۲۹ اسفند ۱۳۸۹

حول حالنا نو مور



این طور نبوده که عید فقط بعد از مهاجرت برای من یک نوستالژیک باشد. از وقتی یادم است عید حال من را دگرگون می کرد. من مستجاب شده ی دعای حول حالنا بودم از روز نخست. هوای آخر اسفند و اوایل فروردین من را دیوانه می کند. دیوانه که می گویم یعنی ترکیبی از حس خوشحالی امید نوستالژی و یک غم غریبی که سال ها نمی دانستم از کجا می آید. سه سال پیش بود که با حس خجالت و خیانت به ریشه های فرهنگی و وطن دیدم کریسمس را بیشتر دوست دارم از عید. بعد که خوب غور و تفحص کردم دیدم حس ام دوست داشتن نیست. خوشحال بودن است. من در کریسمس خوشحال ترم. بعد تصور کردم که من یک مراجعه کننده هستم که به یک تراپیست مراجعه کرده و تراپیست دارد ریشه ی این حس های قاتی پاتی اش در مورد عید را در ته مغز و قلبش در می آورد. دیدم عید همیشه برای خانواده ی ما نقطه ی اوج استرس و غصه و دعوا بوده. برای ما بچه ها نقطه ی اوج سرکوب شدن

سفره ی هفت سین این طور بود که من و برادرهام و بابا دورش نشسته بودیم و مامان هنوز داشت یک جایی را می سابید یا دست های وایتکسی اش را می شست یا موهایش را سشوار می کشید یا ماتیک قرمز می زد. بابا حرص می خورد و ما می ترسیدیم که مامان الان باز هم عصبانی است. مامان همیشه دم سال تحویل عصبانی بود که باید دست تنها همه ی کارها را بکند و بابا می گفت خب کارگر بگیر و مامان می گفت کثافت کاری می کند کارگر و بابا می گفت فرش ها را که سه ماه پیش شستی و مامان می گفت این خراب شده خاک دارد. و ما همچنان سر سفره ی هفت سین غصه می خوردیم و نگران بودیم. اصلا دو هفته ی آخر اسفند همیشه استرس بود و من همیشه دلم می خواست از خانه بروم بیرون. الان فکر می کنم خب حق با کی بود؟ و جوابی ندارم

از رسوم دیگر عید این بود که باید لباس نو می پوشیدیم حتما. حتی اگر شده یک شورت یا جوراب. بابا اجازه می داد هر چه دوست داریم بخریم. بعدش دعوا می شد که مثلا این جوراب تور توری خیلی زشت و دهاتی است. چرا گذاشتی بچه این را بخرد؟ با یک تیر چندین نشان زده می شد. اعتماد به نفس من که عاشق جوراب تو توری بودم رنده می شد می رفت توی چاه توالت و رویش سیفون کشیده می شد. تصمیم بابا جلوی چشم بچه ها توسط مامان زیر سوال می رفت. و باز هم کشمکش و دعوا می شد. و من یا هر کدام مان که لباس انتخاب کرده بودیم احساس گناه می کردیم که چه سلیقه بدی داریم و مورد تایید مامانمان نیستیم چون برای بچه های بیچاره مهم است که مورد تایید مامان باباهای شان باشند. بعد مامان لباسی را خودش خریده بود تنمان می کرد. بعضی وقت ها دوست شان داشتیم بعضی وقت ها نه. ولی به هر حال می گفتیم که دوست شان داریم و خیلی ممنون هم هستیم

یک سال هایی بود که دم عید پول نداشتیم
یک سال هایی بود که دم عید اختلافات خانوادگی داشتیم. سر سیاسی بازی ها و خانواده ی پدری که از دید خانواده ی مادری یک مشت انسان خوش گذران بی مسئولیت بودند یا سر این که چرا در گنجه باز است یا چرا دم خر دراز است
یک سال هایی هم بود که بابا می گفت بیایید با هم برویم مسافرت خانوادگی. بعد همه ی خانواده ی مامان می آمدند با ما. به ما بچه ها البته خوش می گذشت ولی بابا دلخور می شد و دلخوری بابا باز در عوالم کودکی باعث سر در گمی و پرشانی ما می شد. این البته جدای از این است که مامان همیشه یک صندوق عقب چیز میز برمی داشت با خودش و بابا هی می گفت مگر می خواهی بروی سمرقند؟ و مامان می گفت باید حتما بروی سه برابر پول بدهی از دزدهای آنجا خرید کنی؟ آنجا یعنی شمال. این طور شد که ما همیشه فکر می کردیم همه ی عالم و آدم بد و دزد هستند و نشدیم مثلا مثل انجلا که دوست همسن من است و خیلی آدم هپی گو لاکی است

دیروز حال وحوصله نداشتم. باید می رفتم بیرون برای خرید. بچه را هم بردم. خیلی بداخلاق بود. هی نق می زد و غر می زد. آویزان می شد که بَبَل بَبَل. من هم هی می گفتم بچه کمر و پا درد دارم و نمی توانم تو را بغل کنم. بعد توی ماشین فکر کردم چرا همچین می کند این بچه امروز و نکند که دارد مریض می شود؟ تا شب هی بداخلاقی و لجبازی کرد. داد می زد. گریه می کرد. من پنج دقیقه یک بار دست می گذاشتم روی پیشانی اش که مطمئن بشوم تب ندارد

شب حالم بهتر شد. بچه هم بهتر شد. ازش پرسیدم روز بدی داشتی آره؟ گفت آره. گفتم چی ناراحتت کرده بود؟ گفت تو هِیلی نایس نبودی با من. هر چی فکر کردم دیدم چون خودم حالم بد بود حتی بیشتر از معمول تلاش کردم که بهش خوش بگذرد. رفتیم کتابخانه دایناسور بازی کردیم. رفتیم خرید برای خودش آب میوه خرید و آواز خواندیم. رفتیم بستنی خوردیم و توی پیاده رو لی لی بازی کردیم. به گل های مان آب دادیم. بعد فکر کردم نباید خودم را گول بزنم. من حال و حوصله و اعصاب نداشتم بچه هم این را فهمیده بود. بهش گفتم بچه جان یک روزهایی هست که تو سرحال نیستی مثلا دوست نداری بازی کنی یا دوست نداری بروی مدرسه. بعد صورتک بی حوصله را نشانش دادم روی در یخچال. گفتم یک روزهایی هم هست که بزرگ ترها حال و حوصله ندارند مثل امروز مامان. ولی مامان همیشه تو را دوست دارد و تو همیشه پسر خوب و نازنین مامان هستی. پرید بغلم. با یک لبخند گشاد. گفت مامان من تو هِیلی دوست دارم. گفتم من هم تو را خیلی دوست دارم

فکر کردم باید خودم را از همه ی احساسات مربوط به گذشته جدا کنم. عید برای بچه ام باید اتفاق شادی باشد. اصلا هر روز زندگیش باید شاد باشد. ترجیح می دهم خانه ام کثیف باشد ولی همه مان خوشحال باشیم. امروز هم رفتیم خرید و برای خودش لباس و اسباب بازی انتخاب کرد

نرمال بودن برای کسانی که نرمال بزرگ نشده اند خیلی سخت است. تمرین هر روزه- خودآگاهی هرروزه می خواهد




search