۲۱ خرداد ۱۳۹۰

در امتداد پست قبلی- دو



این جور نباشد که شما فکر کنید من همیشه حوصله ی بچه را دارم. خدا خودش ببخشد ولی یک بار وقتی چاهار ماهش بود به مرد گفتم بیاد بگیردش چون اگر نگیردش می گذارمش توی حیاط و در را هم می بندم. یک روزهایی هم هست که مرخصی می گیرم ولی بچه را همچنان به مدرسه می فرستم چون دلم می خواهد خودم باشم. تنها. روی مبل دراز بکشم و سقف را نگاه کنم یا خط خطی های روی دیوار را. دلم می خواهد سر فرصت بروم خرید بدون اینکه کسی هی پایم را بچسبد که تشنه هستم گشنه هستم بستنی می خوام بریم خشته شدم تو خیلی لانگ می کنی (طولش می دی) این مَگزه (مغازه) رو دوست ندارم. دیس ایز نات فِر مامی. و این قدر بگوید تا نفهمم چه خاکی به سرم بگیرم و ول کنم بدون اینکه چیزی خریده باشم بیایم بیرون. گاهی دلم میخواهد بتوانم بعد از کار ساعت پنج بروم ورزش به جای اینکه ساعت نه مرده ام را بکشم به زور جیم. گاهی دلم می خواهد آخر شب بروم سینما برم بار مست کنم یا یک عصر خوب بهاری بروم بشینم کافه ی محبوبم با دوست هام قهوه بخوریم و سیگار بکشیم
 
خب گاهی هم بچه را می برم پارک و بهش می گویم امروز مامان به کمی استراحت احتیاج داره. مامان تو رو خیلی دوست داره و می دونه که می تونی خودت بازی کنی. اگه هر وقت احساس کردی به کمک یا به بغل مامان احتیاج داری مامان همین جاست. بعد زیر انداز قرمز رو پهن می کنم و بچه برای خودش بازی می کنه. گاهی میاد می گه می شه باهام بازی کنی؟ بعضی وقت ها اگه بچه های بزرگ تر بازیش ندن می رم باهاش بازی می کنم گاهی هم می گم خیلی از بازی کردن باهات لذت می برم ولی الان نمی تونم باهات بازی کنم چون دارم استراحت می کنم. بعضی وقت ها غر می زنه. باهاش حرف می زنم که مامان هم خسته می شه و الان باید استراحت کنه. اگه ادامه بده ازش می پرسم قرارمون قبل از اومدن به پارک یادته؟ امروز قرار بود روز استراحت مامان و بازی تو باشه. اگه نمی تونی قرارمون رو رعایت کنیم برمی گردیم و یک روز دیگه می آییم. گاهی می گه نمی تونه رعایت کنه و برمی گردیم و گاهی هم می ره بازی می کنه برای خودش. همه ی این ها در راستای این که من هم آدمم. خسته می شم. اشتباه می کنم. عصبانی می شم. احساس گناه می کنم گاهی. همه مون از یک جنس هستیم. جنس آدمیزاد 
 
