۱ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

یک روزی بی جنبش برگ*

 
 
امروز که از در خانه بیرون می رفتم به مرگ فکر نمی کردم. این اتفاق نادری است چون من بسیار به مرگ فکر می کنم. امروز ولی لیست کارهایم دستم بود. یک طرفش خط مامان بود. نوشته بود کره. رب. شلغم. ویتامین سی برای بچه. بعد توی پرانتز نوشته کره ی ارزون بخر که غر نزنی به جونم. مصرف کره و نمک مان رفته بالا از وقتی مامان آمده. میزان غر من هم. زعفران هم آورده و هی می سابد و می ریزد توی غذا. فکر کردم کره ی غیر ارگانیک بخرم. ارگانیک قالبی نه دلار است و تا حالا فقط مصرف کره مربای صبح بچه بود و حالا نصف قالب نصف قالب می رود توی قابلمه ی برنج و خانه را بوی عشق و برنج برمی دارد. یک طرف دیگر کاغذ خط من است. باید بروم اداره ی پست. باید بروم شیرینی فروشی آن سر شهر که شیرینی خانگی می پزد برای دکتر خانوادگی مان و منشی ها و پرستار مطب شیرینی بخرم با کارت برای کریسمس. باید کادوهای - یک خانواده را اداپت کنید- را به سه خانواده برسانم. و بیست تا کار دیگر. بچه روی همه را خط خطی کرده

دم ظهر قهوه ام دستم بود. شال گردنم روی دماغم بود که یخ نزند بشکند بیوفتد چون هر دماغی در معرض باد منهای سی درجه ی قطبی ممکن است بشکند و بیوفتد. موبایلم زنگ زد. خاله ام بود. گفت سلام. فورا برایش توضیح دادم که چیزهایی را که سه ماه پیش قرار بود برایش پست کنم بالاخره پست کردم. سفارشی که زود برسد. ببخشید که سرم همیشه شلوغ است. تند تند گفتم. بعد یاد محتویات بسته ی پستی افتادم. عکس و لباس برادر کوچکم که دو سال پیش دم عید مرد. یاد مرگ افتادم. خاله ام گفت برای این ها زنگ نزده است. زنگ زده است که با صدای شکسته ی غریب به من بگوید که بابا بزرگم مرد
 
از پارسال تابستان به این طرف واکنشم به همه ی خبرهای بد هر استرس و مشکلی هر دلتنگی و غصه ای شده است تنگی نفس و درد قفسه ی سینه. یعنی که همه ی ناخوشی ها برایم تبدیل به اضطراب می شوند. یعنی که به جای گریه خناق می گیرم. به جای دلتنگی خناق می گیرم. به جای اعتراض قلبم درد می گیرد. به جای زار زار نفسم بند می آید
 
دم در ماشین بودم. برگشتم توی سازمان. نفسم بالا نمی آمد. به خودم گفتم گریه کن. گریه کن. گریه کن. نفس بکش. نفس بکش. نفس بکش. نفس کشیدم. به خاله ام گفتم به مامان زنگ نزن. گریه کردم. نفسم برگشت سر جایش. مامان زنگ زد که بچه می خواهد برود برف بازی. گفتم الان نه. بگو الان وقت خواب بعد از ظهرش است. لطفا همین الان برود بخوابد. برایش کتاب بخوان تا من بیایم. تلفن ها را قطع کن که صدای شان خواب از سر بچه نپراند. بس که ملت فتیش آه و ناله دارند. بس که گاهی احساس می کنم بدبختی و غم دیگران بهشان حس زنده بودن می دهد
 
به سوپروایزرم گفتم من دارم می روم. گفت چی شده؟ گفتم بابا بزرگم مرد. اول باید می رفتم برای دکتر خانواده شیرینی می خریدم. شیرینی فروشی فردا تعطیل می شود و کاری به مردن بابا بزرگ من ندارد. توی شیرینی فروشی فکر می کنم مرگ دیگر پشم و پیل اش برای من ریخته. بس که آدم هایم مرده اند پشت سر هم. مشتری جلوی من با حوصله مواد اولیه ی همه ی شیرینی ها را می پرسید. چه می دانست بابا بزرگ من مرده آن هم در شب یلدا. یادم افتاد بابا بزرگ روسم هم شب یلدا مرده بود
 
