۱۱ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

روز آشنایی من با گودر: چاهار دسامبر ۲۰۰۸

جوراب راه راه قهوه ای کم رنگ قهوه ای پر رنگ کرم سبز کم رنگ سبز پر رنگ زرشکی ام که پنج سال بود داشتمش و خیلی دوستش داشتم در منطقه نوک بالای انگشت بزرگ پای راستم سوراخ شد
دیشب یک بسته از طرف پست اومد توش یک کتاب بود که بهش عروسکهای تو انگشتی چسبیده بود برای پسرک با یک کارت خوشگل که روش نوشته بود برای مرد کوچک جدی از طرف یک دوستی که در انجام شیرین ترین سورپرایزها تخصص داره


پسرک عروسک ها را گاز گرفت. لابد یعنی که دوستتون دارم


میتینگ فردا سر ناهار خونه سوپروایزرم برگذار می شه و ناهار پات لاکه و من آبگوشت درست کردم و می خوام پیاز رو بدم سوپروایزرم با مشت له کنه 


دستم رو چسبوندم به ظرف داغ توی فر سه تا از انگشتام گفتن جیز و جزغاله شدن و روشون کرم سوختگی زدم و نمی دونم چرا اونا که دارن می سوزن نوک پام تیر می کشه




از امروز صاحاب یک گوگل ریدر شدم که هنوز سر در نمی یارم چه طوری کار می کنه-از توی گوگل ریدر رفتم و بلاگ عروس هایی رو خوندم که حرفایی می زنن که من سال ها نشنیده بودم و بعد از چند ساعت که خیلی فکر کردم چرا این جوریه به این نتیجه رسیدم که روابط جنسی و کیفیت و کمیت شون بعضی وقتا باعث می شه اسم کشش جنسی بشه عشق- این نتیجه گیری در حد یک فرضیه است و من هیچ خبری از اون ور ندارم و فقط از چیزایی که می خونم به این نتیجه رسیدم- آیا خدا منو می بخشه که از زور خنده دل درد گرفتم بعضی از این بلاگ ها رو که می خوندم یا تو زندگی بعدیم می شم یک نو عروسی که به شوهرش میگه شوشولی من پناه من بوبولی من به درگاه خدا شکر می کنم که تو روزی یک شیکم سیر منو می زنی؟ خدایا اگه خواستی این کارو بکنی در نظر بگیر که اون خنده ها رو اون زن بدجنسی کرد که بعضی وقتا می ره زیر پوستم و هیچ هم آدم ها رو بلد نیست تو کانتکستشون ببینه و اصلا هم از مباحث علوم اجتماعی و برابری و جاجمنتال نبودن و سوشال وورک و کامیونیتی وورک هیچی حالیش نیست نه من


امروز روز صد و سی و هفتمه که موهام رو شونه نکردم


امروز از بیمه زنگ زد آقاهه گفت هلو گفتم هلو گفت من از فلان جا زنگ می زنم گفتم بله گفت گوشی رو بده دست مامان یا بابا گفتم البته این اشتباه معمولا پیش میاد ولی خودمم بفرمایید. گفت چه کوچولوی سوییت شیطونی حالا می تونم با مامان یا بابا حرف بزنم؟ گفتم بله گوشی رو دادم به پسرک که داشت جیغ و ویغ می کرد و هی می گفت دد دددد و بعد هم گوشی رو محکم کوبوند رو کف آشپزخونه. خدایا اگه مرد پای تلفن مغزش منفجر شد منو ببخش ولی قبول کن که تقصیر خودش بود که حرف منو قبل نکرد و از اون بدتر یه بیمه ای که زنگ می زنه به هزار تا خونه در روز نباید بلد باشه که نگه گوشی رو بده به مامان یا بابا؟ شاید یه خونه ای مامان نداشته باشه یا بابا نداشته باشه یا دو تا مامان داشته یا دو تا بابا داشته باشه شاید هم فردا زنگ زدم به شرکتشون که بهشون بگم خانواده تعریف های مختلفی داره و این جا کاناداست


