June 29، 2010


از راجرز که پیچیدم تو ادینبورگ یک ماشینی بوق زد برایم. بوق اعتراض نه. بوق به سبک بیب بیب بیب هورا. فکر کردم آیا فهمید من ایرانی هستم؟ آیا خواست همراهی اش را با ایرانی ها نشان بدهد؟ بعد فکر کردم نه بابا. روی پیشانی ام که ننوشته. حتما با کسی اشتباه گرفته بوده. به تقاطع گوردون و ولینگتون که رسیدم یک ماشین زرد با صدای موسیقی بلند برایم بوق زد. دو دختر موطلایی نیمه لخت سرنشین ماشین برایم جیغ خوشحالی کشیدند. پشت چراغ قرمز مک دانل دماغم را توی آینه چک کردم. تمیز بود. حیران این همه بوق بودم. بوق در شهر کوچک ما پدیده ای است سخت هیجان انگیز و نادر. 

دکمه آسانسور را زدم. طبقه دوم پیاده شدم. نرس پاتریشیا گفت اوه عزیزم چه بلایی سر خودت آوردی؟ گفتم پشتم را به فاک دادم. گفت مامان ها همیشه یک چیزیشان را به فاک می دهند. اول از همه قلب فاکینگشان را. من نرس پاتریشیا را دوست دارم. مثل بقیه نرس های مطب مودب نیست. من فکر می کنم چون مکزیکی است و کانادایی شسته رفته نیست. البته این فکرم پلیتیکلی کورکت نیست برای همین آن را پیش خودم نگه می دارم. گفت کریس الان می آید. گفتم من با دکتر خودم قرار دارم و نمی خواهم دکتر دیگری من را ببیند. گفت کریس دکتر خودت است. گفتم  دکتر خودم که اسمش کریستوفر است. گفت هلو! کریس... کریستوفر. مطمئنی سرت را به فاک ندادی؟ گفتم عادت مغز آدم را به فاک می دهد دفنتلی.

دکتر که آمد گفت برایم بگو چی شده. گفتم به کمرم آسیب رساندم. کریس آدم مودبی است. فاک در دایره لغاتش وجود ندارد. گفت چه جوری؟ گفتم دولا شدم دختر همسایه را بلند کنم یک صدای قرچ مانندی آمد و من کف توالت افتادم و نتوانستم بلند شوم. پرسید دختر همسایه چی شد؟ آدم کانادایی بودن را از همین سوالات است که می فهمد. گفتم به پسرم گفتم برود تلفن را بیاورد و من با لگد در توالت را بستم که دختر همسایه بیرون نرود. بعد زنگ زدم به دخترعمه شوهرم و او آمد و پسرک را برد و دختر همسایه را تحویل مادرش داد. خیالش راحت شد. گفت چند تا نرمش بکنم. نتوانستم. با یک چیزی کوبید به همه جای پاهایم. گفت راحت جیش می کنی؟ گفتم بله. چند تا چیز دیگر گفت و گفت من استراحت در تختخواب را توصیه می کنم ولی می دانم که تو این کار را نخواهی کرد پس با پشتت مهربان باش. گفتم حتما. گفت فوتبال نگاه می کنی؟ گفتم نه. تپش قلب می گیرم. هیجانش برای من زیاد است. حوصله ام هم سر می رود. گفت بچه هم که بودی نگاه نمی کردی؟ گفتم چرا. با بابام. گفت بچگی ات چطور بوده؟ گفتم چه میدانم. مثل همه بچه های دیگر. بعد فکر کردم چه حرف مزخرفی. گفتم نه چرت گفتم ما محروم شدگان هستیم. گفت یعنی چه؟ گفتم یعنی بچگی نکردیم. جوانی هم نکردیم. کتاب های بچه ها به زبان ما کتاب های بزرگسالانی هستند که بچه گی شان خفه شده. گفت دلش می خواهد بیشتر بداند. شاید یک روز بچه هایمان را ببریم پارک آبی و برایش از مفهوم بچگی در ایران تعریف کنم. گفتم حتما. 
گفت چون نارنجی پوشیدی فکر کردم طرفدار هلندی. معمای بوق ها حل شد. خواستم بگم آی دونت مایند که برای خاطر این تیپ و قیافه و چشم های فلان سگ تو طرفدار هلند هم بشم (اصلیتش هلندی است. قبلن گفته بودم). گفتم من طرفدار تیم های آفریقایی و آمریکای لاتین هستم. هر کدام باشد فرقی ندارد. خندید. گفت با پشتت مهربان باش. یادت نرود.



