۴ دی ۱۳۹۰

Happy in any frigging language



من بچه خوشحالی نبودم. بعد هم که بزرگ تر شدم نوجوان خوشحالی نبودم. حتی جوان خوشحالی نبودم. بعدتر سی ساله ی خوشحالی نبودم. ولی تولد سی و پنج سالگی ام را خیلی خیلی دوست داشتم. به نظرم سن رستگاری بود

یک: الان سه ماه است که از مسافرت یک ماهه مان برگشته ایم. دو روز بعد از مسافرت اسباب کشی بود و بیماری زهرماری من. فردای مسافرت برگشتن به سر کار بود و کوهی از کارهای عقب افتاده. می بینم که بچه گاهی پرخاشگری می کند. گاهی نق می زند. گاهی حرف گوش نمی کند. می بینم که خود همیشگی اش نیست. می دانم برای این است که سه ماه است جز یکی دو بار فرصت نکرده ام سر دل کنارش بنشینم و با هم نقاشی کنیم بازی کنیم حرف بزنیم آشپزی کنیم. این برای من و بچه طبیعی نیست. هنوز کتاب ها و اسباب بازی هایش توی کارتن های موز در زیر زمین هستند. از خودم عصبانی می شوم که چرا وقت ندارم که چرا رفتم مسافرت مرخصی ام را و نتمرگیدم اسباب کشی کنم که بعدش همه چیز اینقدر فشرده شود. از خودم عصبانی ام که نمی توانم با روزی چاهار پنج ساعت خواب سرحال فعالیت کنم. وقتی بچه به دنیا آمد من معاشرت هایم را محدود کردم به کسانی که بچه دارند. بیشترشان را به هر حال. چون بچه به من احتیاج داشت؛ دارد. من رابط دنیا و بچه هستم. نمی توانم با کسی معاشرت کنم که من را می خواهد وقتی بچه من را می خواهد. توجه من برای بچه بود تا این سه ماه گذشته
دو: وقتی بچه بودیم مامان همیشه غمگین بود. نمی دانم از همه ی سختی هایی بود که در زندگی اش کشیده بود یا بی توجهی هایی که دیده بود یا زورهایی که شنیده بود ولی به هر حال همیشه غمگین بود.. من همیشه احساس گناه داشتم و تا همین چند سال پیش نمی دانستم که چرا در همه ی زندگیم احساس گناه داشتم
پنج ساله بودم. خانه مامان بزرگ پدری. برای چند دقیقه توی حیاط از ته دل احساس خوشحالی کردم. بعد یک هو اینقدر غمگین شدم که نفسم بالا نمی آمد. دلم برای مامانم تنگ شده بود. در عالم بچگی دلم برای مامانم می سوخت ولی نمی دانستم چرا
یک بار هم یازده ساله بودم. یکی از دوست های خانوادگی که دختر همسن من داشت آمد دنبالم که با هم برویم شهر بازی. من خیلی خیلی ذوق داشتم ولی توی راه بغض داشت خفه ام می کرد. آنجا اصلا بهم خوش نگذشت. دلم می خواست برادرهایم بودند. احساس گناه داشتم که من در شهر بازی بودم و آن ها نبودند. حالا اصلا هم فکر نمی کردم که خب ما این همه خانوادگی شهربازی و رستوران و این طرف آن طرف می رویم. فقط احساس گناه داشتم
در تمام دوران دبیرستان فرقی نداشت که کجا بودم فکرم با خانواده ام بود و احساس گناه داشتم که همراه شان نیستم. نگران مامان بودم نگران برادرهایم بودم تنها کسی که نگرانش نبودم بابا بود. بعد احساس گناه می کردم که حتما به اندازه ی کافی بابا را دوست ندارم که نگرانش نیستم
یک بار دانشجو بودم بیست ساله و این ها با دوستم رفتیم شمال. من هر شب باید با مامان و برادرهایم حرف می زدم. اوضاع رقت بار و خفت باری بود. همه می خواستند بروند بیرون یا ساحل یا توی ویلا قر بدهند من چسبیده بودم به تلفن. یک بار رفتیم کنار دریا راه رفتیم بعد که برگشتیم صاحبخانه گفت مامانت زنگ زد نبودی بعد من به صورت خیلی جدی گریه کردم. زار زار
بعد دوران پارتی و قرتی بازی و دوست پسر و این ها شد. توی مهمانی همه می رقصیدند و من احساس گناه می کردم. احساس تنهایی در جمع. احساس گه بودن
سه: در درس هامان و بعدتر در کنفرانس ها و سمینارها خواندم و شنیدم که بچه ها اگوسنتریک هستند. یعنی که دنیا دور محور خودشان می چرخد. حالا یک سری هم آمده اند گفته اند که این برای بچه ها این طور می شود که وقتی که به صورت دائم در معرض نگرانی خشونت غم مکالماتی که مربوط به بزرگ سالان است، دیده نشدن، تایید نشدن، تراما و ... هستند چون نمی توانند مثل آدم های بزرگ تجزیه و تحلیل کنند و بعد این خاصیت اگوسنتریک بودن را هم دارند خودشان را مقصر همه چیز می دانند، احساس اضطراب دائم خواهند داشت، ترس از دست دادن حس گناه دائم حس خوب نبودن به اندازه ی کافی و حس اینکه دنیا جای ناامنی است. وقتی بچه ها نتوانند بچگی کنند 
می شوند. خلاصه این طور بود که من کم کم قدم در راه رستگاری گذاشتم و فهمیدم چرا خوشحال بودن برایم سخت است. شاید اینکه وسط سیاسی بازی های بزرگ ترهایم بچگی ام گم شد؟ وسط کتاب سوزاندن های شبانه و گم شدن دایی و دنبال جنازه اش گشتن در تلویزیون؟ وسطدعواهای دائم خانوادگی سر در گنجه ی باز و دم خر دراز؟ شاید اینکه بچه ها همه جا دنبال مامان باباها بودند و در همه ی مکالمه ها شرکت داشتند و همه چیز را می شنیدند؟ شاید شنیدن ریز به ریز داستان کارگر کارخانه یی که افتاد در دستگاه قیر سازی و زنده زنده سوخت از زبان شاهد احمقی که جلوی ما بچه ها همه ی صحنه را تعریف کرد و من تا سال ها کابوس می دیدم؟ شاید مدرسه هامان به مثابه جایگاه ترور شخصیت؟ شاید کارتون هایی که می دیدیم؟ وسط خفت فرهنگی مدامی که بابت بچه بودن و بدتر از آن دختر بودن می کشیدیم؟ شاید این که اخبار جنگ و کشت و کشتار را در کنار بزرگ ترها می دیدیم و بعدش تحلیل های شان را هم می شنیدیم؟ شاید مامانی که همیشه بود و نبود؟ مثل این سه ماهه ی آخر من با بچه؟ شاید سه هزار چیز دیگر هم؟
چاهار: همیشه قبل از به دنیا آمدن بچه می ترسیدم از اینکه فارسی/ایرانی که قسمت عمده ی هویت من است نخ ارتباط من با بچه نشود. می ترسیدم بچه ام حافظ نداند از مرضیه لذت نبرد قورمه سبزی دوست نداشته باشد. می ترسیدم مثل همه ی بچه های ایرانی که اینجا بزرگ شده اند در خانه و مغازه انگلیسی حرف بزند

