۳ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

باغ وحش حیوانی- باغ وحش انسانی



نه! من دفعه اول است که آمدم باغ وحش تورنتو. لطفا شاخ در نیارید. لطفا طوری به من نگاه نکنید که انگار شاخ دارم یا ان دماغم آویزان است. 
جمله اول را دیروز در جواب سه هزار نفری که با تلفن یا حضوری از من پرسیدند که آیا قبلن از این باغ وحش دل فزا دیدن به عمل آورده ام به کار بردم. بقیه اش را در دلم گفتم. خب واقعیتش این است که من با اینکه یک مدت سگ داشتم و سگم هم در تختم با خودم می خوابید انسان اهل حیوانی نیستم. برای من همه ماجرا به این ختم می شود که حیوان بو می دهد و کثیف می کند و من عاشق بچه ام هستم و ریخت و پاش هایش را گاهی با لبخند گاهی با دندان غروچه جمع و جور می کنم و کونش را با عشق می شورم ولی کور شوم اگر دروغ بگویم که اصلا همچین عشقی با هیچ حیوانی نداشته و ندارم. حالا گیرم که عضو انجمن رفتار انسانی با حیوانات هم باشم و اگر ببینم کسی با سگ و گربه اش بد رفتاری می کند راپورتش را به سازمان مربوطه هم بدهم.

بعد از آنجا که پسرک عشق غریبی به حیوانات دارد و حتی کرم های باغچه را بوس و ناز می کند ما دیروز از ساعت ده تا دوازده شال و کلاه کردیم که برویم باغ وحش تورنتو. آب دستمال خیس میوه خرد شده لباس اضافه کرم ضد آفتاب آب اضافه چون اطلاع داده شده بود که آب و همه چیز در باغ وحش بسیار بسیار گران است کالسکه کلاه و بیسکویت الفبای بچه.

پسرک نیم ساعت از راه یک ساعت و ربعه را خوابید. بیدار شد و گفت جیش. گفتم می تونی صبر کنی؟ گفت نه. الان جیش. در اتوبان چهارصد و یک خبری از آبادانی نبود. آب ظرف فلزی رو خالی کردم. رفتم صندلی عقب. شلوار پسرک رو کشیدم پایین. شاشید توی قوطی فلزی محیط زیست فرندلی آب من. درش را بستم. چند قطره جیش کرده بود توی شلوارش. لباسش را عوض کردم. فکر کردم اگر پلیس به جرم در معرض خطر قرار دادن بچه به دلیل بیرون آوردنش از صندلی بچه جلویمان رو بگیرد ازش می پرسم بچه داری؟ اگر نداری برو بچه دارش را صدا کن. اگر داری وقتی که شاشش می گیرد در چهارصد و یک چه غلطی می کنی؟ ولی پلیس نگرفتمان.

توی باغ وحش آدم کانادایی به معنای سفید با اصل و نسب کانادایی دیده نمی شد. فکر کردم من چقدر دوست دارم این مملکت رنگ وارنگ را. سوار قطار شدیم. وسط راه نگه می داشت می رفتیم حیوانات را می دیدیم. انسان هایی بودند که با عشق تمام دقیقه های متوالی به ریدن یک فیل نگاه می کردند. از صحنه مربوطه فیلم می گرفتند و برای فیل در حال ریدن آه و اوه می کردند. آن ها حتی بچه هم نداشتند که آدم فکر کند به خاطر بچه در این گرمای وحشتناک راه افتاده اند آمده اند باغ وحش. 

پسرک به همه اّمَمال ها (انیمال ها) سلام و از آن ها خداحافظی کرد. نیم ساعت ما را پیاده کشاند تا خرس گیزلی ببیند و به خرس گنده وحشی که در سال چندین نفر را در کانادا می کشد گفت نازی بیبی هِرس. ما هم تشویقش کردیم که حیوان دوستی کار خوبی است و از لازمه های پیشرفت در جوامع مترقی. 

