از راجرز که پیچیدم تو ادینبورگ یک ماشینی بوق زد برایم. بوق اعتراض نه. بوق به سبک بیب بیب بیب هورا. فکر کردم آیا فهمید من ایرانی هستم؟ آیا خواست همراهی اش را با ایرانی ها نشان بدهد؟ بعد فکر کردم نه بابا. روی پیشانی ام که ننوشته. حتما با کسی اشتباه گرفته بوده. به تقاطع گوردون و ولینگتون که رسیدم یک ماشین زرد با صدای موسیقی بلند برایم بوق زد. دو دختر موطلایی نیمه لخت سرنشین ماشین برایم جیغ خوشحالی کشیدند. پشت چراغ قرمز مک دانل دماغم را توی آینه چک کردم. تمیز بود. حیران این همه بوق بودم. بوق در شهر کوچک ما پدیده ای است سخت هیجان انگیز و نادر.
دکمه آسانسور را زدم. طبقه دوم پیاده شدم. نرس پاتریشیا گفت اوه عزیزم چه بلایی سر خودت آوردی؟ گفتم پشتم را به فاک دادم. گفت مامان ها همیشه یک چیزیشان را به فاک می دهند. اول از همه قلب فاکینگشان را. من نرس پاتریشیا را دوست دارم. مثل بقیه نرس های مطب مودب نیست. من فکر می کنم چون مکزیکی است و کانادایی شسته رفته نیست. البته این فکرم پلیتیکلی کورکت نیست برای همین آن را پیش خودم نگه می دارم. گفت کریس الان می آید. گفتم من با دکتر خودم قرار دارم و نمی خواهم دکتر دیگری من را ببیند. گفت کریس دکتر خودت است. گفتم دکتر خودم که اسمش کریستوفر است. گفت هلو! کریس... کریستوفر. مطمئنی سرت را به فاک ندادی؟ گفتم عادت مغز آدم را به فاک می دهد دفنتلی.
دکتر که آمد گفت برایم بگو چی شده. گفتم به کمرم آسیب رساندم. کریس آدم مودبی است. فاک در دایره لغاتش وجود ندارد. گفت چه جوری؟ گفتم دولا شدم دختر همسایه را بلند کنم یک صدای قرچ مانندی آمد و من کف توالت افتادم و نتوانستم بلند شوم. پرسید دختر همسایه چی شد؟ آدم کانادایی بودن را از همین سوالات است که می فهمد. گفتم به پسرم گفتم برود تلفن را بیاورد و من با لگد در توالت را بستم که دختر همسایه بیرون نرود. بعد زنگ زدم به دخترعمه شوهرم و او آمد و پسرک را برد و دختر همسایه را تحویل مادرش داد. خیالش راحت شد. گفت چند تا نرمش بکنم. نتوانستم. با یک چیزی کوبید به همه جای پاهایم. گفت راحت جیش می کنی؟ گفتم بله. چند تا چیز دیگر گفت و گفت من استراحت در تختخواب را توصیه می کنم ولی می دانم که تو این کار را نخواهی کرد پس با پشتت مهربان باش. گفتم حتما. گفت فوتبال نگاه می کنی؟ گفتم نه. تپش قلب می گیرم. هیجانش برای من زیاد است. حوصله ام هم سر می رود. گفت بچه هم که بودی نگاه نمی کردی؟ گفتم چرا. با بابام. گفت بچگی ات چطور بوده؟ گفتم چه میدانم. مثل همه بچه های دیگر. بعد فکر کردم چه حرف مزخرفی. گفتم نه چرت گفتم ما محروم شدگان هستیم. گفت یعنی چه؟ گفتم یعنی بچگی نکردیم. جوانی هم نکردیم. کتاب های بچه ها به زبان ما کتاب های بزرگسالانی هستند که بچه گی شان خفه شده. گفت دلش می خواهد بیشتر بداند. شاید یک روز بچه هایمان را ببریم پارک آبی و برایش از مفهوم بچگی در ایران تعریف کنم. گفتم حتما.
گفت چون نارنجی پوشیدی فکر کردم طرفدار هلندی. معمای بوق ها حل شد. خواستم بگم آی دونت مایند که برای خاطر این تیپ و قیافه و چشم های فلان سگ تو طرفدار هلند هم بشم (اصلیتش هلندی است. قبلن گفته بودم). گفتم من طرفدار تیم های آفریقایی و آمریکای لاتین هستم. هر کدام باشد فرقی ندارد. خندید. گفت با پشتت مهربان باش. یادت نرود.