۵ فروردین ۱۳۹۰

پلنگ صورتی


تورنتو رفتن برای ساکنین شهر کوچک اتفاق خیلی هیجان انگیزی است. این طور که از روز قبل برایش برنامه ریزی می کنم. بطری آب اضافه برمی دارم. سشوار گم و گور شده را از ته کشو بیرون می کشم. لباس های پلو خوری ام را در می آورم. حتی احساس می کنم باید به دست و پایم کرم هم بزنم. سرکار به کسی نگفتم که امروز سر کار نمی روم. فقط به رییسم گفتم. چرا؟ چون همین هفته ی پیش دو نفر دیگر هم رفتند روی مرخصی استرس. ما همیشه نیرو کم داریم. چون وزارتخانه پول نمی دهد کارمند جدید استخدام کنیم. بعد هی ملت از زور فشار کار می روند روی مرخصی پزشکی و استرس. در نتیجه همه به جای دوازده تا فایل بیست و پنج تا فایل داریم و مثل مرغ سرکنده دور خودمان می چرخیم. برای همین من فقط به رییس عزیزم گفتم که من برنامه ی تورنتو رفتن دارم چون بنا به اصول اخلاقی در این روزهای سخت نباید همکارانم را تنها بگذارم بروم دنبال دلم.

صبح پاشدم. آدرس ف را نوشتم روی یک تکه کاغذ. چکمه های سیاهم را پوشیدم. سرخاب سفیداب کردم و راه افتادم. سر راه رفتم کارت تولد و یک جور شیرینی دست ساز از بازار محلی خریدم. آدرس را دادم به جی پی اس و راه افتادم. الویس داشت توی آی پاد می خواند که ایتز نا اُر نِوِر کام هلد می تایت. یک نفر هم داشت با جیغ ترین صدای گوش خراش دنیا از توی صندلی راننده همراهیش می کرد. ساعت نه صبح بود. اوضاع خوب بود تا دم خروجی چهارصد و یک موبایل زنگ زد. از سر کار. برگرد بیا. برای یک کار مهم. پلیس اینجاست. دزد آمده. لپ تاپ ها را برده. بسیار بیچاره شدیم. اطلاعات خصوصی مردم توی لپ تاپ هاست. 
واقعا باید برمی گشتم. توی آفیس پر بود از پلیس های خوشتیپ. همه ی همکارام من را که دیدند سوت زدند. گفتند به به. چرا این شکلی شدی امروز؟ گفتم سالی یک روز نذر دارم هیپی نباشم. همه را کردند توی یک اتاق. به نوبت مصاحبه شدیم. یک پلیسی بود هی سراغ من را می گرفت. شَدی اینجاست؟ شَدی کجاست؟ رییسم گفت بیا ببین این چی کارت داره. میگردی هات هاشون رو پیدا می کنی؟ گفتم خبر نداشتی یکی دیگر از تخصص های من هات یابی* است؟ هار هار. رفتم به پلیسه گفتم آیا من تو را می شناسم؟ گفت بله و سه چاهار سال پیش که خیلی حامله بودی رفته بودیم با هم یک خانه ای که روی زمینش پر از انِ بچه و سگ و گربه بود، یادت هست؟ گفتم نه چون ما خانه ی کف انی زیاد می بینیم. گفت اوه خواستم بگم پدر آن بچه ها اور دوز کرد و مرد و مادرشان در قسمت روانی بیمارستان بستری است و بچه ها پیش خاله شان هستند. گفتم خب. ولی واقعا نفهمیدم منظورش چی بود که باید این ها را خبر می داد. به رییسم گفتم چشه این یارو؟ گفت حالا خواسته نایس باشه تو را در جریان بگذاره. ایرادش چیه؟ گفتم برو بابا اعصاب ندارم. 
فکر کردم باید تورنتو می بودم با ف تولدش را توی یک کافه ای جشن می گرفتیم بلکه حتی ک را هم می دیدم. زنگ زدم به ف که بگویم این جوری شده. هی الکی می خندیدم. هیستریک شده بودم از این همه هیجان. آدم های شهر کوچک به هیجان عادت ندارند. مخصوصا که شهر کوچک جزو امن ترین شهرهای ممکلت باشد.  بهش گفتم مثل پلنگ صورتی که سالی یک بار می خواست از خیابان رد بشود و اون جوری می شد. 

بعد به همکارهایم گفتم برویم رستوران لااقل. رفتیم سوپ و سیب زمینی سرخ شده خوردیم. همه حال شان بد بود از دیدن صحنه ی خون مالیده شده به در و دیوار. دزد یا دزدها شیشه را شکانده بودند. قبل از ساعت دوازده که سیستم ایمنی فعال می شود. خون همه جا بود. گفتند نمی توانند غذا بخورند از ترامای خونی که به در و دیوار بوده. گفتم کانادایی های لوس. نشستم با قیافه ی خیلی شیکم سوپم رو خوردم. همکارهام گفتند واو تو چه روحیه ی قوی داری. گفتم من بچه که بودم مامان بزرگم بهم می گفت بشینم قاتی جنازه ها و دست و پاهای کنده شده ی توی تلویزیون دایی ام رو که گم شده بود توی جنگ پیدا کنم. گفتم ما بچه گی مون تو جنگ بود. نگفته بودم تا حالا بهتون؟ غذاتون رو بخورید وگرنه خاطرات بیشتری دارم که براتون تعریف کنم



  hot detector *


search