چرا خواب ندیده بودم؟ من همیشه خواب می دیدم وقت مردن آدم هایم. شاید هم دیده بودم و یادم نبوده. برای خودمان هم شیرینی خریدم. سر راه انار هم خریدم. وقتی رسیدم مامان داشت بچه را می خواباند. نشستم به بابا بزرگ فکر کردم. بهش می گفتیم پدر تاک. کشیش توی رابین هود. وجه تشابه؟ شکم بزرگ. بابا بزرگ زندگی خوبی داشت. آن طور که دلش می خواست زندگی کرد. کارهایی را که دوست داشت کرد. مسافرت هم رفته بود. اهل سیاست بود. عاشق پسرهایش بود. تیپیکال مرد قدیمی ایرانی. میتینگ می رفت و بزم و مامان بزرگ در خانه بود و بچه ها هم برای خودشان بزرگ می شدند. دلم گرفت. دو روز پیش زنگ زدم که با بابابزرگ حرف بزنم. مامان بزرگ گوشی را گرفت. بیست و هفت دقیقه غر زد که چرا بچه هایش ولش کرده اند رفته اند و چرا من در این سرما مانده ام و نمی روم ایران پیش آن ها و چرا برادر بزرگم به آن ها سر نمی زدند و بقیه داستان. دلم می خواست با بابا بزرگ حرف بزنم ولی مامان بزرگ اعصابم را به هم ریخت. گفتم بعدا زنگ می زنم که بابا بزرگ حرف بزنم. بعدنی در کار نبود. مرد. مثل بابا و ژان و برادر کوچک و آن یکی پدر بزرگ و مادر بزرگ که مردند. دو سال پیش دیده بودمش پدر تاک نازنین را
 
بعد مامان آمد بیرون از اتاق بچه. برایش چایی و شیرینی آوردم. کمی از در و دیوار حرف های معمولی زدیم. همیشه خبرهای بد را من می رسانم. احساس می کنم رسالتم است. باید کسی خبر را بدهد که بعدش بتواند در سکوت طرف را بغل کند. کسی که بداند ِکی چه بگوید. اصلا کسی که بداند ارزش گرفتن دست در سکوت خیلی بیشتر از حرف های بی معنی است. من می دانم. عزیز از دست داده ام. می فهمم. داوطلبانه قاصد خبر مرگ می شوم بس که کسی را نمی شناسم که همدردی در سکوت را بلد باشد
 
به مامان می گویم دو تا خبر دارم. یکی خوب و یکی بد. می گوید حامله ای؟ نمی دانم اگر حامله بودم خوبش بود یا بد. می گویم نه. خبر خوب این است که خانه ای را که دوست داشتیم و رفتیم دیدیم برای خریدن گفته با قیمت پیشنهادی ما راه می آید. بدش هم این است که بابا بزرگ... و نگاهش می کنم. رنگش سفید می شود. لب هایش می لرزند. محکم بغلش می کنم. مردن آدم هایی که دوست شان داریم همیشه دردناک است. گردن مامان را بوس می کنم. فکر می کنم ما که بمیریم بچه چقدر غصه می خورد. از خودم بدم می آید که قرار است زمانی باعث غصه خوردن بچه بشوم. به مامان می گویم خیلی راحت بود. سکته. روی صندلی نشسته بوده و سکته می کنه. پدر تاک را می بینم با عصای قدیمی اش روی صندلی که آرام از روی صندلی می افتد پایین و می رود بالا
 
 

*آری ما غنچه یک خوابیم
غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟
یک روزی بی جنبش برگ
اینجا ؟
نی در دره مرگ
...
تاریکی تنهایی
نی خلوت زیبایی
به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید
...
و به بادی پرپر ...؟
...
و فرودی دیگر ؟

 سهراب
 
 

