۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰

the day after you died



ساعت نه صبح دیوید زنگ زد که بگوید تو مردی. دیشب ساعت دو و نیم نیمه شب. گفت ساعت یک و نیم مسجد است و ساعت دو و نیم خاکسپاری. دیوید می خواست بداند که آیا می تواند در مراسم شرکت کند یا نه. آیا این بی احترامی به خلوت خانواده نیست؟ اگر بخواهد بیاید آیا باید لباس خاصی بپوشد؟ آیا بهتر نیست برود خانه شلوار جینش را عوض کند؟ آیا اگر گل بیاورد نامناسب نیست؟ نیم ساعتی حرف زدیم و مراسم را برایش توضیح دادم. تا جایی که بلد بودم. نیم ساعت بعد سوزان زنگ زد. همان سوال ها رو پرسید و اینکه آیا باید موهایش را بپوشاند برای احترام یا نه. بعد جان زنگ زد. همان سوال ها را کرد. بعد رز زنگ زد. همان سوال ها را کرد و گفت آیا اگر موهایش را نپوشاند بی احترامی به خانواده است چون حالش بد می شود وقتی چیزی روی سرش باشد و حتی در زمستان هم کلاه نمی تواند بگذارد. احساس می کرد باید نوضیح بدهد که چرا نمی تواند روسری سرش بگذارد. بعد میشل زنگ زد و گفت که خیلی دوست دارد بیاید به مراسم و با تو خداحافظی کند و برای آخرین بار ببیندت. گفت که می خواهد موهایش را بپوشاند. بعد لوریندا زنگ زد و گفت کلید خانه اش را نیاورده و شوهرش نمی رسد از تورنتو بیاید و بهش کلید بدهد و آیا اشکالی ندارد با دامن آبی و بلوز سفید بیاید. بعد راب و مگی زنگ زدند که پدر مادر فاستر بچه اَکَت بودند. پرسیدند آیا من حالم خوب است یا نه و آیا می خواهم آن ها بیایند دنبالم. حالم خوب بود. اندرونم کمی به هم ریخته بود. نمی دانم دقیقا کجایش ولی انگار چیزی در دلم داشت پاره می شد و من می خواستم زودتر پاره شود و تمام شود برود پی کارش و نمی شد. بعد هم ادوارد زنگ زد که آیا می شود با من بیاید چون نمی داند باید چطور رفتار کند و نمی خواهد تنها باشد.

دوست داشتم که همه می خواستند به تو و خانواده ات احترام بگذارند خواهر جان ولی کمی هم خسته شده بودم از اینکه از صبح تا ظهر برای این همه آدم حرف های تکراری زدم.

در مسجد زن ها پایین بودند و مردها بالا. مردهای همکارم کمی تعجب کرده بودند که زن و مرد جدا هستند و رفتند بالا. ادوارد دم در گفت هیچ خوشش نیامده که زن ها را کرده اند توی زیر زمین. ما توی قسمت زنانه گریه می کردیم. در تابوت باز بود و تو تویش خوابیده بودی. آرایشت نکرده بودند. من دوست داشتم که آرایشت نکرده بودند. به نظرم خودت خیلی خوشگل بودی. دست هایت همان لاک قرمزی را داشت که روز آخر دیده بودم. ناخن هایت بلند و سوهان زده و قشنگ بودند. رز و بقیه فکر می کردند که مردها باید بتوانند بیایند در کنار زن ها باشند چون آدم ها باید در سختی ها کنار هم باشند و شانه های هم را بمالند. مادرت خیلی پیر بود و نمی توانست راه برود. تو سومین بچه اش بودی که مردی. چطور یک مادر می تواند مرگ سه بچه را طاقت بیاورد؟

خواهرت سرش را می چرخاند توی هوا و می گفت خاک به سرش شده. من فکر خیلی بدی کردم خواهر جان. ببخش. ولی فکر کردم این خواهرت هم که تومور مغزی دارد و معلوم نیست چقدر زنده می ماند بعد بچه اکت چه می شود؟ فکرم را به میشل که بغل دستم بود گفتم و میشل گریه اش بیشتر شد. 

توی راه قبرستان مردهای همکارم گفتند که خیلی بی رحمانه بود که بچه اکت چون پسر است باید آن بالا با آن ها می بود و نه در کنار تو. یا شوهر خواهرت چرا نباید در کنار خواهرت می بود؟ یا پدرت بالای سر جنازه ات؟ گفتم من نمی دانم. 
that's just how it is
حال نداشتم حرف بزنم. حرفی هم نداشتم بزنم. مردها به زن ها گفتند ببخشید که ما آن بالا بودیم و شما توی زیر زمین.

در قبرستان جنازه ات را از توی یک ماشین سیاه گنده کشیدند بیرون. خواهر جان من هم نگویم خودت حتما می دانی که بچه اکت های بود. حتی به سختی می توانست روی پاهایش به ایستد. در تابوت را باز کردند. مردها جلو بودند و زن ها عقب. دیوید پرسید آیا زشت است که مردهای سازمان آن عقب کنار زن ها ایستاده اند. گفتم نه. ادوارد گفت این زن هایی که این عقب هستند به احتمال خیلی زیاد خیلی بیشتر به تو نزدیک بوده اند تا آن مردهایی که آن جلو و بالای سر تابوت در باز تو ایستاده بودند. بعضی از مردها خم شده بودند روی تابوت. جان پرسید چه کار می کنند؟ هر چه فکر کردم چیزی از خاکسپاری پدرم یادم نیامد جز اینکه مجبور شدم با جیغ و کتک کاری خودم را برسانم بالای قبر چون مردهای قوی حمایتگر آن جلو بودند. برای برادرم هم که نبودم. گفتم نمی دانم چه کار می کنند. 

خواهر جان وقتی بچه اکت رعشه گرفت خیلی دلم گرفت. جودی گفت امیدوار است که تو همان شب قبل رفته باشی و هنوز اینجا نباشی. لوریندا گفت ای کاش واقعا. سوزان گفت حتی اگر هم نرفته باشی بالاخره می روی. راحت و آرام. اینجا اعتقاد داشتن به زندگی بعد از مرگ از قضا نشان عجیب غریب بودن و خل و چل بودن و بی سواد و امل بودن نیست. 

همه ی ما آمدیم یکی یکی خداحافظی کردیم. یک بیل مکانیکی زرد رویت خاک ریخت. ما برگشتیم به سازمان. 


search