۲۱ آذر ۱۳۹۰

از حال ما خواسته باشی



در منهتن چراغ ها خاموش است. پیرمرد می گوید ارین فلانی امشب اینجا می خواند. کارش عالی است. برای کافه واینال موزیک می سازد. می خواهید ردیف جلو بنشینید؟

من موسیقی دوست ندارم. چرا این اینقدر عجیب است؟ من از صدا و موزیک خانم ارین فلانی خاطره ای ندارم. آهنگ هایش جایی ام را درد نمی آورد. پریشانم نمی کند. حتی قر چیپ به کمرم نمی اندازد. برای من موزیک همین است. باید عذابم بدهد. گرد و خاک روی خاطره هایم را بگیرد. یا اگر مست و سرحال باشم به رقصم در بیاورد. مثل یک میمون خوشحال بالا و پایینم بپراند. به پیرمرد گفتم نه. همان عقب خوب است. صدای بلند دوست ندارم

در منهتن همه گارسون ها پیرمرد و پیرزن هستند. در حالی که دست های شان پر از بشقاب های غذا و سینی های مشروب است با صدای گیتار و آواز ارین قر می دهند و وسط رستوران راه می روند. ارین می گوید بچه ی چهار ماهه اش که امشب در جمع است- همه جیغ و سوت و دست می زنند- بچه ی اولش است و ارین وقتی بیست و پنج ساله بوده این قدر نادان بوده که فکر میکرده می داند عشق و زندگی یعنی چه ولی در حقیقت الان که سی و پنج ساله است می فهمد زندگی یعنی چه. ارین بعد یک آهنگ خواند برای بچه اش
مارتینی ام را نمی نوشم. هورت می کشم. مادر و پدر و همه ی فک و فامیل ارین در رستوران منهتن برایش دست و سوت می زنند. من وقتی بچه ام چهار ماهه بود چه کار می کردم؟ گریه می کردم. دلم می خواست برادرهایم پیشم باشند. داشتم به همین چند تا فامیل و آشنایی که داریم جواب پس می دادم که چرا بچه که گریه می کند بغلش می کنم و نمی گذارم این قدر گریه کنم تا نفسش بند بیاید. روزی سه بار چاهار بار سی بار چهل بار به همه کامیونیتی ایرانی جواب پس می دادم. داشتم می فهمیدم کم کم که آنکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد و دل من لابد تا قیامت گریه می خواد. داشتم به مامانم التماس می کردم که برگردد بیاید و کمکم کند که غرق نشوم. داشتم درسم را تمام می کردم. داشتم فکر می کردم با حقوق مرخصی زایمان که یک سوم حقوق معمولم بود چه گلی به سرم بگیرم

پیرمردها و پیرزن های خندان می آیند و می روند. می پرسند همه چیز خوب است؟ همه چیز عالی است. حسرتی نیست. غصه ای نیست. گذشته. غصه ها و عشق ها و مرگ ها و سرخوردگی ها گذشته اند. زخم ها مانده اند اما که بد هم نیست. زیر و بم های زندگی را یادم داده اند لابد. همه اش را در همین چهار سال گذشته
پیرمرد خوش رو با صورت حساب یک کارت می دهد دستم. رویش برنامه های رستوران را نوشته. از اینکه آدم ها باید دنبال رویاهای شان بروند. روی کارت پرسیده رویا/آروزی شما چیست؟ به پیرمرد نگاه می کنم که ساعت ده شب دوشنبه شبی در یک رستوران بار غذا سرو می کند و قر می دهد. انگار که یک جور خوبی نگران چیزی نیست. فکر میکنم حتما زخم هایش از من کهنه ترند، جای شان دیگر درد نمی کند... یا خیلی کم درد می کند. دلم می خواهد جای زخم هایم کهنه شوند و من بی نگرانی بی درد بی زخم قر بدهم. دلم می خواهد لااقل در پیری ام بتوانم این جوری سرخوش و رها از گذشته باشم   

بیرون که می آیم سعی می کنم با دود سیگارم حلقه درست کنم. یادم رفته. دود می شود می رود هوا. من یواش یواش برمی گردم خانه


پ.ن: حالم را پرسیده بودی. نه خوب است نه بد. هست. در یک وضعیت سکون و آرامش عجیبی. زندگی را نظاره می کنم که می گذرد. بچه را که بزرگ می شود جلوی چشمان حیرت زده ام. زخم ها را می پایم که چطور در طول زمان از یک شکل به شکل دیگر در می آیند و می لیسم شان


 

search