پنج: بچه که عاشقانه فارسی حرف می زد یک ماه است که انگلیسی حرف می زند. در خانه و مغازه. یک بار در مدرسه بازی می کرده و می خواسته به دوستش بگوید تو باختی. از فارسی ترجمه کرده که تو سوختی
you burnt
بچه ها بهش خندیده اند و معلم برایش گفته که یو برنت نه و 
you lost
بچه اصرار کرده که یو برنت. بچه ها باز هم خندیده اند
یک بار هم که در حیاط گل بازی می کرده اند و دست هایش یک ساعت در دست کش خیس مانده بعد از اینکه دست کش ها را در آورده اند گفته 
my hands are old
چون من وقتی که زیاد توی وان می ماند بهش می گویم دست هایت پیر شده اند. بچه ها باز هم بهش خندیده اند و معلم آخر مدرسه که رفتم دنبال بچه گفت جریان این دست های پیر چیست؟ برایش توضیح دادم و خندید. گفت حالا می فهمم چرا خیلی از حرف های بچه را نمی فهمم. چون در ذهنش ترجمه می کند

شش: واقعیت این است که- البته بنا به تجربه ی شخصی من- دوستان کانادایی ام آدم های سالم تری هستند تا من و بیشتر ایرانی هایی که می شناسم. این خوبی و بدی یکی و دیگری نیست. این شرایط لعنتی است که ما درش بزرگ شدیم و این ها نه. کانادایی ها هلندی ها انگلیسی ها سوئدی ها اسکاتلندی ها آمریکایی ها آلمان هایی که من می شناسم - دقت کنید می گویم من می شناسم، نه آمار دارم نه همه ی ایرانی ها و اهالی کشورهای فوق را می شناسم- خوشحال تر و انسان های سالم تر و ساده تر و راحت تری هستند تا من و امثال من
هفت: من الان چندین ماه است که خوشحالم. از ته دل و بدون حس گناه. سنگینی غم بعد از یک دوره ی طولانی افسردگی روی جانم نیست. ته دلم حال خوبی دارم. می دانم که زندگی کوتاه است. که فرصت مان یک بار است. می خواهم خوش باشم آدم باشم عاشقی کنم. بخندم از ته دل بدون نگرانی. پوست که نه، جان کندم تا به اینجا رسیدم.  می خواهم بچه ام خوشحال باشد. سالم باشد. نرمال باشد. به هر زبانی. واقعا به هر زبانی
پ.ن: ربط دادن هفت مورد بالا به هم با خودتان




search