۱۹ اسفند ۱۳۸۹

my sunshine my rainbow



نشسته بغل دستم داره کارتون می بینه. مکس و روبی. براش بلیط شوی مکس و روبی رو گرفتیم آخر هفته سورپرایزش کنیم. مرخصی هستم چون تعطیلات زمستونیه و مدرسه ی بچه تعطیله. تو مرخصی قرار است انسان ها به کارشون فکر نکنن. برن حموم کف بگیرن و توش چند تا قطره اسطوخودوس بریزن که آرامش بخش باشه. این ها رو مشاور سلامت سازمان می گه. من پشت گردن بچه رو بوس می کنم و پیغام های روی تلفن سرکارم رو چک می کنم. مادر بزرگ هفتاد ساله ای که دو تا نوه اش رو نگه می داره چون دخترش معتاده برام پیغام گذاشته که زانوش رو که عمل کرده باد کرده و باید بره بیمارستان و مدرسه ی بچه های تعطیله اگه اون بیمارستان باشه بچه ها برن پیش کیی صبح تا عصر تا بابابزرگ شون از سر کار برگرده و چه خاکی به سرش بریزه. آخرش هم گریه کرده که کاش به جای یک بچه دو تا زاییده بود که الان کمکی می بود اون یکی برای این یکی. به بیبی سیتر بچه گفته بودم بیاد که من ای میل هام رو جواب بدم. به قاعده ی سی تا ای میل جواب نداده. به جاش پا شدم رفتم سرکار. به همه ی کمپ های تعطیلات زمستونی شهر زنگ زدم که جا دارین برای دو تا بچه؟ گفتند برو بابا. چون اینجا باید از شش ماه قبل رزرو کرد. بعد زنگ زدم به مدرسه ای که دوستم مدیرشه. خصوصی گرون.  گفتم جنیفر می خوام گریه کنم. گفت چرا؟ بهش گفتم ماجرا رو. گفت حالا من هم می خوام گریه کنم برای این بچه ها. بعد گفت بیارشون اینجا. گفتم چند می گیری؟ گفت هیچی. ما تو مدرسه به بچه ها می گیم باید به آدم های دیگه کمک کنند این هم می شه کار خوب خودمون*. بعد من واقعا گریه کردم و برگشتم خونه
به بچه گفتم بدو بیا اینجا. اومد. بوش کردم. پشت گردنش رو. کف دست هاش رو. کف پاش رو. کف پاش رو بو می کنم می گم استینکی پینکی پینکی. غش غش می خنده. کشتی گرفتیم با هم. توپ بازی کردیم. بوس اش کردم بوس اش کردم بوس اش کردم
بیبی سیترش گفت این چیه رو لباست؟ خون بود. یادم رفته بود. یک بچه ای اومده بود سازمان تو اتاق ملاقات باباش رو ببینه که اسکیتزوفرنیا داره. ملاقات تموم شده بود بچه زار می زد که نمی خوام برم و می خوام پیش بابام باشم. بعد رفت بالای صندلی خودش رو انداخت پایین سرش خورد لبه ی یک اسباب بازی چوبی که کف زمین بود. سوراخ کوچکی درست شد بغل پیشونی اش. من رفته بودم قهوه بریزم برای خودم. مردم انگار یخ زده باشن هیچ کس تکون نمی خورد بچه رو بلند کنه. بچه رو بغل کردم. کسی که مسئول نظارت بر ملاقات هاست واستاده بود. گفتم برو جعبه ی کمک های اولیه رو بیار. بچه زار زارش بدتر شده بود. گفتم خیلی درد داره آره؟ گفت آره. گفتم الان بهتر می شه. بعد براش شستم زخم رو. سوپروایزر مربوطه اومد که بچه رو ببرن بیمارستان. به من گفت این خون ئه ها. گفتم دَم رایت که خونه. ده دقیقه است بچه داره گریه می کنه کجایین شماها؟ گفت آخه خون ئه ممکنه مریضی منتقل شه. گفتم از خون بچه به لباس من منتقل شه؟ دیگه هیچی نگفت. اعصاب نداشتم. مسئول نظارت ملاقات ها به من گفت خوش به حالت. من این قدر هول می شم بچه ام تب سی و هشت درجه می کنه زنگ می زنم به آمبولانس. بهش گفتم یک بار بچه که یک سالش بود نشسته بودم روی زمین چاهار زانو داشتم شیرش می دادم. قل خورد از رو پام افتاد رو فرش. گذاشتمش تو ماشین با لباس خواب پستون نما بردمش دکتر. با یک شال رو دوشم. تو سرمای دسامبر. دکترم بهم گفت خوبی؟ گفتم نه نگرانم بچه ضربه مغزی نشده باشه. گفت منظورم عقل و روانته. گفتم نه. زاییدم دیوونه شدم
لباسم رو عوض کردم. بچه گفت بَبَلم می تُنی؟ گفتم بدو بیا. بغلش کردم. بوش کردم بوش کردم بوش کردم بوش کردم
گاهی می ترسم قلبم نکِشه این همه عشق رو یک هو واسته


* Random act of kindness

 

search