۱۸ خرداد ۱۳۹۰

در امتداد پست قبلی- یک



پیش فرض کردن کار بدیه. آدم که نباید همین جوری فرض کنه. بدتر از اون اینه که یک پیش فرضی توی سرت باشه و خسته باشی و بخوای یک چیزی بنویسی. این جوری می شه داستان پست قبلی. فرض این بود که همه ی خواننده ها همکار من هستند و همون درسی رو خوندن که من خوندم. می شه مثل مرد که می خواد به من کامپیوتر یاد بده. چاهار تا دکمه رو می زنه و می گه ایناها به همین سادگی. خب من خیلی عصبانی می شم. احساس خنگی می کنم. یا مثلا مثل اینکه کسی بیاد برای من از بیولوژی بدن بگه به صورت خیلی خلاصه و نارسا. معذرت می خوام برای هول هولی و ناکامل بودن پست قبلی
من از لنز کار و درس و عشقم به کار و درسم روابط آدم های بزرگ با آدم های کوچک نگاه می کنم. حالا از همون لنز با توضیح مفصل تر می نویسم

مادر همکلاسی بچه وارد حیاط شد. بچه به سمتش ندوید. این برای بچه ی هفت ساله یا ده ساله نرماله. برای بچه ی سه سال و نیمه طبیعی نیست. مادر به طرف بچه نرفت. مادر خم نشد یا روی زانوهاش ننشست که خودش رو هم سطح بچه کنه. مادر ایستاد با من حرف زدن. خب بر اساس همه ی این ها نمی شه مشاهده ی درمانی (ترجمه ی خودمه از تراپیوتیک آبزرویشن) کرد. برای مشاهده درمانگرانه به نشانه های بیشتری احتیاج داریم. بچه به مامانش نگاه کرد. دید که مامانش نگاهش نمی کنه. شروع کرد از روی پله ها پایین رفتن. این نشانه ی خوبی نیست. بچه می دونست که نباید از پله ها پایین بره. توی مشاهده ی درمانی این رفتار یک نشانه ی جدی است. یک جایی از ارتباط این بچه با والدینش مشکل دارد. این رفتار بر خلاف ندویدن به سمت مامان یا خم نشدن مامان برای سلام به بچه و پرسیدن اینکه روزت چطور بود توجیهی ندارد. می شه فکر کرد مامان بچه خسته است و حال نداشته با بچه گپ بزند. یا بچه اون روز سر حال بوده و دوست داشته با دوست هاش به بازی ادامه بده. برای همین گفتم این ها نشانه های کافی نیستند. ولی بچه ای که کاری رو می کنه که می دونه نباید بکنه (چون قانون مدرسه است و از نگاهش به مامانش هم معلوم بود که مورد تایید مامانش هم نیست) داستان دیگری است. من به عنوان مشاهده گر همچنان برای گزارشم فَکتِ کافی ندارم چون یک مورد رفتار نگران کننده همچنان فقط یک مورد است. مامان بچه می بیند که بچه دارد از پله ها پایین می رود. صدایش می کند. تهدیدش می کند. داد می زند. بعد مشغول حرف زدن با من می شود. مادر بچه نمی رود دست بچه را در دست هایش بگیرد به چشم هایش نگاه کند و برایش با صدای مهربان ولی محکم توضیح دهد که چرا نباید از پله ها پایین برود. بچه تظاهر به ترس می کند. چرا تظاهر؟ چون وقتی مادرش نگاهش می کند نگاهش مظلوم می شود و دو قدم به جلو می آید. تا مادر نگاهش را از رویش برمی دارد دوباره همان نگاه کمی عصبانی دلخور انتقام جو به صورتش برمی گردد. این اتفاق سه بار تکرار می شود. بقیه ی بچه ها روی تاب یا سرسره ها هستند با مادرها یا پدرها یا مراقب هایشان کنارشان. من دارم عصرانه ی پسرک را که برده ام لقمه می کنم می دهم دستش. پسر این خانم تنها برای خودش ایستاده و هر دو دقیقه یک بار سعی میکند از پله ها پایین برود. مادر نشانه های مخفی *که بچه نشانش می دهد را نمی گیرد. بچه می خواهد مادر بهش توجه کند. شاید در حد یک بغل سی ثانیه ای. شاید در حد دلم برایت تنگ شده بود. شاید در حد الان می آیم با هم بازی کنیم فقط قبلش باید با شادی حرف بزنم. (خب حرفش با من مهم نبود. داشت در مورد قیمت بیمه ی ماشین که بالا رفته حرف می زد).  به عنوان یک مشاهده گر درمانی می توانم در گزارشم بنویسم بچه یاد گرفته توجه مادر را فقط از طریق منفی می تواند به دست بیاورد. رابطه حول محور تلاش بچه برای جلب توجه مادر و پاسخ نامناسب مادر به نیاز بچه می چرخد. به اندازه ی کافی فکت دارم
این به هیچ وجه قضاوت این مادر نیست. گواهی بد بودن این مادر نیست. چیزی به اسم پدر و مادر بد وجود ندارد. پدر مادر یا سرپرست بیمار/ناآگاه/خسته/ ناتوان/ افسرده/ مضطرب شاید ولی بد نه. این بررسی داینمیک این رابطه است. داینمیک یک رابطه را نمی شود و نباید سرسری بررسی کرد. مثلا این که مامانی یا بابایی یا هر سرپرست دیگری حال نداشته باشد یک روز با بچه اش بازی کند یا تشخیص بدهد بچه باید یاد بگیرد به نیاز پدر و مادر به تنها بودن احترام بگذارد فرق دارد با وقتی که من همچین رفتاری را می بینم که مشخصا سابقه دار است (چیزی نیست که بچه در یک بعد از ظهر در حیاط مدرسه یاد گرفته باشد). هر پدر یا مادری حق دارد خسته باشد، حال بچه را نداشته باشد، دلش بخواهد برود بیرون تنهایی دلش بخواهد با دوستانش باشد دلش بخواهد گاهی نقشی به جز مادر بودن یا پدر بودن داشته باشد همانقدر که هر بچه ای حق دارد وقتی به مادر یا پدرش نیاز دارد از آنها بشنود که خیلی دوستش دارند ولی الان نمی توانند باهاش بازی کنند مثلا. یا خیلی دلشان می خواهد برایش چاهار تا کتاب بخوانند یا اجازه بدهند تا ابد در پارک بازی کند ولی الان نمی شود
من دو مورد بعدی رو بعدا می نویسم چون الان یازده و ربعه و من باید بخوابم چون فردا سه تا تراپیوتیک آبزرویشن دارم  
* invisible clues

search