۱۳ اسفند ۱۳۸۹

waking the child inside


با هم می ریم خرید. می شونم اش توی چرخ خرید. توی پارکینگ چرخ رو هل می دم و آواز می خونیم آی لاو یو. یو لاو می. وی آر ا هپی فمیلی. آخرش با هم داد می زنیم هوراااا. بعد چرخ رو نگه می دارم. دست هامون رو می ذاریم رو سینه هامون. بچه از توی چرخ من وسط خیابون به هم تعظیم می کنیم. بعد می ریم توی فروشگاه. شلغم ها رو پرت می کنیم توی کیسه ی خرید. می شمریم: یک دو سه یک بوس بده. بوس اش می کنم. دوباره یک دو سه. یک بوس دیگه بده

می رم دنبالش مدرسه. عجله ندارم. زندگی جلوم ایستاده. جایی نمی خوام برم. با هم می ریم توی حیاط شلپ شلپ می کنیم توی چاله های کوچک آب. روی برف های لیز می خوریم. توی راه با هم آواز می خونیم. می گه تو نگو عاشگ منی. این بازی مونه. حالا من باید سکوت کنم. بعد یک هو بلند بگم من عاشقتم. بچه غش غش می خنده. ده بار تکرار می شه و هر بار می خنده. با هم خرگوش بازیگوش گوش می کنیم و باهاش می خونیم
توی خونه بعد از شام میاد توی بغلم. کشتی می گیریم. وسط کشتی بوس اش می کنم. هر فرصتی که بشه. با هم نقاشی می کنیم. می گه مامان من توی صفحه تو. با هم خط خطی می کنیم صفحه ها رو. می رقصیم. رقص پا رقص دست رقص شکم رقص باسن

موقع خواب بوسش می کنم. کیس اَتَک. می گی مامان من تو  هِیلی دوست دارم. تو هم مثل من بیبی هستی فَقَت بعضی بَخت ها بزرگ می شی می ری سر کار

امشب متوجه شدم نوشتن توی این بلاگ برام سخت شده. انگار که توی این بلاگ شده باشم اون آدم بزرگه که همیشه می ره سرکار. انگار که احساس کنم مجبورم توش کتابی بنویسم یا روزمره ننویسم یا حواسم باشه چی می نویسم. دیدم بچه ام راست می گه. من بیشتر وقت ها دوست دارم همون بچه ی آواز خوان بی خیال باشم. از این به بعد بدون ملاحظه می نویسم. از هر چی که دوست داشتم. هر جوری که دوست داشتم



search