June 25، 2010



 
دختر همسایه میاد خونه مون این روزها. مامانش حامله است و حالش بده همش. بچه میاد اینجا که مامانش با خیال راحت عق بزنه. پسرک باهاش بازی می کنه. امروز بچه باید جیش می کرد. یک سالشه ولی پوشکی نیست. مامانش فقط سه روز اول که به دنیا اومده پوشکش کرده و بعد پارتیزانی داره بهش آموزش توالت می ده. پسرک میاد نگاه می کنه. بعد خیلی عاقلانه و متفکرانه می گه مامان بیبی نو دودول. بیبی اُهتَل نو بابا دودول. بیبی اُهتَل بیبی دودول. بیبی پیشَل بابا دودول. (بچه های دختر بابا دودول ندارن. بیبی دودول دارن. بچه های پسر بابا دودول دارن) بعد می گه تیچر لورن اسکول. یعنی که تیچر لورن یاد داده. بعد که تموم می شه می خوام با دستمال خیس تمیزش کنم. می گه نو مامان بیبی تمیز. مای مامان مای تمیز (مامان من فقط من رو تمیز می کنه) مامانِ بیبی بیبی تمیز. مای مامان نو بیبی تاچ. یعنی که تو مامان این بچه نیستی و اجازه نداری بهش دست بزنی و مامان خودش باید تمیزش کنه. می گه مامان بابا تیچر ورونیکا. یعنی که خودت و بابا و تیچر ورونیکا این رو گفتین. می گم اشکالی نداره بیبی الان اومده پیش ما و من از مامانش اجازه گرفتم. می گه مای نو سی (من ندیدم) دهنم زده می شه و می گم اوکی دفعه دیگه از مامانش اجازه می گیرم. شب جلوی چشم پسرک از مامانش اجازه گرفتم. یک جور خوبی با خیال راحت نگاهم کرد و سرش رو به علامت موافقت تکون داد. از لحظه های معدودی بود که حس کردم چقدر خوشحالم که داره اینجا بزرگ می شه. که داستان های بچه گی های من/ ما براش بی معنی خواهد بود
 
 

June 22، 2010



مستم. به ودکای سگی روسی. سیگار کشیدم توی حیاط. با پاهام روی چمن خیس. دلم برات تنگ شده. کی تنگ نبوده برات لعنتی؟ ناتالی ای میل زده که مصاحبه کاریش تو تورنتو خوب نشده. که تورنتو امروز شلوغ بوده برای جی ایت. که پر از انرژی بد بوده. که کاش من لزبین بودم و اون یک کاری می کرد من عاشقش بشم. که مسته. همیشه که مسته این رو می گه. آدم ها رو نباید تو سفر شناخت. باید تو مستی شناخت. من وقتی مستم می تونم حرف بزنم. عادت دارم به حرف شنیدن. عادت ندارم به حرف زدن. به حرف زدن از چیزی که زیر پوستمه. یا توی خونمه با هر تپش قلبم می ریزه تو تنم. اون شب مستی طبقه بالای اون ویلای رو به آب- اون شب هم ودکا خوردیم. تو گفتی ودکا؟ من گفتم آره مگه چیه؟ تو گفتی خب هیچی. بعدتر ها گفتی خیلی نازنازو به نظر می اومدم برای ودکا. شراب بیشتر بهم می اومد. گفتم شراب نمی خورم. بالا میارم. گفتی فشارت می افته باید با شکلات بخوری- همون شب بهت گفتم میای با هم بریم دیوونگی؟ هیچی نگفتی. بوسم کردی. کاش یک چیزی گفته بودی. حرف ها مهمن. باید زدشون. شاید وقت نشه یکهو حسرت بشن به دل. تو می گفتی. دوست داشتی مست کنم حرف بزنم. حوصله ات هم سر نمی رفت. آخرش خودم حوصله ام سر می رفت. می بوسیدمت و بقیه اش.
قیافه ات رو تصور می کنم که نشستی روی ابرا داری با دَر و دخترهای بهشتی شراب می خوری. لابد خدا رو شکر می کنی که یکی نیست مجبورت کنه عرق سگی بخوری با ماست و خیار. شاید هم براشون مراسم پیاز با مشت له کردن و دنبه تو آب گوشت رو با نون سنگگ خوردن تعریف کنی. اون ها هم بال های توری ایکبیری شون رو میزنن به هم پشت چشم نازک می کنن می گن واه واه خدا به دور این ایرانی ها چه چیزایی می خورن.

