۷ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

در حواشی شنبه


دیشب خواب بابا رو دیدم. در واقع صحنه ای رو دیدم که واقعا بین من و بابا اتفاق افتاده بود وقتی من سیزده چاهارده ساله بودم. یک دوستی داشتم که عاشق پینک فلوید بود. من به بابام گفتم که کیه این پینک فلوید؟ گفت بیتل می دونی چی می شه به انگلیسی؟ سوسک. بیا این نوار رو بگیر به سوسک ها گوش کن به جای پینک فلوید. یک نوار کاست قدیمی قرمز بود روش نوشته بیتلز به انگلیسی با خط خوب بابا. اولین آهنگش رو هم برام معنی کرد. فکر کن هیچ بهشتی نباشه. هیچ جهنمی نباشه. همه ی آدم ها واسه همین امروز زندگی کنند. خیلی هم سخت نیست و بقیه اش. این جوری بود که من در چاهارده سالگی عاشق سوسک ها شدم و امروز از خواب که بیدار شدم آهنگ ایمجین توی سرم چرخ می خورد
بعد رفتیم بازار کشاورزها. سیب و نون و خرت و پرت خریدیم. عمو فارمر به بچه یک آب نبات بیلیسی داد. یک دلار طرفش دراز کردم گفتم اون هفته پول کم آوردم یادته؟ گفت باشه برو. گفتم مرسی و رفتم. یک خانم خیلی پیری هست که همیشه میاد بازار. چند وقت بود ندیده بودمش. مرد توی شلوغی بازار خورد بهش. گفت مواظب باش من رو له نکنی. تازه سکته کردم. فکر کردم برای همین نبود چند وقت. یک دو سه تا پسر هم هستند که ناتوانی جسمی دارن توی ویلچرن. بعد اینجا یک تکه باغچه گرفتن از کلیسا می رن توش سبزی و کاهو و پیاز می کارن میارن می فروشن. اون ها هم بودن. ازشون کاهو خریدیم. از مارکت اومدیم بیرون یک پسره بود آکاردئون می زد. گفتم می شه با آکاردئون ایمجین بزنی؟ گفت می شه. مرد گفت دیر می شه موزه می بنده. گفتم ش ش ش ش یعنی ساکت. اشکم دلش می خواست بیاد. نمی دونم چرا. روز خوبی بود. حتی افتاب هم بود. حتی مرخصی هم گرفتم سه هفته برم بچرخم. حتی دو هفته دیگه دارم می رم کنسرت سوپر ترمپ که وقتی جوان بودم گوش کنم. شاید مال این پا درد لعنتیه. شاید هم مال فشار کاره. شاید هم پس لرزه های خرداد دو سال پیشه. شاید هم همه ی این ها با همه
بعد رفتیم موزه ی کودکان. روز جشن حشرات بود. یاد گرفتیم که بعضی حیوون ها خون آبی یا سفید یا حتی زرد دارن. و مگس روی پوپو تخم می ذاره. و یک حیوون دریایی هست که وقتی دشمنش بهش نزدیک می شه روده اش رو از باسن اش به طرف دشمنش شلیک می کنه. بچه فکر کرد خیلی جالبه این موضوع. گفت می ره برای دوستاش تعریف می کنه