یک سری چیزا هست که تو جمع ایرانی ها حرف زدن راجع بهشون بده یا سخته یا ممنوعه مثلا کورتاژ، سکس، اعضای بدن مثلا پستان، مادری که از زور خستگی حوصله بچه اش رو نداشته باشه، زنی که شوهر داره ولی با شوهرش رابطه زن و شوهری بنا به تعریف عموم نداره، باور به زندگی های قبلی و بعدی، مشکلات روانی (من از این لغت روانی خوشم نمیاد ولی منتال هلث می شه چی؟ بعد هم چه جوری می شه انگلیسی تایپ کرد این وسط بدون اینکه همه چی به هم بریزه؟) من یه روزی که وقت کنم راجع به همه این ها می نویسم و کلی چیزای دیگه


آخ جوراب راه راه سوراخ عزیزم من هم چنان می پوشمت و با هم این ور اون ور می ریم و حتی نوکت رو هم می دوزم هیچ غصه نخور

۵ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

پلنگ صورتی


تورنتو رفتن برای ساکنین شهر کوچک اتفاق خیلی هیجان انگیزی است. این طور که از روز قبل برایش برنامه ریزی می کنم. بطری آب اضافه برمی دارم. سشوار گم و گور شده را از ته کشو بیرون می کشم. لباس های پلو خوری ام را در می آورم. حتی احساس می کنم باید به دست و پایم کرم هم بزنم. سرکار به کسی نگفتم که امروز سر کار نمی روم. فقط به رییسم گفتم. چرا؟ چون همین هفته ی پیش دو نفر دیگر هم رفتند روی مرخصی استرس. ما همیشه نیرو کم داریم. چون وزارتخانه پول نمی دهد کارمند جدید استخدام کنیم. بعد هی ملت از زور فشار کار می روند روی مرخصی پزشکی و استرس. در نتیجه همه به جای دوازده تا فایل بیست و پنج تا فایل داریم و مثل مرغ سرکنده دور خودمان می چرخیم. برای همین من فقط به رییس عزیزم گفتم که من برنامه ی تورنتو رفتن دارم چون بنا به اصول اخلاقی در این روزهای سخت نباید همکارانم را تنها بگذارم بروم دنبال دلم.

صبح پاشدم. آدرس ف را نوشتم روی یک تکه کاغذ. چکمه های سیاهم را پوشیدم. سرخاب سفیداب کردم و راه افتادم. سر راه رفتم کارت تولد و یک جور شیرینی دست ساز از بازار محلی خریدم. آدرس را دادم به جی پی اس و راه افتادم. الویس داشت توی آی پاد می خواند که ایتز نا اُر نِوِر کام هلد می تایت. یک نفر هم داشت با جیغ ترین صدای گوش خراش دنیا از توی صندلی راننده همراهیش می کرد. ساعت نه صبح بود. اوضاع خوب بود تا دم خروجی چهارصد و یک موبایل زنگ زد. از سر کار. برگرد بیا. برای یک کار مهم. پلیس اینجاست. دزد آمده. لپ تاپ ها را برده. بسیار بیچاره شدیم. اطلاعات خصوصی مردم توی لپ تاپ هاست. 
واقعا باید برمی گشتم. توی آفیس پر بود از پلیس های خوشتیپ. همه ی همکارام من را که دیدند سوت زدند. گفتند به به. چرا این شکلی شدی امروز؟ گفتم سالی یک روز نذر دارم هیپی نباشم. همه را کردند توی یک اتاق. به نوبت مصاحبه شدیم. یک پلیسی بود هی سراغ من را می گرفت. شَدی اینجاست؟ شَدی کجاست؟ رییسم گفت بیا ببین این چی کارت داره. میگردی هات هاشون رو پیدا می کنی؟ گفتم خبر نداشتی یکی دیگر از تخصص های من هات یابی* است؟ هار هار. رفتم به پلیسه گفتم آیا من تو را می شناسم؟ گفت بله و سه چاهار سال پیش که خیلی حامله بودی رفته بودیم با هم یک خانه ای که روی زمینش پر از انِ بچه و سگ و گربه بود، یادت هست؟ گفتم نه چون ما خانه ی کف انی زیاد می بینیم. گفت اوه خواستم بگم پدر آن بچه ها اور دوز کرد و مرد و مادرشان در قسمت روانی بیمارستان بستری است و بچه ها پیش خاله شان هستند. گفتم خب. ولی واقعا نفهمیدم منظورش چی بود که باید این ها را خبر می داد. به رییسم گفتم چشه این یارو؟ گفت حالا خواسته نایس باشه تو را در جریان بگذاره. ایرادش چیه؟ گفتم برو بابا اعصاب ندارم. 
فکر کردم باید تورنتو می بودم با ف تولدش را توی یک کافه ای جشن می گرفتیم بلکه حتی ک را هم می دیدم. زنگ زدم به ف که بگویم این جوری شده. هی الکی می خندیدم. هیستریک شده بودم از این همه هیجان. آدم های شهر کوچک به هیجان عادت ندارند. مخصوصا که شهر کوچک جزو امن ترین شهرهای ممکلت باشد.  بهش گفتم مثل پلنگ صورتی که سالی یک بار می خواست از خیابان رد بشود و اون جوری می شد. 