توی قطار باغ وحش جلوی ما یک خانواده اروپای شرقی ای بودند که چاهارتا دختر داشتند. یک دختر پنج شش ساله و سه دختر سه قلوی سه چاهار ساله. پیش خودم فکر کردم بمیرم برایشان. خدا کند فک و فامیلی دوست و رفیقی چیزی داشته باشند. بعد گفتم اگه ایران بود باید غصه جهاز می خوردند. حالا شاید جهاز هم ور افتاده باشه تو ایران یا در حال ور افتادن باشه. چه می دانم. پشت سرمان یک خانواده اسپانیایی زبان بودند که پنج تا بچه داشتند. سه دختر و دو پسر. باد که می زد بوی عرق بدن رو از سمتشان می آورد توی دماغ های ما. پسرک بو کرد. گفت واتز دیس؟ گفتم بوی بدن است مامان جان. گفت اوه اوتی. بچه هایشان خیلی زیبا بودند. صورت هایشان را هم نقاشی کرده بودند.

باغ وحش که تعطیل شد ما آمدیم بیرون که برویم کباب بخوریم. بعد فکر کردیم کجا؟ کدام رستوران ایرانی؟ سه چاهار سال پیش رفته بودیم شمال و خوب بود. رفتیم شمال. کباب ترش و دوغ خوردیم. پسرک خواست کنار آکواریم ماهی ها بنشینیم. من می خواستم بیرون بنشینیم. رفتیم کنار آکواریوم. میز بغلی مان یک آقای پیر خوشتیپی بود با یک دختر خیلی جوان تپل خوشگلکی. دختر هی دست می انداخت گردن آقاهه و می گفت اوه آی لاو یو. نون و پیاز می خوردم و به خودم می گفتم به دلم بد نیارم. حتما باباشه. بعد گفتم خب حالا هر کی اش باشد. خودش خواسته. واقعا هنوز یاد نگرفتی به انتخاب های آدم ها احترم بذاری؟ بعد گفتم انتخاب هایمان در محدوده توانایی هاو آگاهی هایمان هستند خب. این هم شاید می خواسته بیاد کانادا. شاید یارو پولداره. بعد هی نشستم سناریو بافتم و با خودم بحث کردم. بعد که کباب ترش را آورد دست از سرشون برداشتم و نشستم به چلوکبابم را خوردن.

برگشتنی دلم گرفته بود خیلی. تورنتو دل من رو می گیراند. یاد تهران می اندازتم. بزرگ است و بی رحم. دم در رستوران یک بنزی پر از دختر و پسرهای جوان بود. آهنگ اوپس اوپس داشتند. پسرک شروع کرد به رقصیدن. بنز بی هوا دنده عقب گرفت. یک ماشینی داشت از پشتش رد می شد. زد رو ترمز. دختر پشت فرمان داد زد چته حالا؟ عوضی می ترسی نشین پشت فرمون. پسرها و دخترهای توی ماشین خندیدند. راننده ی ترسو که حتما چیزی نفمید از داد و بیداد و خنده. چینی بود.



۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نورا- دو


چقدر گرمه اینجا. این قلب بی صاحاب هم که نمی دونه چه مرگشه تازگی ها. گرما حالش رو خراب می کنه. خوبه صندلی چرخدار داره دنبال این یکی نباید باشم براش. حوصله این مارچ آو دایمز رو ندارم هی فرم پر کن هی زنگ بزن چک و چونه بزن. آخی! چه پیرزن بامزه ای. اسمش نورا ئه. مثل اون نمایشنامه هه. چه دل خجسته ای داره به قول آیدا. اتاق خواب صورتی. عروسک خرس هاش رو. یادش به خیر دفعه اول که دل خجسته رو شنیدم از آیدا تا چند روز می خندیدم بهش. بعد فهمیدم خیلی وقته مصطلح شده. چه می دونم این دهات کوره گور مرگی هم چاهار تا ایرانی توش نیست بشینیم فارسی حرف بزنیم. آخی چه سختش باید باشه این پیرزن که دخترش باهاش قهره. حرف بیخود می زنه ولی. همون موقع هم اگه می خواست شوهرش رو ول کنه بره دولت همه چی بهش می داد. اصن اون موقع که بهتر بود اوضاع. می ترسیده لابد. این دولت محافظه کار داره گه می زنه به کانادا. داره می کندش مثل آمریکا. کورپوریشن و مذهب. می خوام بزنم له کنم اون هایی رو که رای دادن به این مرتیکه. ادعای دموکراسی خواهی هم دارم. ریدم. دیکتاتور درونم گنده است قد خر. این نورا افتاده بوده تو چرخه ابیوز. همینه دیگه. می افتن توش در اومدن ازش خیلی سخته. قلب تون به تون شده چرا همچی تند می زنه؟ نفسم هم که بالا نمیاد. عمه خانوم می گه آدم سگ شه مادر نشه. با خیال راحت مریض هم نمی تونم بشم. حالا باید برم اکوکاردیو نمی دونم چه کوفتی. آدم اصن با دل خوش هم نمی تونه بمیره بچه که داره. این چرا یک جوری حرف می زنه که انگار کتک خوردن دخترش خیلی هم مهم نبوده. دختره شاید از همین ناراحته. که مامانش احساسش رو به تخمش هم نمی گیره. این به تخم نگرفتن چه حس آشناییه. اون مرتیکه دیوس که از خونه مون تا خونه مامان بزرگم دنده عوض کرد و دستش رو مالید به من. آره من رو یاد اون می اندازه. مامانم. بهش که گفتم دعوام کرد. گفت چرا همون اولش بهم نگفتی؟ بابا بی انصاف دوازده سیزده سالم بود. همون آخرش هم جون کندم تا بهت گفتم. گفت اگه خیلی ناراحت بودی همون اول بهم می گفتی. باهاش قهر کردم. خشم و نفرت حقیرن پیش حسی که داشتم نسبت به مامانم. چی شد که این ها یادم اومد؟ لیزا. آهان لیزا. این تنفری که نورا داره ازش حرف می زنه. باید ازش بپرسم یک جوری. ماجرا بیشتر از کتک بوده. باباهه دستمالی اش می کرده. چرا پنجره رو باز نمی کنه؟ نفسم بالا نمیاد. تهوع برگشته. حالا چه خاکی تو سرم کنم؟ کجا بالا بیارم؟ آدرس اون بار داون تاون رو براش بنویسم. اون که پاتوق آدم های با معلولیت جسمیه. شاید یک دوست پسری پیدا کنه. چه پیرزن با نمکیه. آره بابا. نگران نباش. مردها عاشق زن های دل زنده ان. اتاق صورتی رو هم دوست دارن.



۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نورا- یک



بیا تو در بازه. سلام. من در رو قفل نمی کنم. آره خوشرنگه نه؟ دادم شوهر آرایشگرم و برادرش همه خونه رو رنگ کردن. می خوای اتاق خوابم رو ببینی؟ صورتیه. رو تختی ها رو دوست داری؟ سبز و آبی. من رنگ وارنگ دوست دارم. این یکی اتاق هم مال مهمونه. حالا من که کسی رو ندارم ولی اگه یک روز دخترم خواست بیاد. آره یک دختر دارم. سی و سه ساله. ئه تو هم سی و سه سالته؟ باهام قهره. حرف نمی زنه باهام. نمی دونم چرا. باباش می زدش. من رو هم می زد. می گه چرا ولش نکردی. ولش می کردم چه غلطی می کردم؟ پول نداشتم. خونه های این و اون رو تمیز می کردم. خونه نداشتم. پنجاه سال طول کشید تا جرات کردم ولش کنم. آره. بیست سالم بود زنش شدم. حالا پیر شدم دولت بهم این آپارتمان رو داده. جوون بودم که شت هم بهم نمی دادن. دختره هی می گه ولش می کردی. بعدش چی؟ تو می مردی از گرسنگی؟ چایی می خوری؟ این صندلی چرخ دار هم که از این در تو نمی ره. اولویت هام؟ خب اول از همه می خوام می خوام ببینم می شه یک نامه بدی دولت بهم بیشتر پول بده؟ بعدش ببین می تونی با لیزا حرف بزنی تا باهام آشتی کنه؟ ببین چی می خواد. خودم؟ م م م م می دونی کجاها می شه رفت اگه بخوام یک مرد پیدا کنم؟ جاهایی که آدم هایی مثل من می رن. اون هایی که نمی تونن راه برن. یا چه می دونم یک شت فیزیکی دیگه دارن. بعد هم می خوام برم دندونام رو درست کنم. آدم بخواد دوست پسر پیدا کنه باید لبخندش قشنگ باشه. نه؟ گفتم بگم بهم میخندی. حالا خدا می دونه که ته دلت چه فکری می کنی. لابد تو درس هاتون بهت یاد دادن که قضاوت نکنی. خدا می دونه ته دلت چی می گذره. میارمش تو خونه ام. می گی مردها از اتاق صورتی خوششون می آد؟


۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.



