۱۳ آذر ۱۳۹۰

مهمانی کریسمس سازمان حمایت از کودکان یک شهر کوچک در کانادا



گفتم توی همان تیتر تکلیف خودم را با مجله های صد تا یک غاز مملکتم روشن کنم که برندارن مثل پارسال این را بچسبونن به بی بی سی فارسی،  بعدش وارد ماجرای مهمانی کریسمس امسال بشم. این طور بود که روزش در حال رانندگی از خانه ی این کلاینت به خانه ی آن کلاینت با مامانم تلفنی حرف زدم. حقیقتش اینه که سعی می کنم هفته ای یک بار بیشتر با مامان حرف نزنم. این واقعیت غمناکی است ولی کریستین حرف خوبی زد. گفت باید از قلبش محافظت می کرد برای همین ارتباطش رو با مادرش به حداقل رسوند. مامان من البته با دشنه به قلبم حمله نمی کنه ولی با حرف ها و کارهایش می کنه و من می خوام از قلبم محافظت کنم چون خیلی وقتی نیست که فهمیدم که هیچ کس از قلبم محافظت نخواهد کرد جز خودم. باری... مثل همون ضرب المثل که می گه کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. مامان پای تلفن گفت در ناصر خسرو پلاک تاکسی می فروشن و مردم چون می بینن پلاک تاکسی روی سر ماشین ئه سوار می شن و دختر همسایه را بردن بر و بیابان و کیف پول و گردنبد و همه چیزش را گرفتن و ولش کردن. دختر همسایه گفته به تاکسی ها هم نمی شه اعتماد کرد. من بسان یک زن ایرانی که هویتش را فراموش نکرده و همیشه ذهنش درگیر دستمالی ها و تعرض های جنسی است پرسیدم بهش تجاوز نکردن؟ مامان گفت نه خدا را شکر. گفتم پوف خدا را شکر

عصر یک ساعت زود اومدم خونه. غذای شب بچه و بیبی سیترش رو درست کردم- بله ما به بیبی سیترهایمان شام و ناهار می دیم. اعتقاد داریم اگر خودمون یا بچه مون می خوریم شاید بیبی سیتر طفلک هم دلش بخواد- رفتم دنبال بچه و بعد دنبال بیبی سیترش- بله ما دنبال بیبی سیترهای مان هم می ریم چون اعتقاد داریم گناه دارن در این سوز سرما سوار اتوبوس بشن- بعد هم حاضر شدیم رفتیم مهمونی کریسمس

در مهمونی کریسمس اول رییس سازمان اومد یک دعای بودایی خوند به این مضمون که باشد که همیشه در دل های مان مهر و همدلی و شفقت برای همه ی موجودات وجود داشته باشد و این ها. بعد تشکر کرد از خانواده ی های کارمندان سازمان که شغل ما را درک می کنن و با کارمندان سخت کوش سازمان همکاری می کنن. من واقعا فکر می کنم منظورش این بود که هر کی توی این شغله بعد از یک مدت روح و روانش پریشون می شه و دم خانواده ها گرم که ماها رو تحمل می کنن. بعد هم گفت خانواده ها خیلی خوش اومدن و باعث افتخار سازمانه که پذیرای خانواده های کارمندا باشه. تو مهمونی های کریسمس ما میزها شماره ندارن. هر کی هر جا خواست می شینه. مثلا منشی سازمان بغل رییس دپارتمان اداپشن نشسته بود و رییس کل سر میز کارمندها. من این هیچ وقت برایم عادی نمی شه. عادی نمی شه که از رییس ام نمی ترسم، که مجبور نیستم جلوش آدم دیگه ای باشم، حرفم رو بخورم، خفه بشم، دروغ بگم. اصلا نود در صد زندگی من بعد از این همه سال اینجا در حالت همه چیز چقدر به طور غیر عادی انسانی ئه پس یکی بیاد من رو وشگون بگیره می گذره
من به مردها و زن های مسن جمع نگاه می کردم. می دیدم که از همه سرخوش ترن. لباس هاشون از همه رنگی پنگی تره. بیشتر از جوون ها آرایش کردن. پرشور تر می رقصن. فکر کردم از این به بعد هر کس گفت آسمان هر جا بری همین رنگه بهش بگم خفه شو مزخرف نگو. آسمان مامان من مامان بزرگ من زن ها و مردها و بچه ها و جوان ها و پیرها و گی ها و کارمندهای مملکت من کجایش این رنگیه آخه؟
بعد هم رقصیدیم. با همه ی رییس های بزرگ و کوچک. بعد هم اومدیم خونه. بیبی سیتر رو رسوندم خونه اش. گزارش لحظه به لحظه داد که بچه چه کارهایی کرده و چه حرف هایی زده و کی چی خورده و مسواک زده و خوابیده. اومدم خونه. فکر کردم یک پست بنویسم در مذمت این ماجرای انرژی مثبت و مثبت فکر کن زندگی خودش خوب می شه و قسمت و قضا و قدر و هر اتفاقی که می افته برای اینه که تو بنده ی خدا درسی ازش بگیری و باقی این حرف ها. ولی خوابم برد



search