شاید تنها ولو باشی نوک یک  کوهی شلوارک سبزت پات باشه بالا تنه لخت مشغول شعر خوندن باشی. احتمالا وایتمن. من هم نیستم که بیام غر بزنم که شعر باید رسالت داشته باشه و فلان و زهرمار. سی و سه سالگی ام رو ندیدی که بهت بگم هیچی تو این دنیا قرار نیست هیچ رسالتی داشته باشه و شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت و همین. اگه دیده بودی بیشتر عاشقم می شدی.

شاید هم مثل همه شب هایی که به خوابم میای معمولی باشی. روی زمین. با لباس های معمولی. حرف های معمولی. بوس های معمولی. عاشقی معمولی. بدون دلتنگی. بدون حسرت حرف های نزده و کارهای نکرده و فرصت کوتاه.

چه فرقی می کنه؟ آخرش هم نفهمیدم هستی یا نیستی. من تا مستم حرف هام رو بزنم که حسرت نشند بیشتر از این برم بخوابم.




June 18، 2010



 
آیا باید یک پست چند شماره ای بنویسم؟ به گمانم این جور باشد. هیچ راه دیگری برای ربط دادن داستان اشک های روانم در مراسم فارغ التحصیلی بچه دو سال و نیمه ام و سگ گنده ای که من را به زمین انداخت و قایق سواری های بعد از ظهر و اینکه چه طور شده که نصف آدم های شهر من را می شناسند ندارم. پس یک پست چند شماره ای می نویسم.

یک: امروز مراسم فارغ التحصیلی بچه بود. با چند تا قاب عکس- از هنرهای خودم در زمانی که هنوز فرصتی برای عکاسی بود- برای معلم هایش و یک قوطی دستمال کاغذی وارد مراسم شدم. مدرسه عکاس داشت و من دوربین بیست کیلویی ام را نبردم. بچه از کلاس اول تادلر فارغ التحصیل شد. یک مرض دیگری که آدم بعد از بچه دار شدن می گیرد- علاوه بر سه هزار مرض دیگری که می گیرد- این است که هی یاد بچگی های خودش می افتد و از دست مامان بابایش حیرت زده/شاکی/عصبانی/غصه دار می شود.

دو: بچه را بعد از مدرسه بردیم پارک که "هیت دِ بال" چیزی در مایه های بیس بال بازی کند. چمباتمه زده بودم روی زمین که توپ را بزند و من بگیرم. یک سگ گنده ای می دوید. خورد بهم. ولو شدم روی زمین. لنگ ها در هوا. بازیکنان فوتبال زمین کناری کانادایی بودند پس کسی رنگ سبز شورتم را به جاییش نگرفت. (آیا می خواهید کامنت بگذارید که ای فلان و بیسار آیا می گویی همه مردان غیر کانادایی فلان و بهمان؟ نگذارید. فایده ندارد). بچه گریه کنان آمد که من را از دست سگ گنده نجات بدهد. صاحب سگ- اندی- که ناگهان همکار سابقم از آب در آمد دوید که معذرت خواهی کند. بچه و اندی و سگ با هم دوست شدند. 

سه: بچه می خواهد قایق سواری کند. تقریبا هر روز. قایق سواری می کنیم. تقریبا هر روز. با اصرار به پارو می گوید بابا قاشق. (قاشق بزرگ). به پاروی خودش می گوید مامان قاشق. اردک های روی آب را می شمرد. بعد از هفت نه است. هشت یک عدد فراموش شده است.

چاهار: اولش در موسسه "زنان در بحران" کار کردم. کارم با زنانی بود که در روابط ابیوسیو (آزار دهنده؟) بودند. جسمی روحی مالی روانی و غیره. بعد در موسسه "سلامت روان" کار کردم چند سالی. افسرده بای پولار مضطرب آسیب دیده از دوران کودکی و غیره. بعد در موسسه "خانواده و کودک" کار کردم با خانواده ها که با بچه تان چه بکنید و چه نکنید. بعد با موسسه "دوستان تراپیست" کار کردم با کسانی که دارند می میرند و خانواده هایشان. این شهر ما هم سر تا تهش صد هزار نفر جمعیت دارد. این است که همه جا- در حال بستنی لیس زدن کنار رودخانه- در حال خاراندن باسن پشت نرده های چوبی پل خیابان گوردون- در حال خط و نشان کشیدن برای بچه در پارکینگ مال- در حال ربودن ماچ در پیاده روی داون تان- در حال یواشکی سیگار کشیدن در کافه کنار پیاده رو- در حال هر غلطی و درستی که می شود تصور کرد شناسایی می شوم. به سلامتی ترک کار مشاوره و اکتیویسم برای هر شرکت و موسسه و ارگانیزیشنی و شروع کار خصوصی. 