غذایش را داده بودند؟ آیا از قبل بهش گفته بودند؟ تشنه بوده؟ ترسیده بوده؟ جان دادنش چقدر طول کشیده؟ آرزوهایش. آرزوهایش را بگو. حسرت بغل کردنش را به گور می برم. یعنی دیگر صدایش را نمی شنوم؟ یعنی مرد؟ واقعا مرده؟ از تاریکی نترسد؟ طناب گردنش را زخم کرد آیا؟ لحظه ای که جان می داده... آی لحظه ای که جان می داده. حرف هایش را گذاشتند بزند؟ چیزی نمی خواسته به من بگوید؟ دست و پا زده؟ چقدر دست و پا دست زده؟ آخ دست و پای نازنینش. آخ دست و پایی که می بوسیدمشان. موهایش وای موهایش. یک طره از موهایش را برایم نگاه داشته اند بی شرف ها؟ دست هایش را نگرفتم و مرد. یعنی مرد؟ آخ مرد. آخ کشتندش. چشم بند زده بودند به چشم هایش؟ ای وای چشم هایش. چشم هایش رو بوس می کردم وقتی خواب بود. پشتش را می مالیدم. لالایی اش می خواندم. کی فهمیده بود؟ از کی بهش گفته بودند؟ شب قبل خوابیده بود؟ ترسیده بود من نبودم. آخ من نبودم. زده بودندش؟ تن نازنینش را. تن نازنینش را ناز می کردم تا بخوابد. دست و پایش بالای دار لرزیده بود؟ نبودم دستش را بگیرم بگویم نترس مادر. نترس عزیزم. آخ پسرکم آخ دخترکم
آخ
آخ
آخ
آخ


۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.



 
نشسته بودم تو پارک داشتم چایی می خوردم. باد خوبی می اومد. پاچه های شلوارم رو زده بودم بالا و ژاکت بهاره ام رو در آورده بودم. خوش بودم از عشق بازی پوست لخت با باد. نمی دونم کجای فکرهام بودم که سندی زنگ زد. فکر کنم داشتم به تهران فکر می کردم. به اینکه عشق من به این شهر و کوچه خیابوناش و خاطره هام مثل یک مرضه که نه می کُشه نه خوب می شه. گفت جان مرد. گفتم آه. چند ثانیه بعد که شوک گذشت گفتم تو چطوری؟ زد زیر گریه. گفت نمی دونم. از خودم خجالت می کشم. فهمیدم که احساس می کنه راحت شده و از این احساسش خجالت می کشه.

جان سرطان داشت. سندی پنج سال آزگار ازش مراقبت کرده بود. برده بودش بیمارستان شیمی درمانی غذا داده بهش کارهای خونه رو کرده بود نتونسته بود با دل خوش با دوستاش بره بیرون نتونسته بود با فکر راحت بره سلمونی موهاش رو رنگ کنه نتونسته بود بره مسافرت. جان دفعه آخر که دیدمش با لهجه خیلی خوب انگلیسی اش بهم گفت اگه بمیرم راحت ترم چون سندی نیاز به استراحت داره. سندی خسته نگاهش کرده بود و گفته بود شات آپ یو بیگ بوی.

بهش گفتم میای با هم چایی بخوریم؟ من پارک نزدیک خونه تون هستم. گفت آره. زود اومد. گفتم خجالت می کشی چون احساست مثل پرنده ای ئه که از قفس آزاد شده باشه و هم شوق آزادی داشته باشه هم دلتنگ قفس باشه؟ گفت آره آره آره و گریه کرد. تو کله ام داشتم فکر می کردم اول *ولیدیشن بعدا نچرالایزینگ بعدا آیا گروه تراپی یا مشاوره شخصی؟ 

بهش گفتم بیا بشین از قفس و آزادی حرف بزنیم. برات چایی انگلیسی گرفتم با کرم و شکر. 


