عمو سیروس امسال بیشتر از هر سال اشک ریختم برات. برای تو و همه مردهای سیبیلوی توی عکس ها. همه زن های روسری به سر. نمی دونم چرا. یعنی می گی بالا رفتن سن ربطی داره به دل نازک شدن؟
پریشب ها خواب فرشته رو می دیدم. همون که می خواست زن دایی بزرگه بشه. تو خواب بهم گفت نگران نباش قبل از اینکه بکشنم بهم تجاوز نکردن چون خودم قبلش مرده بودم مخصوصا که نتونن بهم تجاوز کنن. می گی تعبیر داره؟ به مامان باباش که مهریه اش رو داده بودن. پول گلوله رو هم ازشون گرفته بودن. صبحش فکر کردم کاش خوابم راست باشه
از دوستات دورادور خبر دارم. بعضی هاشو خیلی پولدار شدن. یکی اش دایی خودم. حالا دیگه می خنده به آرمان های اون روزهاش. زیاد حرف نمی زنه راجع به اون روزها. زنش می گه جمع و جور کردم دایی تون رو وگرنه الان خدا می دونه. دایی کوچیکه هم که حرف نمی زنه با کسی هنوز. نمی دونم افسردگی داره پست تراما داره چی چی داره خدا می دونه. بقیه هم که فراری سوئد و سویییس و آلمان و کجا و کجا شدن. از اون هایی هم که کشته شدن خودت بیشتر خبر داری
من گاهی دلم می خواد برای بچگی های خوبمون ازت تشکر کنم. برای مسافرت های شمال و حیاط پر مرغ و خروست. برای دل گنده ات. برای بغل مهربونت. تا میام تشکر کنم گریه ام می گیره. عصبانی می شم که چرا مردی. چرا فرار نکردی. همه بچه ها یک عمو سیروس می خوان برای این که خوشبختی شون تکمیل بشه. دلم می گیره که نیستی خر پسرک بشی اون طور که خر ما می شدی و ما عشق می کردیم وقتی دولا می شدی که ما بپریم رو پشتت
گاهی هم دلم می خواد بگم چقدر شرمنده ام که از زن و بچه و مامانت خبر ندارم. باید زنگی بزنم بهشون. باید حالشون رو بپرسم. تو خیالم با زنت حرف می زنم. گریه می کنم. تو خیالم به مامانت می گم خوبین مادر؟ و اون حیرونه. جواب نمی ده. هنوز سر کوچه منتظر تو ئه. من راست راستکی گریه می کنم برای همه این مکالمات خیالی
خوبی عمو سیروس؟ هوا شرجیه مثل هوای باغت تو شمال. بیست و دو سال شده. دلم برات تنگه