برگشتنی از جلوی دانشگاه سابقم رد شدیم. به بچه گفتم مدرسه ی مامان بوده اینجا. گفت اوه من هم اُوُرگ بشم می رم مدسه. یک هو یادم اومد برای چی اشکم هی می خواد بیاد. دیروز زنگ زدم به مگی که بهش بگم اسم بچه اش رو نوشتم کمپ تابستونه برای اسب سواری و اینکه مدرسه زنگ زده که بچه هاش ناهار نمی برن مدرسه و به معلم هاشون گفتن صبحونه هم نمی خورن. مگی روموتاید آرترایتس داره. دائم درد داره. درد خیلی زیاد. همش یا از درد افتاده یا از داروهای کنترل درد. گفت آزمایش هاش نشون دادن سیکل سل انمیا هم داره. من نمی دونستم چیه. حتی نمی دونستم چه جوری می نویسنش. گفت دردش مال اون هم بوده. گفت خیلی درد دارم. می فهمی؟ خیلی. گفتم مدرسه زنگ زده که بچه ها بدون صبحونه می رن مدرسه و ناهار هم ندارن. لابد بسکه درد داری نمی تونی پاشی از جات. گفت آره. گفتم باشه حالا یک کاریش می کنیم. گفت شاید بمیرم. بچه هام رو بفرست پیش یک خانواده ی خوب. گفتم حالا معلوم نیست که کی. گفت بالاخره که زود می میرم. قبل از اینکه شونزده هیفده سال شون بشه که مستقل بشن. گفتم حالا معلوم نیست مگی. من میام و با هم برنامه ریزی می کنیم. گفت چون قلبم هم ایراد داره می دونی که؟ فاکد آپم
بعد یادم افتاد کریسمس رفته بودم خونه شون که بچه هاش رو ببرم بوفه پادشاه برای ناهار. پنج ساله و هفت ساله. هفت سالهه به مگی گفت مامان تو هم بیا. مگی از درد مچاله شده بود روی مبل. گفت نمی تونم. پنج سالهه گفت ولی مامان بدون تو خوش نمی گذره. پلیز پلیز. مگی بلند شد. کمرش خم بود. کاپشن پاره پوره اش رو برداشت. کیفش رو برداشت گفت میام. به خاطر تو میام. و خودش رو کشید از خونه بیرون
امروز صبح بچه می خواست کروکودیل بازی کنه. اون باشه یک کروکودیل من باشم یک درخت گنده. بعد کروکودیل بیاد هی تالاپ تالاپ بخوره به درخت میوه های درخت بریزن پایین. پاهام درد می کردن. لق و پق بودن. گفتم مامان پاش درد می کنه. دست کشید رو پاهام. گفت ماساج دادم حالا خوب شدی؟ گفتم آره خوب شدم بچه جانم. لق لق زنون و مچاله شدم درخت. کروکودیل خورد به درخت سیب ها تالاپ تالاپ افتادن
برای همین حالم بد بود. برای مگی که از درد مچاله اس و بچه هاش که صبحونه و ناهار ندارن
 

۳ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

life is but a dream



مچ دست آدم ها حداقل شش تا نبض مختلف دارد. می دانستید؟ من نمی دانستم. تا همین پریروز صبح ساعت یک ربع به ده. دکتر گفت هر کدام این پالس ها یک یا چند چیز را نشان می دهند. کبد، کلیه، قلب، اعصاب، تیرویید، گردش خون و چند تا چیز دیگر. آیا قلبم مشکلی دارد؟ نه ندارد لااقل من خبر ندارم. آیا مطمئن هستم؟ بله. بعدتر یادم افتاد پرولپس میترال دارم. دکتر خانوادگی ام قبلا سعی کرده بود برای توضیح بدهد که چی هست و من بهش اطمینان خاطر دادم که نمی فهمم چه می گوید و استعدادی هم در این زمینه ندارم وگرنه آرزوی مادرم را برآورده می کردم و دکتر می شدم. این البته بعد از این بود که فهمید امکان ندارد من مهندس بشوم چون همیشه مجبور بود برایم معلم خصوصی  ریاضی و فیزیک و جبر و بقیه این چیزها بگیرد. معلم ها اگر خوشتیپ بودند -خوشتیپ البته به معیار آن روزها می شود هان؟ هار هار امروزها- زور می زدم که نمره ام دو رقمی بشود تا تحت تاثیر قرار بگیرند. بعد اگر تحت تاثیر قرار می گرفتند و در شهر به من پیشنهاداتی می شد می رفتیم یک کتابفروشی که نزدیک خانه مان بود من کتاب می خریدم و از پشت قفسه ها با هم حرف می زدیم و دلمان خوش می شد. بعد هم فکر می کردم دوست پسر دارم و مامانم فکر می کرد هرزه شدم
البته این ها واقعا به دکتر نچراپتم ربطی نداشت. اون بیچاره فقط یک سوال ساده پرسید. گفتم بله من یادم آمد که فلان چیز را دارم ولی چیز مهمی نیست. گفت بله مهم نیست ولی نبضم نشان داده که یک کاندیشن نامهم قلبی دارم. نبضم به دکتر نچراپت نشان داد که من درونم پر از خشم است. یک چیزهایی راجع به یینگ و ینگم گفت که نتیجه اش این می شد که قیافه ی غلط انداز خوب مهربان گولش نمی زند و این شش تا نبض خبر می دهند از رنگ درون. گفت سطح استرس ات مجاور عرش کبریایی است. گفتم بله مال شغل ام است. پرسید چه کاره ای؟ گفتم. گفت نو واندر. بعد زبانم را دید و گفت درد مزمن داری آیا؟ من در این جا بود که کاملا بهش ایمان آوردم و گفتم بله. ران پا درد دارم که درد عجیبی است و من همچنان منتظرم وقت دکتر متخصص هستم چون اینجا کاناداست و دکتر دوا مجانی است ولی باید این قدر صبر کنی تا گیس ات رنگ دندانت شود. گفتم از کجا فهمیده؟ گفت زبانت یک تن آبی رنگی دارد در آن قسمت اش. بعد هم گفت که خوشحال است که تغذیه ی خوب و سالمی دارم. آن را هم از زبانم فهمید. بعد هم گفت آیا زیاد الکل می خورم؟ گفتم نه. گفت چون انگار در چهل و هشت ساعت گذشته زیاد الکل خوردی. اگر دکتر نچراپت کانادایی نبود و با مفهموم ارزشی سجده آشنا بود همان جا به عنوان ساحره ای چیزی جلویش سجده می کردم ولی خب کانادایی بود. گفت نبضم بهش گفت که من در چهل و هشت ساعت گذشته الکل خورده ام. فهمیدم که نبض فضول دهن گشادی دارم
بعد به دست و پاهایم سوزن زد و گفت ریلکس کن

