۲ دی ۱۳۹۰

در یک شب زمستانی مرقوم شد


دختر جون
امروز روز آخر مدرسه ی بچه بود. دو هفته تعطیلات زمستونی دارن. من هم از امروز مرخصی بودم. از صبح عین اون فیلم ها شده بودم که توی بچگی با کنترل ویدیو عقب و جلو می کردم و آدم هاش می رفتن روی دور تند. توی لیستم این ها بود
bulk barn
مدرسه
دکتر خانوادگی
جون
لسلی
شلی
شیرینی برای سر کار
کارت یادت نره
کاغذ کادو
اداره ی پست
صبح زود برای جشن کریسمس مدرسه ی بچه کاپ کیک درست کرده بودم. همون شیرینی یزدی خودمون. ولی باید روش رو رنگ می کردم. گفتم بچه این رنگ ها آشغال پاشغال هستن. گفت پلیز مامی. فقط یک بار. خب آدم چی بگه؟ گفتم حالا چون جشنه باشه. بعد رفتم بالک بارن براش رنگ کیک گرفتم. دو تا رنگ کیک و یک دونه از این پودرهای سبز که بپاشم روش خیلی کریسمسی بشه شده دوازده دلار. همه چی خیلی گرون شده. بعد اومدم خونه کیک یزدی ها رو رنگ کردم و پودر پاشیدم بهشون بردم شون مدرسه. بچه ها پایین بودن. لوگن مکس رو هل داده بود یکی از معلم ها داشت باهاش حرف می زد. من با سر معلم حرف زدم نیم ساعتی. گفت من نمی دونم با این بچه چه می کنید ولی هر کاری می کنید عالیه. حالا بگم مردم می گن واه واه چه پز بچه اش رو می ده ولی واقعیت اینه که پز خودم رو می دم

بعد رفتم شیرینی ایرانی که خریده بودم از یک خانمی که شیرینی درست می کنه که آدم انگشت هاش رو هم می خوره بردم برای دکترمون و پرستارها و منشی هایی که تو مطبش کار می کنن. قبلش رفتم داون تاون از کتاب فروشی کارت خریدم براشون مری کریسمس نوشتم روی کارت

بعدش رفتم برای جون کارت رستوران گرفتم و چند تا شاخه گل رز بردم براش خانه ی سالمندان. خیلی خوشحال شد. از جلوی اتاق تلویزیون شون که رد شدم گفتم کاش من هم این جوری پیر شم. سالم باشم. چپ و چول نشم بیافتم گردن بچه حتی اگه فیزیکی نیافتم گردنش نگرانی اش که می مونه براش. یک ساعتی هم اونجا نشستم. جون که می دونی کیه؟ همون که شوهرش دو سال پیش مرد. خیلی هم رو دوست داریم. اصلا الاهی آمین که من از جون یاد بگیرم که این قدر خوب و شاد و با روحیه و کم توقع باشم و در نود و پنج سالگی ماتیک قرمز بزنم و ورزش کنم و لاک نارنجی بزنم. حتی موهاش رو هم مسی کرده بود امروز

بعد رفتم سراغ لسلی. من از لسلی هنوز ننوشتم ولی باید بنویسم. الان آلزایمر گرفته. هشتاد سالشه. هنوز خیلی بد نیست و می تونه خودش با کمک دخترش و سرویس های دولتی تنها زندگی کنه. براش شکلات خریدم. نیم ساعت پیش اش نشستم. ده پونزده باری پرسید که آیا درسم تموم شده یا نه؟ آیا هنوز نصفه شب ها کار می کنم؟ ماجراهای پنج شش سال پیش. لسلی رو خیلی دوست دارم. روحیه اش عالیه. می گه زندگی اش رو دوست داره. توی جنگ جهانی دوم فرار کرده از لهستان. چند سال تو اردوگاه زندگی کرده و آخرش اومده کانادا. با هم توپ رو بنداز تو حلقه بازی کردیم یک کم و بعدش خداحافظی کردیم

بعد رفتم سراغ شلی. دختر لسلی. براش کارت رستوران گرفته بودم. شوهرش تازه از ایتالیا اومده و عاشق بیرون غذا خوردن هستند. برای هفته دیگه هم هر سه تاشون رو دعوت کردم ناهار خونه مون

بعدش شیرینی خونگی بردم سر کار. هنوز به میز آشپزخونه نرسیده بود تموم شد. همش فکر میکنم چرا نمی رم یک کافه بزنم؟ هان؟ چرا؟ بعدش یادم می افته تا کافه راه بیافته یک سالی طول می کشه. خرج مون رو از کجا بیاریم؟ هان؟ بعد این جوری می شه که حباب رویای کافه داری ام می ترکه. بوووووم

رفتم کاغذ کادو خریدم برای کادوهای بچه که سنتا قراره بیاره. آدم می مونه که این ها چطور این قدر راحت به بچه دروغ می گن؟ آخه سنتا که با کالسکه و گوزن از آسمون میاد پایین تو خونه های مردم؟ این هم شد حرف؟ نمی شه هم به بچه گفت دروغه چون بعد تو مدرسه همه بهش می خندن که به سنتا باور نداره. حالا زمینه رو براش مهیا کردیم که هر کسی که بخشنده و مهربون باشه می تونه سنتا باشه. تا سال بعد ببینیم چی می شه

بعدش رفتم اداره ی پست. اون هفته برام یادداشت گذاشته بودن که بسته داری بیا بگیر. رفتم گرفتمش. آوردمش بیرون از اداره ی پست. خواستم جلوی خودم رو بگیرم بیارم خونه بازش کنم ولی نتونستم. دو زانو نشستم رو زمین یخ زده بازش کردم. چشمی می گم که اندازه ام هستن. رنگ شون رو خیلی دوست داشتم. بعد نامه ات رو دیدم. بغضم گرفت. بغض خوشحالی. دیدم توی یک روز من این همه آدم بودن که این قدر دوست شون دارم. خب چه خوشبختم واقعا. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند فلان و بیسار؟ واقعا چه اهمیت دارد؟ 

بعد اومدم خونه. بچه رفته بود مهمونی خونه ی دوستش از مدرسه و من قرار بود شام ببرم براشون. ته چین. خیلی دوست داشتن. بعد هم کارتون گرینج که کریسمس رو دزدید دیدیم و اومدیم خونه. بچه برام یک کتاب کوتاه خوند. من هم براش یک کتاب کوتاه خوندم. خوابید

گفتم بیام برات این ها رو بنویسم. مثلا مدلی که اگه نزدیک بودیم این ها رو برات تعریف می کردم. یک چیزهای دیگه هم هست که تو نامه می نویسم برات. هفته ی دیگه می رم اداره پست نامه رو پست می کنم

دلم رو خوش کردی دختر جون. با همون تکه ی کاغذ و دست خط نازنینت



search