بعد به همکارهایم گفتم برویم رستوران لااقل. رفتیم سوپ و سیب زمینی سرخ شده خوردیم. همه حال شان بد بود از دیدن صحنه ی خون مالیده شده به در و دیوار. دزد یا دزدها شیشه را شکانده بودند. قبل از ساعت دوازده که سیستم ایمنی فعال می شود. خون همه جا بود. گفتند نمی توانند غذا بخورند از ترامای خونی که به در و دیوار بوده. گفتم کانادایی های لوس. نشستم با قیافه ی خیلی شیکم سوپم رو خوردم. همکارهام گفتند واو تو چه روحیه ی قوی داری. گفتم من بچه که بودم مامان بزرگم بهم می گفت بشینم قاتی جنازه ها و دست و پاهای کنده شده ی توی تلویزیون دایی ام رو که گم شده بود توی جنگ پیدا کنم. گفتم ما بچه گی مون تو جنگ بود. نگفته بودم تا حالا بهتون؟ غذاتون رو بخورید وگرنه خاطرات بیشتری دارم که براتون تعریف کنم



  hot detector *


۲۹ اسفند ۱۳۸۹ ه‍.ش.

حول حالنا نو مور



این طور نبوده که عید فقط بعد از مهاجرت برای من یک نوستالژیک باشد. از وقتی یادم است عید حال من را دگرگون می کرد. من مستجاب شده ی دعای حول حالنا بودم از روز نخست. هوای آخر اسفند و اوایل فروردین من را دیوانه می کند. دیوانه که می گویم یعنی ترکیبی از حس خوشحالی امید نوستالژی و یک غم غریبی که سال ها نمی دانستم از کجا می آید. سه سال پیش بود که با حس خجالت و خیانت به ریشه های فرهنگی و وطن دیدم کریسمس را بیشتر دوست دارم از عید. بعد که خوب غور و تفحص کردم دیدم حس ام دوست داشتن نیست. خوشحال بودن است. من در کریسمس خوشحال ترم. بعد تصور کردم که من یک مراجعه کننده هستم که به یک تراپیست مراجعه کرده و تراپیست دارد ریشه ی این حس های قاتی پاتی اش در مورد عید را در ته مغز و قلبش در می آورد. دیدم عید همیشه برای خانواده ی ما نقطه ی اوج استرس و غصه و دعوا بوده. برای ما بچه ها نقطه ی اوج سرکوب شدن

سفره ی هفت سین این طور بود که من و برادرهام و بابا دورش نشسته بودیم و مامان هنوز داشت یک جایی را می سابید یا دست های وایتکسی اش را می شست یا موهایش را سشوار می کشید یا ماتیک قرمز می زد. بابا حرص می خورد و ما می ترسیدیم که مامان الان باز هم عصبانی است. مامان همیشه دم سال تحویل عصبانی بود که باید دست تنها همه ی کارها را بکند و بابا می گفت خب کارگر بگیر و مامان می گفت کثافت کاری می کند کارگر و بابا می گفت فرش ها را که سه ماه پیش شستی و مامان می گفت این خراب شده خاک دارد. و ما همچنان سر سفره ی هفت سین غصه می خوردیم و نگران بودیم. اصلا دو هفته ی آخر اسفند همیشه استرس بود و من همیشه دلم می خواست از خانه بروم بیرون. الان فکر می کنم خب حق با کی بود؟ و جوابی ندارم

