۱۷ خرداد ۱۳۹۰

therapeutic observation*



بچه داشتن/بزرگ کردن برای من کار جدی است. بسیار بسیار جدی. حتی فکر می کنم اگر پدرها و مادرها بچه بزرگ کردن را جدی بگیرند ساختار جامعه کم کم عوض می شود. ساده اش می شود این که بچه های سالم بعدا آدم بزرگ های سالمی می شوند
امروز برای بچه ساندویچ و آب برداشتم که برویم پارک بعد از مدرسه. تابستان اینجا این قدر کوتاه است که آدم همه اش هول است که برود بیرون. بچه ها در حیاط مدرسه بازی می کردند. مامان ل آمد دنبالش. ایستاد با معلم حرف زدن. ل مامانش را دید که آمده. به طرف مامانش نیامد. داشت می دوید به سمت پله هایی که می روند به خیابان. بعد مامان ل برگشت به طرف من که ل اصلا حرف گوش نمی کند. بعد داد زد هی ل با تو هستم. همین الان بیا اینجا. شوخی ندارم باهات. قیافه ی ل ناگهان مظلوم شد. دو سه قدم آمد طرف مامانش. مامانش دوباره مشغول حرف زدن با من شد. من ل را نگاه می کردم. مظلومیت از صورتش پرید. دوباره دوید طرف پله ها. مامان ل دوباره داد زد. عین همان حرف ها را تکرار کرد. همان صحنه تکرار شد. و یک بار دیگر هم حتی. فکر کردم می شود یک گزارش چاهار پنج صفحه ای از این چند دقیقه نوشت
رفتیم پارک. بچه تاب بازی می کرد. یک پدری نشسته بود با آی فونش بازی می کرد. بچه اش هی صدایش می کرد. جواب نمی داد. یک چند باری هم گفت دیگر پنج سالت شده و باید بتوانی خودت بازی کنی. اگر نتوانی تنها بازی کنی یعنی دیگر نمی توانیم بیاییم پارک. بچه الکی جیغ می زد. روی ماسه ها غلت می خورد. هی سعی می کرد با من و بچه حرف بزند. فکر کردم لابد خیلی ها فکر می کنند به به چه بچه ی معاشرتی. بچه به من گفت پنج ساله است. اسم خودش و مامانش و بابایش رو گفت. به من گفت بلندش کنم بگذارمش روی تاب. گفتم نباید همچین چیزی را بدون اجازه ی مامان یا بابیش از غریبه ها بخواهد. فکر کردم از این هم می شود چاهار پنج صفحه گزارش نوشت

بعد یک مادری در لباس بیس بال آمد. دخترش را گذاشت در زمین بازی و رفت. اولش فکر کردم رفته بشاشد برمی گردد. بعد دخترک گفت مامانم را دیدی؟ رفت بیس بال بازی کند. گفتم کی اینجا پیش توست؟ گفت خب تو دیگه. زمین بیس بال ته پارک است. از آنجا که ما بودیم بازیکنان کوچک دیده می شدند. دخترک گفت بگذارمش روی تاب. هلش بدهم. ببرمش آب بخورد. نگاهش کنم که چقدر خوب از سرسره پایین می آید. گفت پنج ساله است. مامان بابایش همیشه دعوا می کنند و بابایش حرف های بدی می زند. پسرک داشت بازی می کرد. گفت اوه اوه مامان چیرا بابای بیبی حرف بد می زنه؟ با خودم جنگیدم که شاید مامانش از آن دور می تواند ببیندش. شاید کسی را گفته از آن پشت ها مواظبش باشد. ولی کسی در پارک نبود جز ما و پدر آی فون به دست. زنگ زدم به سوپروایزر شیفت عصر سر کار. گفت باید زنگ بزنی به پلیس. گفتم خودت بزن. من بچه ام اینجاست. گفت پس تو باید صبر کنی تا پلیس بیاید. نمی توانی دختر بچه را ول کنی. زنگ زدم به مرد که بیاید دنبال پسرک. پلیس آمد. گفت احساس گناه نکن که زنگ زدی. گفتم نمی کنم. بعد از خودم ترسیدم که همه ی نگرانی و همدلی و احساسم برای بچه بود نه برای مادر بچه. ترسیدم که این تاثیر بچگی های خودم باشد. فکر کردم از این می شود ده صفحه گزارش نوشت
همه ی شب به حسم هایم فکر کردم. خشم حس غالب بود. شاید چون دیشب در مورد بچه گی ها و نوجوانی و جوانی مان در ایران حرف زده بودیم. شاید هم چون سه مورد در سه ساعت برای اعصابم کمی زیاد بود



therapeutic observation: یک قسمتی از کار ما است. می رویم پشت شیشه های یک طرفه- از آنها که می شود از یک طرفش آن طرف را دید ولی برعکسش ممکن نیست- سه چهار ساعت به بازی و معاشرت پدر مادرها با بچه ها نگاه می کنیم. به همه ی جزییاتش و از روی آن گزارش می نویسیم و به پدر مادر پیشنهاد می دهیم چه چیزهایی را می توانند عوض کنند

پ.ن: اینجا برای پدر مادر می گویند پَرنت. پرنت جنسیت ندارد. من دلم نمی خواهد همه اش بگویم پدر مادر. خیلی از روابط ممکن است دو مادر باشند/ دو پدر یا یک پدر یا مادر تنها. برای لغت کِر گی وِر هم معادل فارسی پیدا نکردم. مثلا شاید بچه ای پدر مادر نداشته باشد و مادر بزرگش ازش نگهداری کند


search