این پست از آن هاست که آدم فکر می کند اصلا برای چه وقت گذاشته که بنویسدش؟ قیافه خواننده را بگو بعد از خواندنش



June 12، 2010

از یک سال پیش تا همین حالا


این دو تا پست رو پارسال همین امروز نوشته بودم. یکی اش وقتی نتایج انتخابات هنوز اعلام نشده بود و من داشتم با گلمریم تلفنی حرف می زدم. اون یکی وقتی نتایج اعلام شده بود تقریبا. خونه کسی بودیم. ماهواره ایرانی داشتند. یادمه نفس نمی تونستیم بکشیم. مرد و یک مشت دیگه از فک و فامیل و دوست ها رفته بودند اتاوا رای بدن و هنوز نرسیده بودن. زنک زدم بهش. گریه می کردم. گفت چطور می شه؟ مردم تو اتاوا هنوز داشتند رای می دادن. ما همگی گریه می کردیم. پسرک بهت زده نگاه می کرد. عقم گرفته بود. رفتم توالت عق زدم.
از اون روز تا حالا دارم عق می زنم.
عق می زنم قلبم رو بالا میارم
عق می زنم
عق می زنم
عق می زنم
قلبم رو توی دستم بالا میارم
بالا میارم
بالا میارم
یک ساله که دارم بالا میارم



June 11، 2010

سال خون




می گه مشکل چیه امروز؟ با همون لبخند همیشگی اش. می گم همش گریه می کنم. یک قیافه متعجبی می گیره. می گه یعنی چی؟ خوشتیپه بدمصب. بلوز سبز لاکوست پوشیده. شلوار کرم. سبز بهش میاد. روحش هم خبر نداره که خوش شانسه که چوب تو کونش نمی کنن واسه این سبزی که پوشیده. حالا چوب یا شیشه نوشابه.

می گم همین دیگه. هی گریه ام می گیره. وقت هایی هم که گریه ام نمی گیره یا یغض دارم یا تپش قلب. رو صندلی اش می چرخه. داشت تند تند نت برمیداشت. می گه من چند وقته تو رو می شناسم؟ می گم هشت سال. بچه هامون با هم دنیا اومدن. تقریبا. می گه آره. فکر می کنم اصن روحش هم خبر نداره که چه داستانیه تنها بچه بزرگ کردن.
 رفته بودیم کالیفرنیا. تو هواپیما پشت سرمون بودن با زنش. بچه ما داشت از سر و کولمون می رفت بالا. از ترس مسافرها تا می اومد غر بزنه پستون رو می چپوندم تو دهنش. گفت دارین می رین ال ای چکار؟ گفتیم همین جوری واسه فان. گفت آدم ال ای می ره واسه فان بچه نمیاره که. گفتم بچه های تو کجان؟ - مثل همه اینجایی دو تا پشت سر هم آوردن- گفت پیش مامان بابای من چون ما اومدیم مسافرت عاشقانه. یادمه از حرصم پستونم رو محکم چپوندم تو دهن بچه. تو دلم گفتم آدم ال ای می ره واسه فان بچه نمیاره و مای بیگ آرس.

گفتم پی تی اس دی* ئه. گفت شادی. شادی رو با تاکید گفت. با حیرت. یا این حس که من دکترتم. چرا نمی دونستم؟ گفتم یک کمی هم افسردگی و اضطراب قاتیشه. گفت خودت بلدی دیگه؟ می خوای اسسمنت رو با هم انجام بدیم؟ گفتم نه. بلدم. می دونم.

علائمش رو خواست بدونه. مودی هستم. یک دقیقه خوبم یک دقیقه بد. خیلی بد. همه چی یادم می ره. تمرکز ندارم. حوصله معاشرت ندارم. آدم ها گریه ام رو- حرصم رو- کوفتم رو در میارن. نمی خوام از جام بلند شم. حال هیچی ندارم. همه چیزهایی که دوست داشتم. آشپزی. خوندن. نوشتن. کارم. همه چی جز بچه ام. نچ نچ کرد. گفت خوبه که خودت علائم رو می دونی. چند سال پیش کارم این بود که "ارزیابی سلامت روانی**" می کردم برای دکترهای شهر. مریض ها رو می فرستادن پیشم. بعد بهشون گزارش می دادم: افسردگی حاد. او سی دی. اضطراب خفیف. پی تی اس دی. بای پولار. کوفت و زهرمار.