از رسوم دیگر عید این بود که باید لباس نو می پوشیدیم حتما. حتی اگر شده یک شورت یا جوراب. بابا اجازه می داد هر چه دوست داریم بخریم. بعدش دعوا می شد که مثلا این جوراب تور توری خیلی زشت و دهاتی است. چرا گذاشتی بچه این را بخرد؟ با یک تیر چندین نشان زده می شد. اعتماد به نفس من که عاشق جوراب تو توری بودم رنده می شد می رفت توی چاه توالت و رویش سیفون کشیده می شد. تصمیم بابا جلوی چشم بچه ها توسط مامان زیر سوال می رفت. و باز هم کشمکش و دعوا می شد. و من یا هر کدام مان که لباس انتخاب کرده بودیم احساس گناه می کردیم که چه سلیقه بدی داریم و مورد تایید مامانمان نیستیم چون برای بچه های بیچاره مهم است که مورد تایید مامان باباهای شان باشند. بعد مامان لباسی را خودش خریده بود تنمان می کرد. بعضی وقت ها دوست شان داشتیم بعضی وقت ها نه. ولی به هر حال می گفتیم که دوست شان داریم و خیلی ممنون هم هستیم

یک سال هایی بود که دم عید پول نداشتیم
یک سال هایی بود که دم عید اختلافات خانوادگی داشتیم. سر سیاسی بازی ها و خانواده ی پدری که از دید خانواده ی مادری یک مشت انسان خوش گذران بی مسئولیت بودند یا سر این که چرا در گنجه باز است یا چرا دم خر دراز است
یک سال هایی هم بود که بابا می گفت بیایید با هم برویم مسافرت خانوادگی. بعد همه ی خانواده ی مامان می آمدند با ما. به ما بچه ها البته خوش می گذشت ولی بابا دلخور می شد و دلخوری بابا باز در عوالم کودکی باعث سر در گمی و پرشانی ما می شد. این البته جدای از این است که مامان همیشه یک صندوق عقب چیز میز برمی داشت با خودش و بابا هی می گفت مگر می خواهی بروی سمرقند؟ و مامان می گفت باید حتما بروی سه برابر پول بدهی از دزدهای آنجا خرید کنی؟ آنجا یعنی شمال. این طور شد که ما همیشه فکر می کردیم همه ی عالم و آدم بد و دزد هستند و نشدیم مثلا مثل انجلا که دوست همسن من است و خیلی آدم هپی گو لاکی است

دیروز حال وحوصله نداشتم. باید می رفتم بیرون برای خرید. بچه را هم بردم. خیلی بداخلاق بود. هی نق می زد و غر می زد. آویزان می شد که بَبَل بَبَل. من هم هی می گفتم بچه کمر و پا درد دارم و نمی توانم تو را بغل کنم. بعد توی ماشین فکر کردم چرا همچین می کند این بچه امروز و نکند که دارد مریض می شود؟ تا شب هی بداخلاقی و لجبازی کرد. داد می زد. گریه می کرد. من پنج دقیقه یک بار دست می گذاشتم روی پیشانی اش که مطمئن بشوم تب ندارد

شب حالم بهتر شد. بچه هم بهتر شد. ازش پرسیدم روز بدی داشتی آره؟ گفت آره. گفتم چی ناراحتت کرده بود؟ گفت تو هِیلی نایس نبودی با من. هر چی فکر کردم دیدم چون خودم حالم بد بود حتی بیشتر از معمول تلاش کردم که بهش خوش بگذرد. رفتیم کتابخانه دایناسور بازی کردیم. رفتیم خرید برای خودش آب میوه خرید و آواز خواندیم. رفتیم بستنی خوردیم و توی پیاده رو لی لی بازی کردیم. به گل های مان آب دادیم. بعد فکر کردم نباید خودم را گول بزنم. من حال و حوصله و اعصاب نداشتم بچه هم این را فهمیده بود. بهش گفتم بچه جان یک روزهایی هست که تو سرحال نیستی مثلا دوست نداری بازی کنی یا دوست نداری بروی مدرسه. بعد صورتک بی حوصله را نشانش دادم روی در یخچال. گفتم یک روزهایی هم هست که بزرگ ترها حال و حوصله ندارند مثل امروز مامان. ولی مامان همیشه تو را دوست دارد و تو همیشه پسر خوب و نازنین مامان هستی. پرید بغلم. با یک لبخند گشاد. گفت مامان من تو هِیلی دوست دارم. گفتم من هم تو را خیلی دوست دارم

