۲۵ اسفند ۱۳۸۹

پشت دیوار دلم مامانم قایم شده



همه فکر می کنند من آدم زر زرویی هستم در حالی که من فقط در مواقع خاصی گریه می کنم و این طور نیست که همیشه اشکم دم مشکم باشد. من وقت هایی که خیلی خیلی ناراحت یا خیلی خیلی عصبانی یا خیلی خیلی ترسیده باشم گریه نمی کنم. باد می کنم. بله باد مثل یک قورباغه. و احساس می کنم الان است که منفجر بشوم. و بعد می ترکم. ترکیدنم البته همیشه از داخل اتفاق می افتد. صدایش رو فقط خودم می شنوم. پس کی گریه می کنم؟ بچه ها را که می بینم چقدر زیبا هستند گریه می کنم. یار دبستانی که می شنوم گریه می کنم. پسر شجاع که می بینم گریه می کنم. این طوری است که می دانم آخرش از غمباد یا شاید هم انفجار درونی می میرم. چون وقت هایی که باید گریه کنم باد می کنم
یک شنبه بچه را بردیم کنسرت مکس و روبی. سالن رنگی بود از بچه های کوچک. همین طوری می دویدند و می خندیدند و خوشحال بودند. من هم خیلی خوشحال بودم و گریه می کردم. مرد گفت حالا چرا باز گریه می کنی؟ گفتم آخه با این همه زیبایی چه کار کنم پس؟ و کمی بیشتر گریه کردم. توی کنسرت ویگلز خیلی بیشتر گریه کرده بودم و بعدش حتی تولد دعوت بودیم و من هی چشم هایم را  توی آینه ماشین نگاه کردم که چقدر باد کرده
امروز با بچه تخم مرغ رنگ کردیم. گفت بیا برای سنتا کلاوز فارسی آهنگ جینگل بلز بخوانیم. گفتم نه بچه جان. اولا که سنتا کلاوز فارسی اسمش عمو نوروز است و با خاله بهار با هم می آیند (این تلاش من است برای نقش دادن به زن ها در ذهن بچه) و بعد هم که عمو نوروز و خاله بهار آهنگ خودشان را دارند. گفت اوه چه آهنگی؟ بعد فکر کردم واقعا چه آهنگی؟ چرا هیچی یادم نمی آید؟ گفتم صبر کن یادم بیاید. چیزهایی که یادم آمد این ها بودند
عید آمد و ما لختیم هر چی به بابا گفتیم گفتا به چسم به نیم چسم واسه شب عیدت می چسم
گل می روید به باغ گل می روید. از کل آهنگ فقط همین یادم بود
حاجی فیروزه سالی یک روزه. این هم در ذهنم دنباله ای نداشت
بعد دیدم این ها که شعر نیست. گفتم بیا خودمون براش آهنگ بسازیم. خب من اصلا آهنگساز و ترانه سرای خوبی نیستم. ضرب گرفتم روی میز که عمو نوروز اومده دام دام دارام دام دام دام خاله بهار اومده دام دام دارام دام دام دام
بچه هم مقاومتی نکرد. شب خوشحال و خندان آهنگ را برای مرد خواند. مرد رفت پشت یخچال خندید و بعد گفت به به چه آهنگ قشنگی
تخم مرغ هایمان را بچه رنگ کرد. اولش خواستم بردارم دستکاری شان کنم. یک ور ناخودآگاهم شد مامانم. خواست همه چیز عالی و بدون نقص باشد. وَرِ خودآگاهم زد توی دهنش. بعد هر دو ور یاد بچگی ها افتادند. می دانید؟ این مرض جمعی است. جمعی که می گویم نه اینکه همه مان داشته باشیمش ولی خیلی هامان مبتلاییم. این که همه چیزمان باید عالی باشد. انگار هیچ وقت از چیزی که هستیم راضی نیستیم، لذت نمی بریم، حس گناه داریم سر همه چیز... که انگار قرار باشد در این دو روز عمر سه میلیون کار را انجام بدهیم و همه اش بدویم و بدویم و بدویم و به هیچ جا نرسیم چون خودمان را دوست نداریم. حتی توی راه نه ایستیم که نفس بگیریم و دور و برمان را نگاه کنیم
مامانم نمی گذاشت ما تخم مرغ ها را رنگ کنیم. می گفت بچه اید نمی توانید. هفت سین را خراب می کنید
به تخم مرغ ها دست نزدم. باشد که بچه ام بداند که قرار نیست پرفکت باشد. که دنبال پرفکت ندود. که هر که باشد قبولش داریم و خوب است. که یاد بگیرد با خوشی های کوچک خوش باشد


search