۲۳ فروردین ۱۳۹۰

امشب هم



ژان عزیزم
باز هم دارم برات نامه میدم
هر وقت دل وامونده ام می گیره برات نامه میدم
اینجا رو هم می دونم که نمی خونی
خودت خوب می دونی هر وقت یه چیزیم بشه برات نامه پرونی می کنم
دیوونه بشم خوشحال بشم دلم بگیره قلمبه تو گلوم باد کنه

اینجا عید شده ولی خبری از بهار نیست
پشت در خونه مون همیشه یه عالمه برف نشسته
گاهی به پسر همسایه ده دلار میدم بیاد پاروشون کنه
سبزه هم گذاشتیم با مامان
سه تا
یکی ماش دو تا عدس
دلم می خواست تخم شاهی هم داشتم کوزه ام رو سبز می کردم

یادته تابستونا از تو کوزه آب می خوردیم؟
تابستونای حالا با اون موقع ها خیلی فرق کردن
یادته می رفتیم تو حیاط خرمالو و زردآلو می چیدیم؟
باغچه به اون گندگی رو هر روز دو ساعت طول می کشید تا آب بدی
اینجا تابستونا کوتاهه و داغ
گاهی میریم مزرعه های دور و بر چند دلاری می دیم یک سبد می گیریم توت فرنگی و سیب می چینیم
ولی نمی دونم چرا مرباهای توت فرنگیم مثل اون موقع ها نمی شه
گمونم جنس توت فرنگی های اینجا فرق داشته باشه

بعضی چیزا فرق کرده بعضی چیزا هم همون جوری مونده
خب من هم عوض شدم
یادته به این زن هایی که دکور خونه شون و تمیز بودن خونه شون و چینی لب نپریده داشتن و هی هر روز غذای تازه پختن براشون مهم بود می خندیدم؟
حالا دکور خونه و تمیز بودن خونه و چینی لب نپریده داشتن و هی هر روز غذای تازه پختن برام مهم شده
شاید مال سن باشه
تازگی ها دامن هم می پوشم اون هم دامن خاکستری با بلوز مشکی
هنوز هم گاهی الکی بغضم می گیره
ولی هنوز جلوی کسی نمی تونم گریه کنم
هنوز هم عاشق اینم که غذامو رو زمین و با دست بخورم
عصرونه ام هنوز خیلی روزا نون و ماست و پیازه
آخ که چقدر از بوی پیاز بدت می اومد وقت هایی که می خواستی بوسم کنی
من چقدر بهت می خندیدم

یادته اولین بار که بوسم کردی؟
من ترسیده بودم
خجالت هم می کشیدم
هول هم شده بودم
بوس هم بلد نبودم درست و حسابی
از تو هم با اون همه خوش تیپی و ابهت می ترسیدم یه کم
چقدر تا مدت ها به اون روز می خندیدیم

داشتم می گفتم
هنوز هم دوست دارم راه که می رم با پام سنگ ها رو شوت کنم
تو خیابون لی لی کنم و دستم رو بکشم رو برگ درختا
هنوزم وقتی هوا خوبه دوست دارم دستم رو از شیشه ماشین بکنم بیرون باد رو بگیرم تو مشتم
یادته چقدر این کارم حرصت رو در می آورد؟
چرا؟
هیچ وقت بهم نگفتی

دیگه وقتی خوشحال می شم بالا و پایین نمی پرم
وقتی هم که عصبانی میشم تند تند راه نمی رم و نفس نفس نمی زنم
راستش مدت هاست چیزی اون قدر خوشحال یا عصبانیم نکرده
گاه گاهی دلم می گیره ولی نه مثل اون موقع ها که کله ام رو بکنم تو بالش زار بزنم دلم خالی شه
دیگه دلم هم اون قدرا نمی گیره
هنوزم عاشقم ولی مدت هاست که دیگه عاشق نشدم
از اون مدل ها که آدم فکر می کنه سبک شده رو ابرا راه می ره
خوشگل شده همه دنیا دارن نگاش می کنن و قلبش یک هو با صدای طرف انگار که از بالای رولر کستر پرت شه پایین، بکنه
نه ژان
اون مدلی دیگه عاشق نشدم
من عاشق موندم به جاش

هنوزم بلدم با صد تا صدا و زبون مسخره حرف بزنم

با صدای آدم گلابی با صدای بزغاله یا خرس بولوسی
مدت هاست که دیگه فلسفه نمی خونم
از همون موقع ها که اون مدرسه نوک اون کوه رو شناختم ولی هنوز عاشق رابرت فراستم و سهراب و مولانا
که رو جلدای هر کدومشون کلی خاک نشسته تو کتابخونه
هنوزم شب ها برای این که خوابم ببره باید برای خودم قصه بگم یا رویا ببافم یا به چیزای خوب فکر کنم
قصه آدم گلابی با دوستاش
یا رویای من و تو و هزار تا بچه تو اون حیاط گنده و تو که درختا رو آب می دی و و من که از روی پل چوبی روی حوضمون دولا می شم تا ماچت کنم
یا چشمای تو وقتی داشتی بهم می گفتی چقدر دوستم داری وقتی رو مبل سبز کثیف اون مطبه خوابیده بودم و درد و تب امانم رو بریده بود

اون خرسه یادته که برام خریدی؟
تا یکی دو سال پیش هنوزم موقع خواب بغلش می کردم
نمی دونم چی شد که فکر کردم بغل کردنش دیگه منو به تو ربط نمی ده
دیگه بغلش نکردم


اون مسافرت با اتوبوس یادته؟
پول هامون تموم شده بود یادته؟
یادته مجبور شدیم از ویلا فرار کنیم چون مهمون داشت می اومد؟

من انگار از همون موقع ها دارم فرار می کنم
از ترس خودم
از ترس تو
از ترس مهمونای ناخونده
از ترس تنهایی و دلتنگی


چه راه درازی رو با هم رفتیم ژان
و من چقدر خسته ام از رفتن و رفتن به هوای رسیدن
کاشکی بغلم کنی
و از اول بوس کردن رو یادم بدی
و بزاری بقیه راه رو تو بغل هم بریم
چون من هنوز اون دختر خنگ کوچولو هستم
که روی اون پل چوبی عاشقت شد
و همه چی رو ول کرد
که با تو راه بیفته
تا برسه






search