فکر کردم باید خودم را از همه ی احساسات مربوط به گذشته جدا کنم. عید برای بچه ام باید اتفاق شادی باشد. اصلا هر روز زندگیش باید شاد باشد. ترجیح می دهم خانه ام کثیف باشد ولی همه مان خوشحال باشیم. امروز هم رفتیم خرید و برای خودش لباس و اسباب بازی انتخاب کرد

نرمال بودن برای کسانی که نرمال بزرگ نشده اند خیلی سخت است. تمرین هر روزه- خودآگاهی هرروزه می خواهد




۲۵ اسفند ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پشت دیوار دلم مامانم قایم شده



همه فکر می کنند من آدم زر زرویی هستم در حالی که من فقط در مواقع خاصی گریه می کنم و این طور نیست که همیشه اشکم دم مشکم باشد. من وقت هایی که خیلی خیلی ناراحت یا خیلی خیلی عصبانی یا خیلی خیلی ترسیده باشم گریه نمی کنم. باد می کنم. بله باد مثل یک قورباغه. و احساس می کنم الان است که منفجر بشوم. و بعد می ترکم. ترکیدنم البته همیشه از داخل اتفاق می افتد. صدایش رو فقط خودم می شنوم. پس کی گریه می کنم؟ بچه ها را که می بینم چقدر زیبا هستند گریه می کنم. یار دبستانی که می شنوم گریه می کنم. پسر شجاع که می بینم گریه می کنم. این طوری است که می دانم آخرش از غمباد یا شاید هم انفجار درونی می میرم. چون وقت هایی که باید گریه کنم باد می کنم
یک شنبه بچه را بردیم کنسرت مکس و روبی. سالن رنگی بود از بچه های کوچک. همین طوری می دویدند و می خندیدند و خوشحال بودند. من هم خیلی خوشحال بودم و گریه می کردم. مرد گفت حالا چرا باز گریه می کنی؟ گفتم آخه با این همه زیبایی چه کار کنم پس؟ و کمی بیشتر گریه کردم. توی کنسرت ویگلز خیلی بیشتر گریه کرده بودم و بعدش حتی تولد دعوت بودیم و من هی چشم هایم را  توی آینه ماشین نگاه کردم که چقدر باد کرده
امروز با بچه تخم مرغ رنگ کردیم. گفت بیا برای سنتا کلاوز فارسی آهنگ جینگل بلز بخوانیم. گفتم نه بچه جان. اولا که سنتا کلاوز فارسی اسمش عمو نوروز است و با خاله بهار با هم می آیند (این تلاش من است برای نقش دادن به زن ها در ذهن بچه) و بعد هم که عمو نوروز و خاله بهار آهنگ خودشان را دارند. گفت اوه چه آهنگی؟ بعد فکر کردم واقعا چه آهنگی؟ چرا هیچی یادم نمی آید؟ گفتم صبر کن یادم بیاید. چیزهایی که یادم آمد این ها بودند
عید آمد و ما لختیم هر چی به بابا گفتیم گفتا به چسم به نیم چسم واسه شب عیدت می چسم
گل می روید به باغ گل می روید. از کل آهنگ فقط همین یادم بود
حاجی فیروزه سالی یک روزه. این هم در ذهنم دنباله ای نداشت
بعد دیدم این ها که شعر نیست. گفتم بیا خودمون براش آهنگ بسازیم. خب من اصلا آهنگساز و ترانه سرای خوبی نیستم. ضرب گرفتم روی میز که عمو نوروز اومده دام دام دارام دام دام دام خاله بهار اومده دام دام دارام دام دام دام
بچه هم مقاومتی نکرد. شب خوشحال و خندان آهنگ را برای مرد خواند. مرد رفت پشت یخچال خندید و بعد گفت به به چه آهنگ قشنگی
تخم مرغ هایمان را بچه رنگ کرد. اولش خواستم بردارم دستکاری شان کنم. یک ور ناخودآگاهم شد مامانم. خواست همه چیز عالی و بدون نقص باشد. وَرِ خودآگاهم زد توی دهنش. بعد هر دو ور یاد بچگی ها افتادند. می دانید؟ این مرض جمعی است. جمعی که می گویم نه اینکه همه مان داشته باشیمش ولی خیلی هامان مبتلاییم. این که همه چیزمان باید عالی باشد. انگار هیچ وقت از چیزی که هستیم راضی نیستیم، لذت نمی بریم، حس گناه داریم سر همه چیز... که انگار قرار باشد در این دو روز عمر سه میلیون کار را انجام بدهیم و همه اش بدویم و بدویم و بدویم و به هیچ جا نرسیم چون خودمان را دوست نداریم. حتی توی راه نه ایستیم که نفس بگیریم و دور و برمان را نگاه کنیم
مامانم نمی گذاشت ما تخم مرغ ها را رنگ کنیم. می گفت بچه اید نمی توانید. هفت سین را خراب می کنید
به تخم مرغ ها دست نزدم. باشد که بچه ام بداند که قرار نیست پرفکت باشد. که دنبال پرفکت ندود. که هر که باشد قبولش داریم و خوب است. که یاد بگیرد با خوشی های کوچک خوش باشد


