۹ بهمن ۱۳۸۹

راوی مجنون شده است



روای اگر ساعت ده و نیم یازده شب نخوابد دیگر خوابش نمی برد و دقیقن به همین دلیل است که هر شب ساعت یک و دو می خوابد. چه کار می کند؟ گزارش می نویسد و فکر می کند. تلویزیون نگاه می کند و فکر می کند. می رود روی بچه را می پوشاند و فکر می کند. ای میل جواب می دهد و فکر می کند. تد نگاه می کند و فکر می کند. حالا به چه فکر می کند؟ بستگی دارد. به آدم هایی که در طول روز دیده. به گزارش هایی که نوشتنشان تمام نمی شود. به ناهار فردا. به لباس های توی خشک کن. به اینکه چطور با بچه ی چاهار ساله ی جنیفر حرف بزند که مُقُر (مغر؟) بیاید مامانش وقتی مست می کند کتکش می زند. به یک ملت داغون. به آزار جنسی که دیده نمی شود. به مشکلات حاد روانی پنهان

امشب به سوسک فکر کردم. سوسک در زندگی من نقش مهمی داشته

خانه ی مامان بزرگ پر سوسک بود. ما همیشه خانه ی مامان بزرگ بودیم چون مامان بزرگ و دایی بزرگ که آن وقت ها زن نداشت توقع داشتند مامان بیچاره ی من دائم آنجا باشد و حتی فکر نمی کردند یک زن با سه بچه ی کوچک و شوهر خودش خانواده دارد و مامان من هم بی صداتر از آن بود که بهشان بگوید که بروند بابا دنبال کارشان. شب ها برق می رفت. جنگ بود. صدای آژیر می آمد. رزمندگان سلحشور اسلام در گوشه و کنار تکه پاره می شدند و مادر پدرهای شان تا آخر عمرشان داغدار می شدند. ما می نشستیم روی زمین و صدای مان در نمی آمد. بعد ناگهان صدایی می آمد. ویژ. در تاریکی چشم مان نمی دید ولی می دانستیم یک سوسک بود که پرواز کرد. روزنامه هایی را که از قبل آماده کرده بودیم در هوا تکان می دادیم و می لرزیدیم. از دست سوسک. سوسک احمق با پاهای زبر و بال های سیاه گنده اش

آخر هفته ها می رفتیم خانه ی آن یکی مادربزرگ. توالت اش ته حیاط بود. توی توالت سوسک بود. نمی شد مامان بابا را صدا کرد برای یک سوسک ناقابل. مامان باباهای آن دوره زمانه بچه لوس نمی کردند. سوسک بود که بود. تو بشاش. به سوسک چه کار داری؟ من نمی توانستم بشاشم در حضور سوسک. صبر می کردم. به خودم می پیچیدم. از پنجره ی بزرگ همه را می دیدم که نشسته اند آجیل می خوردند. یا کاهو سکنجبین. آب می گرفتم روی سوسک و از دستشویی فرار می کردم بیرون. بعد سرک می کشیدم که ببینم رفته یا نه. یک جیش کردن گاهی نیم ساعت طول می کشید

بعد نوبت سوسک های ریز بود. ناگهان تا توی یخچال هم آمده بودند. چند بار سم پاشی کردیم. فایده نداشت. یک نصفه شبی بود. داشتم تلفنی با کسی که بنا به تعریف آن زمان ها اسمش بود دوست پسر و بنا به تعریف این زمان ها لابد هست هان؟ هارهار زرشک حرف می زدم. چراغ از ترس ناگهان ظاهر شدن مامان خاموش بود. تشنه بودم. شیشه ی آب را از یخچال برداشتم قلپ قلپ. یک چیز نرمی رفت زیر دندانم. چراغ را روشن کردم. یک سوسک کوچک له شده بود. باید خودم را کنترل می کردم. قرار نیست که دوست پسر آدم بفهمد توی شیشه ی آب خانه ی آدم بچه سوسک وجود دارد. سوسک هیچ مزه ی خاصی نداشت. سم پاش بعدی گفت یک هفته از خانه بروید بیرون. خانه را لابد با عصاره بمب شیمیایی سم پاشی کرد. همه ی بچه سوسک ها مردند

خاطره ی بعدی من از سوسک به لگد کردن انبوهی از آن ها و بالا رفتن شان از پر و پاچه ام برمی گردد. باز هم پای یک موجود مذکری در میان بود که زرشک نبود و عمر و زندگی بود. قرارهای نیمه شبانه داشتیم. البته که نمی شد بروم بگویم ای پپر خانم ای مادر عزیز من می خواهم نصفه شب با عمر و زندگی ام بروم جاده ی آبعلی چون عاشقش هستم. خانه مان طبقه ی دوم بود. باید از در خانه می آمدم بیرون. ولی در ورودی به حیاط قفل بود. پس باید از دیوار می رفتم پایین. به این منظور باید می رفتم توی جا گلدانی سیمانی خیلی خیلی درازی که لب بیرونی پنجره بود. توی آن راه می رفتم تا برسم به یک پنجره ی دیگر. از آن پنجره بروم تو. و پشت در ظاهر شوم. توی گلدان سیمانی پر از چه بود؟ سوسک. خدا بداند چند تای شان را کشته باشم. و یادم هم باشد که به بچه ام اجازه بدهم هر غلطی می خواهد بکند چون اگر بچه ی من باشد به هر حال هر غلطی که بخواهد می کند

یک شبی بود. در وان خوابیده بودیم. دنیا خوب بود. خاصیت دستانش این بود که بزرگ بودند. قلبم را می پوشاندند. حرف می زدیم. من چشمم افتاد به سقف. یک سوسک روی سقف بود. جیغ زدم و خواستم فرار کنم. قول داد که سوسک روی سر و کله ام نمی افتد. گفت نگران نباشم. سوسک نیوفتاد. ما در وان ماندیم

امشب نمی دانم چرا هی به سوسک فکر میکنم



search