۱۲ بهمن ۱۳۸۹

در بوگی استریت همیشه برف می آید



من به بوگی استریت می روم. در بوگی استریت ماشین ها بوق می زنند. خانه ها درب و داغانند. به هم چسبیده اند. کج و کوله اند. سفال های روی شیروانی های شان یک خط در میان شکسته است. مردم در بوگی استریت با کمک دولتی زندگی می کنند و از بانک غذا که ما آدم های خیر در هر خریدمان از بقالی دو تا سوپ ارزان برای اش می خریم تا وجدان مان راحت باشد غذاهای کنسروی پر از سدیم و چربی می گیرند و می خورند. در بوگی استریت زن ها و مردها و بچه ها یا خیلی چاق اند یا خیلی لاغر. بعضی ها پشت پنجره خانه ها روی ویلچرهای شان نشسته اند و سیگار می کشند و به ما که با پالتوهای سیاه و کیف های گنده مان می رویم که بهشان یاد بدهیم چطور با بدبختی های شان کنار بیایند فحش های آبدار می دهند یا نمی دهند.

خانه های دولتی بوگی استریت پر از رطوبت و کپک سیاه است. بچه ها و زن ها و مردها کپک را نفس می کشند و مریض می شوند. 

آدم های خیابان های دور و بر بوگی استریت راجع به بوگی استریتی ها نظرهای مختلفی دارند. بعضی ها می گویند بوگی استریتی ها "لیزی بام" = کون تنبل هستند و بهتر است بروند کار کنند و دست از سر مالیات ما بردارند. بعضی ها قیافه های دلسوزانه می گیرند به خودشان و می گویند اوه پور تینگز بفرمایید این یک چک بیست دلاری. امیدوارم این چک کمک کند مشکلاتشان حل شود. بعضی ها تظاهر می کنند بوگی استریت در شهر کوچک سلطنتی ما وجود ندارد. بعضی ها هم روح شان خبر ندارد که بوگی استریت وجود دارد. 

من امروز در بوگی استریت تو فا تی را دیدم که تا چند سال پیش در ویتنام برای یک گروه قاچاق آدم بدن فروشی می کرده. چند سال پیش در سی و دو سالگی بعد از اینکه یکی از مشتری هایش بهش تجاوز می کند و پولش را نمی دهد به خاطر مشکلات جسمی بعد از تجاوز چند روزی در بیمارستان می ماند و در آنجا یک گروه خواهران راه عیسی مسیح اسپانسرش می کنند تا بیاید به کانادا. دو سال طول می کشد. در این دو سال چه اتفاقی می افتد؟ کلفتی می کند. تن فروشی می کند. خواهران مسیح برایش پول می فرستند گاهی. حامله می شود. پدر نامعلوم. می زاید. می آید کانادا. می رود روزها در یک کارخانه کار می کند. شب ها در تیم هورتونز. خانه ی دولتی می گیرد. خوشحال است. بدبختی هایش تمام شده اند. 

شیر دادن به بچه که تمام می شود برجستگی سفت روی سینه می زند بیرون. یکی از کارگرهای کارخانه می گوید برو آزمایش بده شاید سرطان باشد. تو فا تی می گوید هان؟ سرطان دیگه چیه؟

تو فا تی انگلیسی بلد نیست. تو فا تی دارد می میرد. تو فا تی یک دختر دو ساله دارد. تو فا تی هیچ کس را ندارد. خانواده اش تو فا تی  را وقتی خیلی کوچک بوده فروخته اند. تو فا تی مو ندارد. یک کلاه قرمز روی سرش است. در و دیوار خانه پر است از عکس های تو فا تی و دخترش با ژست های جورواجور. آبدوغ خیاری. لوند. هندی. در لباس ژاپنی با عکس شکوفه های به تقلبی پشت سر. با ماتیک قرمز و لپ های صورتی. 

تو فا تی باور نمی کند که دارد می میرد. می گوید دکتر گفته چند ماه دیگر. نمی داند من چه سختی هایی کشیده ام و زنده مانده ام. آن موقع که آن مرد بهم حمله کرد دکترها گفتند خدا نجاتت داد. خواهر ای لین گفت مسیح نجاتم داد. 

مترجم حرف های تو فا تی رو تند تند ترجمه می کند. به مترجم می گویم بپرسد برای دخترش برنامه ای دارد؟ نمی توانم بگویم بعد از مرگش. تو فا تی می گوید خیلی خیلی. می خواهم برود دانشگاه. می خواهم رقص هم یادش بدهم وقتی حالم بهتر شد.

دخترش دارد میکی ماوس نگاه می کند. به من می گوید می دانی خانه ی ما کجاست؟ در بوگی استریت. در بوگی استریت همیشه برف می آید.

به مترجم می گویم به تو فا تی بگوید اینجا اگر وصیت نامه نداشته باشد دولت همه چیزهایش را بر می دارد و برای شان تصمیم می گیرد. دولت می شود قیم اش. اینجا همه وصیت نامه دارند. من هم دارم. او هم دارد؟
 



search