۱۹ اسفند ۱۳۸۹ ه‍.ش.

my sunshine my rainbow



نشسته بغل دستم داره کارتون می بینه. مکس و روبی. براش بلیط شوی مکس و روبی رو گرفتیم آخر هفته سورپرایزش کنیم. مرخصی هستم چون تعطیلات زمستونیه و مدرسه ی بچه تعطیله. تو مرخصی قرار است انسان ها به کارشون فکر نکنن. برن حموم کف بگیرن و توش چند تا قطره اسطوخودوس بریزن که آرامش بخش باشه. این ها رو مشاور سلامت سازمان می گه. من پشت گردن بچه رو بوس می کنم و پیغام های روی تلفن سرکارم رو چک می کنم. مادر بزرگ هفتاد ساله ای که دو تا نوه اش رو نگه می داره چون دخترش معتاده برام پیغام گذاشته که زانوش رو که عمل کرده باد کرده و باید بره بیمارستان و مدرسه ی بچه های تعطیله اگه اون بیمارستان باشه بچه ها برن پیش کیی صبح تا عصر تا بابابزرگ شون از سر کار برگرده و چه خاکی به سرش بریزه. آخرش هم گریه کرده که کاش به جای یک بچه دو تا زاییده بود که الان کمکی می بود اون یکی برای این یکی. به بیبی سیتر بچه گفته بودم بیاد که من ای میل هام رو جواب بدم. به قاعده ی سی تا ای میل جواب نداده. به جاش پا شدم رفتم سرکار. به همه ی کمپ های تعطیلات زمستونی شهر زنگ زدم که جا دارین برای دو تا بچه؟ گفتند برو بابا. چون اینجا باید از شش ماه قبل رزرو کرد. بعد زنگ زدم به مدرسه ای که دوستم مدیرشه. خصوصی گرون.  گفتم جنیفر می خوام گریه کنم. گفت چرا؟ بهش گفتم ماجرا رو. گفت حالا من هم می خوام گریه کنم برای این بچه ها. بعد گفت بیارشون اینجا. گفتم چند می گیری؟ گفت هیچی. ما تو مدرسه به بچه ها می گیم باید به آدم های دیگه کمک کنند این هم می شه کار خوب خودمون*. بعد من واقعا گریه کردم و برگشتم خونه
به بچه گفتم بدو بیا اینجا. اومد. بوش کردم. پشت گردنش رو. کف دست هاش رو. کف پاش رو. کف پاش رو بو می کنم می گم استینکی پینکی پینکی. غش غش می خنده. کشتی گرفتیم با هم. توپ بازی کردیم. بوس اش کردم بوس اش کردم بوس اش کردم
بیبی سیترش گفت این چیه رو لباست؟ خون بود. یادم رفته بود. یک بچه ای اومده بود سازمان تو اتاق ملاقات باباش رو ببینه که اسکیتزوفرنیا داره. ملاقات تموم شده بود بچه زار می زد که نمی خوام برم و می خوام پیش بابام باشم. بعد رفت بالای صندلی خودش رو انداخت پایین سرش خورد لبه ی یک اسباب بازی چوبی که کف زمین بود. سوراخ کوچکی درست شد بغل پیشونی اش. من رفته بودم قهوه بریزم برای خودم. مردم انگار یخ زده باشن هیچ کس تکون نمی خورد بچه رو بلند کنه. بچه رو بغل کردم. کسی که مسئول نظارت بر ملاقات هاست واستاده بود. گفتم برو جعبه ی کمک های اولیه رو بیار. بچه زار زارش بدتر شده بود. گفتم خیلی درد داره آره؟ گفت آره. گفتم الان بهتر می شه. بعد براش شستم زخم رو. سوپروایزر مربوطه اومد که بچه رو ببرن بیمارستان. به من گفت این خون ئه ها. گفتم دَم رایت که خونه. ده دقیقه است بچه داره گریه می کنه کجایین شماها؟ گفت آخه خون ئه ممکنه مریضی منتقل شه. گفتم از خون بچه به لباس من منتقل شه؟ دیگه هیچی نگفت. اعصاب نداشتم. مسئول نظارت ملاقات ها به من گفت خوش به حالت. من این قدر هول می شم بچه ام تب سی و هشت درجه می کنه زنگ می زنم به آمبولانس. بهش گفتم یک بار بچه که یک سالش بود نشسته بودم روی زمین چاهار زانو داشتم شیرش می دادم. قل خورد از رو پام افتاد رو فرش. گذاشتمش تو ماشین با لباس خواب پستون نما بردمش دکتر. با یک شال رو دوشم. تو سرمای دسامبر. دکترم بهم گفت خوبی؟ گفتم نه نگرانم بچه ضربه مغزی نشده باشه. گفت منظورم عقل و روانته. گفتم نه. زاییدم دیوونه شدم
لباسم رو عوض کردم. بچه گفت بَبَلم می تُنی؟ گفتم بدو بیا. بغلش کردم. بوش کردم بوش کردم بوش کردم بوش کردم
گاهی می ترسم قلبم نکِشه این همه عشق رو یک هو واسته


