۱۵ فروردین ۱۳۹۰

شما به چی معروفین؟



صبح ساعت نه کِرِگ را برداشتم رفتیم دادگاه. دست هایش می لرزید. گفتم قهوه می خوری؟ گفت پول ندارم. گفتم من می خرم. گفت سیاه با دو تا شکر. توی دادگاه زن سابقش را که دید شانه ی من را چنگ زد. بهش گفتم یو ویل بی فاین. دادگاه که تمام شد گفت دیدی؟ دیدی چی گفت؟ دیدی چه حرف هایی می زد؟ انگار یکی آتشم بزند. گفتم چون هنوز بهش وابسته ای. گفت هنوز دوستش دارم. گفتم اسم وابستگی بیمار را دوست داشتن نگذار
 
بعد از ظهر ساعت یک ربع به چاهار رفتم دیدن یک بچه ای که دکترش گزارش داده بود زخم باسن (کون؟ مقعد؟) داشته در هر سه ویزیت آخر و مادرش می گوید اشکالی ندارد.  قبلش زنگ زده بودم که می آیم. دخترک جوانی در را باز کرد. بوی تند شاش آمد. سه تا بچه داشتند می دویدند. زن گفت نمی شه بیای تو. چی از جون من می خواید؟ گفتم من کارم اینه و می تونیم با هم صحبت کنیم و فلان و بیسار. گفتم می دانم که هیچ از من خوشش نمی آید و حق دارد چون من هم خوشم نمی آمد کسی بیاید دم در خانه ام و بگوید با بچه ام چه کار بکنم یا چه کار نکنم. گفتم من حتی ممکن بود به کسی که می آمد دم در خانه ام بگویم برود به جهنم و من خیلی ممنونم که او به من نگفته بروم به جهنم. از لای در رفت کنار. گفت بیا تو. انگار که گفته باشد برو گمشو. بوی تند بیشتر شد. گفت دختر بزرگم عادت دارد پوپویش را به موکت ها می مالد. چاهار تا بچه داشت از سه پدر. پنج ساله. چاهار ساله. دو ساله و چاهار ماهه. خودش بیست و پنج ساله. تنها

بعدش رفتم شیر بخرم. شیر را از یک مغازه می خرم که شیر شیشه ای دارد. ارگانیک. ته و توی شرکتی را که مجوز ارگانیک این تولید کننده ی شیر را داده در آورده ام. رفتار منصفانه با گاوهای شیری جزو شرایط شان است. مامان زنگ زد. کمی از اوضاع مملکت نالید. گفت مامان بزرگم این قدر با پرستارش بداخلاقی کرده که گفته دیگر نمی آید. دلم خواست برایش بگویم که بالاخره شیر شیشه ای ارگانیک پیدا کردم. دیدم نگرانی مامان این است که همیشه جلوی در پارکینگش پارک میکنند و مامان به هر جا زنگ زده بهش گفته اند برو بابا یا مثلن اینکه همسایه ی طبقه پایینی دزد پدر سوخته ای است که پول برای قیرگونی (قیرکوبی؟) کردن سقف نمی دهد و آن یکی همسایه که خیلی فلان فلان شده و هر وقت مامان می رفته الله اکبر بگوید آن موقع ها، می آمده فحش می داده. خب کشف شیر شیشه ای ارگانیک از مزرعه ای که به پستان گاوهایش احترام می گذارد خیلی چیز مسخره ای می شود در برابر این چیزها

بعدش رفتم تخم مرغ خریدم. از جن. جن همان جن سوره ی جن نیست بلکه مخفف جنیفر است. جن در حیاط خانه اش مرغ دارد و تخم مرغ های خیلی کمش را به انسان های انگشت شماری می فروشد. مامان می گوید خودت کرم داری. هی می گی وقت ندارم وقت ندارم. خب حالا تخم مرغ از کون مرغ بیرون آمده نخور. شاید هم راست می گوید چون جن تخم مرغ هایش را نمی شورد و من باید با اسکاچِ ان مرغ شوری فضله های مرغ های جن را از روی تخم مرغ ها بشورم

بچه را برداشتم رفتیم خرید. گرسنه بود و ساعت پنج و نیم وقت خوبی برای خرید نیست ولی حتی نان هم توی خانه نداشتیم. بچه حوصله اش توی چرخ خرید سر رفت. گفتم بیا یک بازی کنیم. من یک کلمه می گویم تو یک کلمه بگو که به آن مربوط است. مثلا من می گویم غذا تو می گویی بشقاب چون غذا را توی بشقاب می خوریم. بچه از من می پرسید شلوار. مامان تو به چی معروفی؟ منظورش این بود که شلوار به چه لغتی مربوط است

بعد آمدیم خانه. شام خوردیم. میوه ها را ضد عفونی کردیم. تخم مرغ ها را شستیم. کاهوها و قارچ ها را ضد عفونی کردیم. جا به جا کردیم. ماشین ظرفشویی خالی کردیم دوباره پرش کردیم همزمان لئونارد عزیز گوش کردیم. آبجو خوردیم مست کردیم. بچه نق زد گفتیم بخواب بچه ساعت نه شبه. بیشتر آبجو خوردیم. گفتیم به به چه مست خوبی هستیم. گفتیم بریم یک توییتر باز کنیم روزی دو تا رای به این قند عسل بدهیم. بچه باز نق زد رفتیم بوسش کردیم التماس کردیم که بخواب بچه بذار به کارمون برسیم. گفت مامان من تو هیلی دوست دارم. تو به چی معروفی؟ یعنی "من تو رو دوست دارم" به چه لغتی مربوطه؟ گفتم به من عاشقتم. همه چی به من عاشقتم مربوط می شه از وقتی زاییدمت بچه جان





search