۲۳ تیر ۱۳۹۰

Snap Shots


صحنه ی اول
در راه دانشگاه هستم. مامان زنگ می زند. صدایش گرفته است. گرفته ای که مال گریه نیست. مال این است که حتما باز برادرم کاری کرده یا نکرده که نگران شده یا ناراحت شده. وقتی صدایش این مدلی گرفته است دوست ندارم باهاش حرف بزنم. می گوید برادرم رفته سفر. مامان ناراحت است و وقتی می پرسم چرا می گوید چون نمی داند برادر کجا رفته و آیا پول کافی دارد و آیا غذا چه خواهد خورد و آیا بلایی به سرش می آید و آیا زنده برمی گردد و از این حرف ها. عصبانی می شوم. ناراحت می شوم. فکر می کنم چه مسخره و غمگین است که یک زن نزدیک شصت ساله هیچ دغدغه ی دیگری جز دلنگرانی بیمارگونه برای پسر سی ساله اش نداشته باشد. از آن مسخره تر و غمگین تر این است که خودم هم همیشه فکر می کنم در ایران هر کس که از خانه اش بیرون می رود احتمال زیادی دارد که در تصادف ماشین بمیرد و دیگر برنگردد. از تصادف متنفرم

صحنه ی دوم
در دانشگاه در مورد خشونت خانوادگی حرف می زنم و تاثیرش بر روی بچه های صفر تا شش ساله. آخر کلاس وقت سوال و جواب از ایران می پرسند. از جنبش سبز. سوالاتشان در مورد حقوق بچه ها و زن ها تمامی ندارد. من برای کلاس امسالم همه ی صفحه های مربوط به جنبش سبز و ندا و عکس های مربوط به بعد از انتخابات را حذف کردم. احساس کردم نمی توانم در موردشان حرف بزنم. آدم گاهی این جور وقت هاست که می فهمد زخم چقدر عمیق است. عکس نیما را گذاشته بودم و چند تا بچه ی دیگر. در مورد نیما حرف زدیم. تقریبا همه ی کلاس گریه شان گرفت. من گریه نکردم. برای گریه کردن خیلی خسته هستم

صحنه ی سوم
بچه را بردیم پارک. دوستم همراه گروهش درام می زند در پارک. بچه ها بستنی می خورند و با درام می رقصند. زن پیری موهای سفید بلندش را در باد ول کرده  دامن گل گلی اش را با دست هایش گرفته و با چشم های بسته می رقصد. فکر می کنم اصلا شبیه مامان من نیست. من روی زمین نشسته ام و با انگشت هایم روی خاک ضرب گرفته ام. خورشید کم کم غروب می کند. برمی گردیم که بچه را بخوابانیم

صحنه ی چاهارم
حالم خوب نیست. استرس دادگاه فردا را دارم. ای میل زدم به محل کارم که دیر می آیم. با پیژامه ی گشاد راه راهم توی خانه می چرخم. درمی زنند. فکر می کنم اگر از این مومنانی بودند که نگران آن دنیای من هستند در را توی صورت شان می کوبم. دست خودم نیست. سال هاست دارم سعی می کنم دلم را با مذهبی ها صاف کنم رویش صاف شده ولی گل ها ته نشین شده اند ته دلم. تکان می خورم گل ها می آیند بالا آب لجن می شود. پلیس بود. کدام پلیس؟ پلیس خوشتیپی که قرار بود با هم فردای همان روز برویم دادگاه در تورنتو. من خسته و مریض و در پیژامه. اسم آقای پلیس پیتر. پیتر پرسید تو این جا چه کار می کنی؟ گفتم اینجا زندگی می کنم تو این جا چه کار می کنی؟ گفت خبر را شنیده اید؟ گفتم نه چه خبری؟ گفت همسایه تان دیشب مرده. دو تا خانه آن ور تر. بعد یواشکی گفت به کسی نگو ولی خودکشی کرده. نفهمیدم چرا نباید به کسی بگویم. این جا که خودکشی مثل ایران ننگ و عار نیست. بعد پرسید آیا می شناختمش؟ بله در حد اینکه هفته ای یک بار بروم در خانه شان و خواهش کنم صدای موزیک شان را کم کنند. آیا انسان خوشحالی بود؟ بله صبح ها همیشه کفش ورزشی به پا می دوید و شب ها آبجو به دست دم در خانه با صدای موزیکش ما را دق می داد. آیا با دوست پسرش دعوا می کردند؟ نه خیر. آقای همسایه زن اولش را که خیلی اهل خانه زندگی بود و همیشه کیک می پخت و بچه ها را می برد مدرسه می آورد و باغبانی می کرد و کاهو می کاشت طلاق داد و زن و سه تا بچه ها رفتند و دو روز بعد مرحومه به خانه ی آقای همسایه اسباب کشی کرد و آقای همسایه ناگهان مردی شد تحول یافته. کت و شلوار را در آورد و شلوارک پوشید و ماشین کورسی خرید و دم در آبجو می خورد و جلوی گاراژ خانه می رقصید و با خانم جدید خانه می رفتند موتورسواری و هر بار که برای موزیک بلند اعتراض می کردیم می گفت تقصیر من نیست این دیوانه است و به زن اشاره می کرد. پیتر تشکر کرد و گفت فردا در دادگاه بهم اطلاعات بیشتری خواهد داد

صحنه ی پنجم
دو روز از مرگ زن همسایه می گذرد. مرد ظاهرا مرخصی گرفته و مانده خانه. صبح ها با صدای موزیک توپسی توپسی اش از خواب بیدار می شویم صبحانه می خوریم دوش می گیریم لباس می پوشیم و به سر کار می رویم. عصرها که برمی گردیم با صدای جگرخراش موزیک مرد دوست دختر مرده شام می خوریم ظرف می شوریم بچه حمام می کنیم روزنامه می خوانیم ای میل می زنیم مسواک می زنیم و گوشی می گذاریم در گوش مان که خواب مان ببرد

صحنه ی ششم
این صحنه را فردا خواهم آفرید. اگر که باز هم صبح با صدای توپس توپس بیدار شویم و عصر با صدای توپس توپس وارد خانه بشویم زنگ می زنم به پلیس. هیچ غمی توجیه رفتار غیر مسئولانه نیست


search