۲۱ آذر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

توی پوست خودم



مهمونی کریسمس سازمان بود. بچه رو گذاشتیم پیش عموش رفتیم مهمونی. آدم ها معمولی بودن. آرایش ها معمولی بودن. لباس ها معمولی بودن. آهنگ ها معمولی بودن. از سیصد تا کارمند سازمان صد و شست و پنج نفر اومده بودن. شام معمولی بود. بعد شام رقص بود. یک پیرزنی که تو قسمت حسابداری کار می کنه با دوست دخترش می رقصید. پیرزن لباس صورتی چین دار گل درشت پوشیده بود دوست دخترش شلوار شش جیب با یک پیرهن و کراوات. چند تا پیرزن و پیرمرد هم شراب به دست واسه خودشون تنهایی قر می دادن. کسی از تنها بودن خجالت نمی کشید. کسی از پیر شدن نمی ترسید. کسی از ترکیب پیر و صورتی معذب نمی شد. کسی به پیرمرد شراب به دست رقصان از گوشه ی چشم نگاه واه این رو نیگا نمی کرد. کسی از خیلی چاق بودن یا خیلی لاغر بودن خجالت نمی کشید. کسی به گی ها و لزبین ها هیچ جور خاصی نگاه نمی کرد. اصلا کسی به کسی نگاه نمی کرد. یک بی خیالی خوبی هست توی جمع های این جایی ها. بی خیالی که تضمین می کنه کسی فردا راجع به هیچی پشت سر هیچ کس حرف نمی زنه. هر چی هست الانه و همین لحظه

جوون ها تو هم می لولیدند. یک آهنگ گذاشتند که توش می خوند همه مجردها بیان وسط دست هاشون ببرن بالا و چی چی و چه چه. همه ی مجردها پریدن وسط دست هاشون رو بردن بالا قر دادن. من ودکا خوردم. سیگار نداشتم. مرد گفت از یکی بگیر. گفتم تو همه ی سازمان سه نفر سیگار می کشن که امشب نیومدن. قرار شد چیپ باشیم و نریم دوازده سیزده دلار پول سیگار بدیم و بعدش بریم خونه ی عمه خانم سیگار بگیریم ازشون
رییس کل سازمان رو کرده بودند رودولف. رودولف یکی از گوزن هایی ئه که کالسکه ی بابانوئل رو می کشه. براش شاخ پلاستیکی برق برقی گذاشته بودن با عینک صورتی. دور گردنش هم ریسه ی قرمز آویزون کرده بودند. بقیه رییس روسا اون وسط با پارتنرهاشون قر می دادن. رییس بودن هیچ حق اضافه ای بهشون نمی ده. اصلن هیچ گه خاصی نمی کنه این لقب ها آدم رو. حالا هی مامانم به من گیر بده که برو دکترا بخون بشی خانم دکتر. آهنگ ایرلندی گذاشتند. یک دایره درست کردیم دورش کردی رقصیدیم. به نظر من ایرلندی ها رقصشون رو از کردها گرفتند. نظرات من البته تحت تاثیر ودکا هیچ اعتباری ندارن
من هم رقصیدم. یادم افتادم به مهمونی های کریسمس سال های پیش. چند تاش رو نرفتم. بلد نبودم خوش بگذرونم. راحت نبودم با خوشی. با رقص شلنگ تخته ای. با خودم بودن. اصلا نمی دونستم خودم چی چی هست. بعد مهمونی افسردگی می گرفتم. حس گناه داشتم. حس چیپ بودن. بد بودن. خر بودن. دلتنگی. بس که خط برامون کشیده بودن. بس که همه چی تعریف ایدئولوژیکی شده بود. بس که همه چی بار ارزشی داشت. بس که همه چی معیار قضاوت بود. بس که دختر بودن بار کثافت سنگینی داشت. بس که شاد بودن گناه تعریف شده بود

رقصیدم. مست کردم. رییس سازمان گفت چشمات برق می زنند. گفتم ده سال طول کشید تا برق چشام رو پس بگیرم از کشورم. فهمید چی می گم. قبلن در موردش با هم حرف زده بودیم. رقص بعدی چاچا بود. من هم که عاشق چاچا


search