۱۹ مهر ۱۳۹۰

سایه ی نارون*


کاش یکی از این همه این صندلی های ماساژ پشت و کمر و کون می تونست روح آدم رو ماساژ بده. بعد من می رفتم مغازه می شستم روش و می گفتم ماساژ بده. قد همه ی این سال ها. قد همه ی مرگ هایی که روحم رو خسته کردن. همه ی رفتن هایی که خراشیدنش. همه ی فاصله هایی که دیگر از مرز جغرافیا گذشتن و شدن دوری دل ها. قد همه ی تنهایی هام. بعد یارو صندلیه می گفت یا علی. بیشین که حالا حالاها مهمون مغازه مونی. من هم می شستم و دیگه بلند نمی شدم
 
 
* و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت پیداست 

search