گفت تریگر***هات چیان؟ گفتم تابستون. بعضی صداها. رو صندلیش می چرخید. چشم هاش سبز و آبی خوبین. اصلیتش هلندیه. عاشق بروکلی هست. هر وقت بری پیشش بگی کیش به کیشمیش می گه بروکلی بخور. میوه بخور. ورزش کن. می گم پارسال تابستون خبر داری چه اتفاقی افتاد تو کشورم؟ می گه انتخابات؟ می گم آره. می گم حالم بده هنوز. بدتره حتی. می گه صدا چیه؟ حالا بیام براش الله اکبر توضیح بدم؟ مرگ بر دیکتاتور بگم؟ صدای احمدی نژاد رو بگم؟ بگم صدای یا حسین مردم بالای سر کتک خورده ها؟ تیر خورده ها؟ باتوم خورده ها؟ بگم این ها حالم رو بد می کنن در حد واکنش فیزیکی؟ در حد گریه؟ در حد تپش قلب؟ در حد خیس عرق شدن؟ در حد تنگی نفس؟ می گم صداهای مربوط به اعتراضات. 

بعد یک جور خوبی نگاهم می کنه. مهربون. مدل صدقه و دلسوزی نه. مدل همدردی. می گه مامان باباش زمان جنگ جهانی دوم هلند بودن. پی تی اس تی رو خوب می شناسه. مامان باباش هر دو هنوز باهاش درگیرن. 

می گه سابقه داره این حس ها؟ حوصله ندارم از مردن بابام حرف بزنم. از دنیام بعد از بچه دار شدن حرف بزنم. از به باد رفتن همه پس انداز و سرمایه زندگیم حرف بزنم. از نا امیدی که داره بیشتر و بیشتر می شه حرف بزنم. از حجم عظیم از دست داده هامون برای چیزی که به دست نیاوردیم حرف بزنم.

می گم نه. سابقه نداره. من خیلی آدم خوشحال بی ترامایی بودم.

می گه دارو می خوای؟ می گم نمی دونم. می گه اگه الان یک مریضی با شرایط خودت جلوت نشسته بود؟ می گه مریض. یادم میاره که مهم نیست چقدر خوب ادا در بیارم به هر حال از دید پزشکی مریضم. می گم شاید. دوز خیلی پایین.
می گه نامه می دم چند ماه مرخصی بگیری از تابستون لذت ببری. یادش میاد. می گه مجبور نباشی تو تابستون کار کنی.

می گم مامان بابات الان چطورن؟ می گه بابام هنوز از تونل وحشت داره. توی تونل قایم می شدن زمان جنگ. مامانم همیشه یک عالمه آرد سفید و شکر قهوه تو خونه انبار می کنه. گیرشون نمی اومده تو جنگ.

می گه تو که اونجا نبودی این جوری شدی اون ها که اون جا بودن چه طورن؟ می گم یکی باید داستانشون رو بنویسه.