داستان این طور بود که ما وارد پارک شدیم. یک مردی یک گوشه ای نشسته بود یک بچه ای هم به میله ی سرسره آویزان بود. بچه ما را که دید میله را ول کرد و شروع کرد به دویدن و داد زدن. خب واقعیتش این است که من لنز سایکوآنالیست بودنم را نمی توانم از چشمانم بردارم. به گمانم لنز دیگر در چشمانم فرو رفته و خیلی دلم می خواست که نرفته بود و می توانستم درش بیاورم گاهی وقت ها. این که بچه ای به محض دیدن غریبه یا آدم/های جدید شروع کند به کارهای غیر عادی یعنی توجهی را که حقش است و می خواهد نمی گیرد. بعد پسرک (پسرک من) خواست تاب سواری کند. بچه دوید طرف ما. پرخاشگرانه با صدای بلند گفت که او هم می خواهد تاب سواری کند. دقت کنید. نگفت آیا می توانم کمکش کنم که سوار تاب بشود؟ یا آیا می توانم لطفا هلش بدهم؟ تقریبا داد زد که می خواهد تاب سواری کند. در مشاهده ی درمانی این نشانه ی چند چیز است: بچه نشنیده و یاد نگرفته. بچه یاد گرفته که خواهش کردن معقول فایده ندارد و باید با چرخاشگری و عصبانیت چیزی را بخواهد. گاهی هم بچه ها داد و بیداد می کنند. گاهی گریه زاری. گاهی لوس می شوند فقط برای این که چیزهایی را حق طبیعی شان است از والد/ین نمی گیرند. بعد من گفتم باید از پدرش اجازه بگیرد. گفت گرفته. گفتم آیا مطمئن است؟ گفت بله. پدر بچه در همه ی این مدت یک بار سرش را بلند کرد به بچه نگاه  کرد و بعد دوباره مشغول ور رفتن با آی فونش شد. نپرسید بچه جان کمک می خواهی برای سوار تاب شدن؟ هلت بدهم؟ 
اینکه بچه دروغ گفت هم احتیاج به توضیح ندارد. دروغ گفتن یک پترن است. یک رفتار تکرار شونده. بچه یکهو در پارک به صرف اینکه پدرش آنروز خسته است و حوصله اش را ندارد دروغ گو نمی شود.
من هر دو بچه را هل می دادم. بچه شروع کرد به حرف زدن. تند و تند. پنج سالش است. یک خواهر کوچک تر دارد. خیلی پسر خوبی است. حرف مامان بابایش را گوش می کند و برای همین به دردسر نمی افتد. بچه داشت سعی به من بگوید که پسر خوبی است چون ته دلش فکر می کرد نیست. چون دنبال تاییدی می گشت که بهش بگوید هست. تند حرف می زد چون شاید بقیه وقت ها وقت حرف زدن نداشت یا کسی که گوش کند. هل داشت که همه ی حرف هایش را بزند. می گفت حرف مامان بابایش رو گوش می کند چون به او گفته شده بود - مکررا گفته شده بود- که حرف مامان بابایش را گوش نمی کند و بچه احساس گناه داشت از خوب نبودنش از حرف گوش نکردنش. بچه تا پسرک من حرف می زد شروع می کرد بلندتر و تندتر حرف زدن. یاد نگرفته بود که درست سهیم شود احترام بگذارد و تقسیم کند. این چیزها را باید به بچه یاد داد وگرنه خودشان یاد نمی گیرند. بچه چرا اصلا نیاز داشت که با یگ غریبه حرف بزند؟
من بهش گفتم برود از پدرش بخواهد باهاش بازی کند چون این وقت من با پسرم است و من خیلی خوشحال شدم که توانستم کمی از وقتم را با او تقسیم کنم. بعد بچه پدرش را صدا کرد. چندین بار. پدر سرش را بلند نکرد که نگاهش کند. همان طور نگاه به آیفون گفت که پنج سالش است و باید خودش با خودش بازی کند وگرنه می روند خانه. بچه شروع کرد دویدن. در ماسه ها لگد زدن. با چوب دنبال بچه های دیگر کردن. ماسه پاشیدن به همه جا. در گودال های آب پریدن. من داشتم فکر می کردم این بچه همین جور ادامه خواهد داد. پدر و مادر خواهند گفت بچه هایپر اکتیو است. می برندش دکتر. دکتر می گوید ای دی اچ دی یا ای دی دی دارد. چاهار تا قرص می بندد به نافش. و پدر و مادر می گویند وای خیلی سخته این بچه. هایپره. روزمون رو شب کرده
 دیدم که می گم. روزی چند تا شون رو می بینم. صحبت این نیست که آدم گاهی حوصله نداشته باشه. صحبت اینه که آدم بیشتر وقت ها حوصله نداشته باشه و آگاهی هم نداشته باشه و نخواد هم یاد بگیره و دلیلش هم مثلا این باشه که ماها بدتر از این بزرگ شدیم چه مون شد مگه؟ یا این جوری بچه مستقل می شه یا اون جوری لوس می شه
 
در امتداد پست قبلی قسمت سوم ندارد. قسمت سوم نیاز به توضیح ندارد
 
 
   

search