داره. بچه ها از وقتی به دنیا اومدن فقط تا دم در رفتن و همین. نه پارکی. نه کوفتی. نه هیچی. خونه کثافته. بو می ده. کفش سیاهه از کثیفی. بچه ها کثیفن. پنج سالهه می پرسه شادی می دونی مامان چرا رفته؟ می گم نه تو می دونی؟ می گه چون با دوست بابا خوابیده.

سه سالهه اصلا حرف نمی زنه. هی جیغ می زنه.
(متن از اینجا به بعد اول شخص روایت می شود. نویسنده نمی تواند متن های بسیار احساسی را به سوم شخص بنویسد)

سر مارک غر می زنم که باید لایس رو زودتر به من می گفتی. می گه من می خوام اعتراف کنم. من و تارا روابط آزاد داشتیم. البته که روابط آدم ها به من ربطی نداره و این رو بهش می گم. می گه نه. من تارا رو مجبور می کردم بره با مردای دیگه بخوابه و بیاد برای من تعریف کنه. سه بار هم کسی رو براش پیدا کردم که بیاد اینجا این کارو بکنه من تماشا کنم. من به دخترک پنج ساله می گم بره تو اتاقش بازی کنه. به مارک می گم تو عقلت کمه که این ها رو جلوی بچه می گی؟ جواب نمی ده. می گم تو این خونه که سر تا تهش یک آشپزخونه است و یک اتاق برای بچه هات وقتی داشتین این کارو می کردین بچه ها کجا بودن؟ می گه تو اتاق. می گم اتاق که در نداره. می گه خواب بودن. می گم سر و صدا؟ میگه بیدارشون نمی کنه.

بچه ها هی میان و میرن. دخترکشون هی سوال می پرسه. تو من رو دوست داری؟ بابا چرا گریه می کنه روزها؟ مامان کجا می ره؟ باز هم برامون شکلات میاری؟ باز هم میای اینجا؟ چون من رو دوست داری میای اینجا؟ مامان بابا داد می زنن. شادی به مامان بابا بگو داد نزنن. 

تارا میاد. به هم فحش می دن و داد می زنن. می گم آروم. بچه ها می شنون. فاید نداره. می گم یا آروم می شین یا بچه ها رو می برم. آروم می شن. می گم این چیزایی که شما گفتین من رو تو موقعیت بدی گذاشته.

برمی گردم ایجنسی. از اینکه باید تصمیم بگیرم که آیا بچه ها رو موقتا از خانواده بگیریم بذاریم تو یک خانواده فاستر یا اینکه بذارم بمونن همون جا متنفرم. می شینم سیصد تا مقاله رو اینترنت باز می کنم در مورد آسیب های این جدایی های موقت برای بچه ها. باید فکر کنم. باید تصمیم بگیرم. باید گزارش بدم.

نامه استعفام یک ماهه توی کیفمه. دلم نمیاد بذارمش رو میز سوپروایزرم. یکی از همین روزا باید این کارو بکنم.





search