PTSD: Post traumatic Stress Disorder
  Mental Health Assessment
  Trigger


June 04، 2010



ساعت شش و نیم صبح بیدار می شه و می گه دهن آوچ. سرفه می کنه. گریه می کنه. تب داره. پنج روزه که تب داره. دکترمون یک ماه نیست. یک گوساله به جاش هست. پسرک رو دید چند روز پیش و گفت خوبه. گفتم می گه گوشش آوچ ئه. گفت نه خوبه. می ریم بیمارستان. تبش رو می گیرن. بهش آب و آب میوه می دن. اتاق خصوصی می دن چون کوچکه. می گن باید لوله بکنیم تو دودولش جیشش رو بگیریم. می گم چرا لوله؟ خودش جیش می کنه. فکر می کنن خیلی اتفاق بزرگیه که بچه دو سال و نیمه بلده بشاشه. بس که عادت داریم با بچه ها مثل یک مشت موجودی که نمی فهمن رفتار کنیم. جیش می کنه تو قوطی. می ریم تو اتاق. نرس میاد حالمون رو می پرسه. همچنان منتظر دکتریم. یک دکتری گویا تولدش بود. زنش با پنج تا بچه و بادکنک و کیک اومدن وسط بیمارستان براش تولد مبارک خوندند. سورپریز. پنج تا دختر مو قرمز با فاصله سنی یکی دو سال. فکر کردم ماشینشون چیه که همشون توش جا می شن؟ پسرک شروع کرد هپی دی خوندن. هپی دی یو مامان. گفتم تولد من نیست. گفت یَعس هست. یِس رو می گه یَعس. بعد گفت برقصیم. رقصیدیم. من خوندم با هم دست زدیم و قر دادیم. دکترها و نرس ها و مریض ها از پشت در شیشه ای اتاق نگاه می کردن. ما بهشون تعظیم کردیم. اون ها برامون دست زدن. بعد حوصله اش سر رفت. ساعت تازه ده بود. گفت ببل. اومد بغلم و دیگه نیومد پایین. تا ساعت یک که اومدیم بیرون. یک پیرزنی بود روی تخت اتاق کناری. گفت کمرت درد می گیره همش بغلش می کنی. گفتم اوکی ئه. گفت شش تا بچه داشته به فاصله یک سال. بچه کوچکش که رفته مدرسه خودش رفته سرکار. مدیر یک کتابفروشی بوده. گفت جوون ها حالا آدم کرایه می کنن بچه هاشون رو بزرگ کنه که برن سرکار که پول آدمه رو بدن. بحث کردن با آدم ها هیچ فایده ای نداره. هیچی نگفتم. یک دکتری اومد برام آب آورد. یک مرد خونسردی نشسته بود روی صندلی انتظار. پسرک رو دست هام سنگینی می کرد. سرفه هاش قلبم رو به درد می آورد. داغی بدنش غصه دارم کرده بود. پیغام هام رو چک می کنم. رییسم پیغام گذاشته که اگه کاری داری خبر بده. کمک می خوای خبر بده. متاسفم که بچه ات پنج روزه مریضه. پیغام های تلفنی ات رو چک کن چند تا پیغام مهم داری از چند روز پیش. این چند روز پیش رو یک جوری گفته بود که یعنی بمیر و کارت بکن به تخمم که بچه ات مریضه. یک پیرمردی با دوتا بچه کوچک کنار مرد خونسرد نشسته بود. با بچه ها بازی می کرد. یک بازی مثل مارپله خودمون بود. پرستار از مرد خونسرد پرسید خوبی؟ گفت خوبم. گفت رفتند یک ابزاری بیارن که میخ رو ببریم. خیلی کلفته و وسیله خاص می خواد. مرد خونسرد گفت کول. یک میخ کلفت رفته بود توی انگشت اشاره اش از اون ور اومده بود بیرون. سر دیگه میخ توی یک تخته بود. بچه ها به پیرمرد گفتند بابابزرگ باختی. غش غش خندیدند. فکر کردم پسرک من بابابزرگ نخواهد دانست چه مزه ای است. دکتر اومد. گفت گوشش قرمزه. عفونت گوش. عکس از قفسه سینه چیزی نشون نمی ده ولی من یک صدایی می شنوم. آنتی بیوتیک. یک هفته. دکتر موقرمز- بابای پنج تا دختر موقرمز- میاد می گه می خوای من نگهش دارم کمی؟ سنگینه دست هات درد می گیرن. می گم کارمون تموم شده داریم می ریم. مرسی. 
می ریم سر راه دواش رو می گیرم. سوپ تایلندی می خرم. می رم دنبال بیبی سیترش که بیاد باهاش بازی کنه من گزارش های کارم رو بنویسم و پیغام هام رو چک کنم. مامانم زنگ می زنه. می گه الهی بمیرم واسه بچه. چرا اینقدر هی مریض می شه؟ بعد شروع میکنه ماجراهای ایران رو با آب و تاب تعریف کردن تا من دارم ظرف های بو گرفته رو می شورم و لباس ها رو از خشک کن در میارم و بادمجون برای شب سرخ می کنم و میز ناهار رو می چینم و برای پسرک خاکشیر درست می کنم و نعناع و ریحون از باغچه می چینم و کف آشپزخونه رو تی می کشم و ظرف ها رو از ماشین در میارم و بقیه ظرف کثیف ها رو می چینم توش و لباس های پسرک رو می اندازم آفتاب بخورن. می گم باید برم به بچه غذا بدم. می گه کی بهت زنگ بزنم؟ می گم یک ساعت دیگه که خوابوندمش. فکر می کنم یادم رفت بهم بگه شماها هم هی مریض می شدین. این قدر سخت نگیر. می رم می شینم رو مبل بازوهام رو می مالم. درد می کنند خیلی.