* validation, naturalizing
دو مرحله اولیه توی مشاوره هستند. اولی اش یعنی حس های طرف رو ولیدیت می کنی (فارسی اش می شه چی؟) دومیش یعنی سعی می کنی براش نرمالش بکنی که مطمئن بشه تنها نیست توی مشکلی که داره و‌ آدم های دیگه ای هم هستن توی همین شرایط که احساس گناه یا تنهایی نکنه.



۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.



هیچ فرصت نشد که برات تعریف کنم چرا همیشه وقتی خواب بودم کف پاهام باید زیر پتو و ملافه بود. فرصت خیلی چیزهای دیگه هم نشد بچه جان. بس که زمان کوتاه بود و بی رحم. حالا  روزها وقتی رانندگی می کنم به همه حرف های نزده ام فکر می کنم. گاهی هم باهات حرف می زنم. تظاهر می کنم بغل دستم نشستی. حتی گاهی جواب هم می دی. بعد من می خندم. با چه عشوه ای. حتی چشم هام هم برق می زنن. می بینی؟ توهم بودنت هم خوشگلم می کنه. گاهی دستم رو که روی دنده است می گیری. ماشین پر از صدای موزیک خوب می شه. بعضی وقت ها زیر لبی والت وایتمن می خونی. من غر می زنم که فراست بخون. همین جوری با هم زندگی می کنیم مثل بقیه کارهامون، خل و چلی. 
 یک فامیل دوری داشتیم. اسمش خانوم والا بود. هیچ وقت نفهمیدیم مامان باباش کی بودن. گویا تو پرورشگاه بزرگ شده بوده. بر و رویی هم نداشت. خدا می دونه چه طوری با این فامیل خوشتیپ ما آشنا شده بود و ازدواج کرده بودن و سه تا هم بچه داشتن. همه فامیل همچین منتی به سرش می ذاشتن بابت افتخار عضویت تو این قبیله درب و داغون پر چس و ادا که خدا عالمه. بیچاره صداش در نمی اومد. قاتی زن های فامیل جایی نداشت. نه غیبت بلد بود نه خوشگل بود نه آرایش می کرد نه ناز و ادا و چسی و فسی داشت نه مامان بابا و خواهر برادر داشت نه مال و منالی داشت نه اصل و نسبی که به گرگ الدوله و شغال السلطنه برسه. کارش این بود که توی مهمونی های فامیلی که ما بچه ها مامان باباهامون رو جون به سر می کردیم ردیفمون می کرد می بردمون پارک و جلوی مغازه های اسباب بازی فروشی. گاهی هم برامون بستنی می خرید و سوار چرخ و فلک دوزاری پنج زاری ها می کردمون. خانم والا توی این گردش های طولانی یا گاهی پای بساط سبزی پاک کردن که همیشه می انداختن جلوش برامون تعریف می کرد که بچه که بوده جن می دیده. جن ها اذیتش می کردن. غلغلکش می دادن. تو اتاقش جیغ می کشیدن. هیچ کس دیگه ای جن ها رو نمی دیده و هیچ کس هم حرف خانم والای کوچک رو باور نمی کرده. من درد و وحشت رو تو صورت خانم والا می دیدم و شب ها به گفته خانم والا بسم الله می گفتم و به دور و برم فوت می کردم. کف پاهام هم از همون روزها بود که همیشه موقع خواب سفت و محکم بسته بندی می شدن توی ملافه یا پتو.
شوهر خانم والا چند وقت بعد خونه شون رو فروخت و خانم والای بی پول و بچه هاش رو ول کرد رفت دنبال یک زن دیگه. من هم که آواره دور دنیا دیگه ندیدمشون. کسی هم ازشون خبر نداره.

بهت نگفته بودم ژان؟ من از جن می ترسیدم که پاهام رو قایم می کردم. حتی توی گرمای شب های تابستون یا گرمای بعد از عشق بازی جلوی اون شومینه چوبی. 


search