۲۶ تیر ۱۳۹۰

Amazed by myself



کتی بهم گفت چقدر خوشگل شدی امروز. گفتم من؟ وات؟ مال کم خوابیه لابد. گفت شات آپ. من ساکت شدم. با کتی نمی شه شوخی کرد. آدم خیلی جدی رک و راستیه. گفت حالا گوش کن. بهت می گم خوشگل شدی. یاد بگیر وقتی ازت تعریف می کنند بگی مرسی و باور کنی. بعد زل زد بهم. گفت تو چه مرگته که وقتی ازت تعریف میکنن هی چشم هات رو بالا پایین می کنی و معذب می شی آخرش هم می گی نه. من جواب ندادم. همین جوری زل زده بودم بهش. گفت با توام ها. گفتم خب چی بگم؟ گفت هیچی. وقتی ازت تعریف میکنن خفه شو. تو چشمشون نگاه کن. لبخند مفتخر بزن بگو مرسی بله من دقیقا همون قدر که شما می گین حتی بیشتر عالی هستم خوشگل هستم کارم رو خوب بلدم یا هر زهرمار دیگه ای بهت گفتند.

مامان همیشه می خواست یک چیز من رو اصلاح کنه. لباسم رو که خودم کج و کوله پوشیده بودم. قاشقم رو که بلد نبودم خودم بذارم تو دهنم درست حسابی چون سه سالم بود و همیشه مامانم غذام رو داده بود. کفش هایی رو که انتخاب کرده بودم و بابا خریده بود ولی زشت بودن و مامان می برد پس شون می داد. هیکلم که همیشه زیادی لاغر بودم. بعدش که زیادی چاق شدم. موهام که هیچ وقت اون رنگ "شیکی" که دخترهای خانم لندنی می کنن نمی شد. آشپزی ام که هیچ وقت سر حوصله نبود. ابروهام که همیشه تُنُک بودن. دوست پسرهام که همیشه بی سر و پا بودن. کادوهام که همیشه به درد نخور بودن حتی اگه همه ی پولم رو داده بودم براش خریده بودم. سلیقه ام که خیلی بد بود چون فرش ماهی تبریز دوست نداشتم. اخلاقیاتم چون که معتقد بودم هر آدمی حق داره هر زمانی عاشق هر کی دلش خواست بشه و با هر کی دلش خواست بخوابه.

بعد فامیل هم بود بعد مدرسه هم بود بعد جامعه هم بود

به کتی گفتم نه تنها خوشگلم که خیلی هم فوق العاده هستم که صاف و سالم جلوت واستادم و دارم سعی می کنم درست زندگی کنم و درست کار کنم و درست بچه بزرگ کنم و آدم درستی باشم به جای اینکه دیوونه باشم و بقیه رو هم دیوونه کنم. خیلی خیلی خیلی فوق العاده ام.

کتی گفت وائو وائو وائو استعدادت خیلی خوبه ها. زود می گیری




search