۳ خرداد ۱۳۹۰

life is but a dream



مچ دست آدم ها حداقل شش تا نبض مختلف دارد. می دانستید؟ من نمی دانستم. تا همین پریروز صبح ساعت یک ربع به ده. دکتر گفت هر کدام این پالس ها یک یا چند چیز را نشان می دهند. کبد، کلیه، قلب، اعصاب، تیرویید، گردش خون و چند تا چیز دیگر. آیا قلبم مشکلی دارد؟ نه ندارد لااقل من خبر ندارم. آیا مطمئن هستم؟ بله. بعدتر یادم افتاد پرولپس میترال دارم. دکتر خانوادگی ام قبلا سعی کرده بود برای توضیح بدهد که چی هست و من بهش اطمینان خاطر دادم که نمی فهمم چه می گوید و استعدادی هم در این زمینه ندارم وگرنه آرزوی مادرم را برآورده می کردم و دکتر می شدم. این البته بعد از این بود که فهمید امکان ندارد من مهندس بشوم چون همیشه مجبور بود برایم معلم خصوصی  ریاضی و فیزیک و جبر و بقیه این چیزها بگیرد. معلم ها اگر خوشتیپ بودند -خوشتیپ البته به معیار آن روزها می شود هان؟ هار هار امروزها- زور می زدم که نمره ام دو رقمی بشود تا تحت تاثیر قرار بگیرند. بعد اگر تحت تاثیر قرار می گرفتند و در شهر به من پیشنهاداتی می شد می رفتیم یک کتابفروشی که نزدیک خانه مان بود من کتاب می خریدم و از پشت قفسه ها با هم حرف می زدیم و دلمان خوش می شد. بعد هم فکر می کردم دوست پسر دارم و مامانم فکر می کرد هرزه شدم
البته این ها واقعا به دکتر نچراپتم ربطی نداشت. اون بیچاره فقط یک سوال ساده پرسید. گفتم بله من یادم آمد که فلان چیز را دارم ولی چیز مهمی نیست. گفت بله مهم نیست ولی نبضم نشان داده که یک کاندیشن نامهم قلبی دارم. نبضم به دکتر نچراپت نشان داد که من درونم پر از خشم است. یک چیزهایی راجع به یینگ و ینگم گفت که نتیجه اش این می شد که قیافه ی غلط انداز خوب مهربان گولش نمی زند و این شش تا نبض خبر می دهند از رنگ درون. گفت سطح استرس ات مجاور عرش کبریایی است. گفتم بله مال شغل ام است. پرسید چه کاره ای؟ گفتم. گفت نو واندر. بعد زبانم را دید و گفت درد مزمن داری آیا؟ من در این جا بود که کاملا بهش ایمان آوردم و گفتم بله. ران پا درد دارم که درد عجیبی است و من همچنان منتظرم وقت دکتر متخصص هستم چون اینجا کاناداست و دکتر دوا مجانی است ولی باید این قدر صبر کنی تا گیس ات رنگ دندانت شود. گفتم از کجا فهمیده؟ گفت زبانت یک تن آبی رنگی دارد در آن قسمت اش. بعد هم گفت که خوشحال است که تغذیه ی خوب و سالمی دارم. آن را هم از زبانم فهمید. بعد هم گفت آیا زیاد الکل می خورم؟ گفتم نه. گفت چون انگار در چهل و هشت ساعت گذشته زیاد الکل خوردی. اگر دکتر نچراپت کانادایی نبود و با مفهموم ارزشی سجده آشنا بود همان جا به عنوان ساحره ای چیزی جلویش سجده می کردم ولی خب کانادایی بود. گفت نبضم بهش گفت که من در چهل و هشت ساعت گذشته الکل خورده ام. فهمیدم که نبض فضول دهن گشادی دارم
بعد به دست و پاهایم سوزن زد و گفت ریلکس کن

عصری بچه را برداشتیم بردیم قایق سواری. یک رودخانه ای وسط شهر هست که در پنج شش سال اول مهاجرت مایه ی دق من بود. هر بار از جلویش رد می شدم می خواستم برادرها و مامانم اینجا باشند و بغض می کردم. حالا دیگر می دانم که زندگی به دل من نمی چرخد. زندگی اصلا دل من به لپ چپ کون تپلش هم نیست. جلیقه ی نجات پوشیدیم پارو گرفتیم و سوار قایق شدیم. بچه داشت ذوق می کرد. گفت تو بابا بیل داری من بیبی بیل. خواستم بهش یاد بدهم که اسمش پارو است. دلم نیامد. گفتم بگذارم کمی دیگر هم مدل بچگانه ی خودش حرف بزند. پارو زدیم و با هم خواندیم
row row row your boat gently down the stream
merrily merrily merrily merrily life is but a dream

روی پل مرغ های دریایی بالای سر پیرمردها و پیرزن ها و زن ها و مردها و بچه های بستنی به دست خوشحال پرواز می کردند و جیغ جیغ می کردند. هفته ی دیگر هم وقت دارم پیش دکتر نچراپت. دوستش داشتم. تنها کسی بود که بدون اینکه دو کلمه باهام حرف زده باشد زخم هایم را دید و روی شان سوزن زد و به من نیم ساعت وقت داد که ریلکس کنم



   

search