* Random act of kindness

 

۱۳ اسفند ۱۳۸۹ ه‍.ش.

waking the child inside


با هم می ریم خرید. می شونم اش توی چرخ خرید. توی پارکینگ چرخ رو هل می دم و آواز می خونیم آی لاو یو. یو لاو می. وی آر ا هپی فمیلی. آخرش با هم داد می زنیم هوراااا. بعد چرخ رو نگه می دارم. دست هامون رو می ذاریم رو سینه هامون. بچه از توی چرخ من وسط خیابون به هم تعظیم می کنیم. بعد می ریم توی فروشگاه. شلغم ها رو پرت می کنیم توی کیسه ی خرید. می شمریم: یک دو سه یک بوس بده. بوس اش می کنم. دوباره یک دو سه. یک بوس دیگه بده

می رم دنبالش مدرسه. عجله ندارم. زندگی جلوم ایستاده. جایی نمی خوام برم. با هم می ریم توی حیاط شلپ شلپ می کنیم توی چاله های کوچک آب. روی برف های لیز می خوریم. توی راه با هم آواز می خونیم. می گه تو نگو عاشگ منی. این بازی مونه. حالا من باید سکوت کنم. بعد یک هو بلند بگم من عاشقتم. بچه غش غش می خنده. ده بار تکرار می شه و هر بار می خنده. با هم خرگوش بازیگوش گوش می کنیم و باهاش می خونیم
توی خونه بعد از شام میاد توی بغلم. کشتی می گیریم. وسط کشتی بوس اش می کنم. هر فرصتی که بشه. با هم نقاشی می کنیم. می گه مامان من توی صفحه تو. با هم خط خطی می کنیم صفحه ها رو. می رقصیم. رقص پا رقص دست رقص شکم رقص باسن

موقع خواب بوسش می کنم. کیس اَتَک. می گی مامان من تو  هِیلی دوست دارم. تو هم مثل من بیبی هستی فَقَت بعضی بَخت ها بزرگ می شی می ری سر کار

امشب متوجه شدم نوشتن توی این بلاگ برام سخت شده. انگار که توی این بلاگ شده باشم اون آدم بزرگه که همیشه می ره سرکار. انگار که احساس کنم مجبورم توش کتابی بنویسم یا روزمره ننویسم یا حواسم باشه چی می نویسم. دیدم بچه ام راست می گه. من بیشتر وقت ها دوست دارم همون بچه ی آواز خوان بی خیال باشم. از این به بعد بدون ملاحظه می نویسم. از هر چی که دوست داشتم. هر جوری که دوست داشتم



search