عصری بچه را برداشتیم بردیم قایق سواری. یک رودخانه ای وسط شهر هست که در پنج شش سال اول مهاجرت مایه ی دق من بود. هر بار از جلویش رد می شدم می خواستم برادرها و مامانم اینجا باشند و بغض می کردم. حالا دیگر می دانم که زندگی به دل من نمی چرخد. زندگی اصلا دل من به لپ چپ کون تپلش هم نیست. جلیقه ی نجات پوشیدیم پارو گرفتیم و سوار قایق شدیم. بچه داشت ذوق می کرد. گفت تو بابا بیل داری من بیبی بیل. خواستم بهش یاد بدهم که اسمش پارو است. دلم نیامد. گفتم بگذارم کمی دیگر هم مدل بچگانه ی خودش حرف بزند. پارو زدیم و با هم خواندیم
row row row your boat gently down the stream
merrily merrily merrily merrily life is but a dream

روی پل مرغ های دریایی بالای سر پیرمردها و پیرزن ها و زن ها و مردها و بچه های بستنی به دست خوشحال پرواز می کردند و جیغ جیغ می کردند. هفته ی دیگر هم وقت دارم پیش دکتر نچراپت. دوستش داشتم. تنها کسی بود که بدون اینکه دو کلمه باهام حرف زده باشد زخم هایم را دید و روی شان سوزن زد و به من نیم ساعت وقت داد که ریلکس کنم



   

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

the day after you died



ساعت نه صبح دیوید زنگ زد که بگوید تو مردی. دیشب ساعت دو و نیم نیمه شب. گفت ساعت یک و نیم مسجد است و ساعت دو و نیم خاکسپاری. دیوید می خواست بداند که آیا می تواند در مراسم شرکت کند یا نه. آیا این بی احترامی به خلوت خانواده نیست؟ اگر بخواهد بیاید آیا باید لباس خاصی بپوشد؟ آیا بهتر نیست برود خانه شلوار جینش را عوض کند؟ آیا اگر گل بیاورد نامناسب نیست؟ نیم ساعتی حرف زدیم و مراسم را برایش توضیح دادم. تا جایی که بلد بودم. نیم ساعت بعد سوزان زنگ زد. همان سوال ها رو پرسید و اینکه آیا باید موهایش را بپوشاند برای احترام یا نه. بعد جان زنگ زد. همان سوال ها را کرد. بعد رز زنگ زد. همان سوال ها را کرد و گفت آیا اگر موهایش را نپوشاند بی احترامی به خانواده است چون حالش بد می شود وقتی چیزی روی سرش باشد و حتی در زمستان هم کلاه نمی تواند بگذارد. احساس می کرد باید نوضیح بدهد که چرا نمی تواند روسری سرش بگذارد. بعد میشل زنگ زد و گفت که خیلی دوست دارد بیاید به مراسم و با تو خداحافظی کند و برای آخرین بار ببیندت. گفت که می خواهد موهایش را بپوشاند. بعد لوریندا زنگ زد و گفت کلید خانه اش را نیاورده و شوهرش نمی رسد از تورنتو بیاید و بهش کلید بدهد و آیا اشکالی ندارد با دامن آبی و بلوز سفید بیاید. بعد راب و مگی زنگ زدند که پدر مادر فاستر بچه اَکَت بودند. پرسیدند آیا من حالم خوب است یا نه و آیا می خواهم آن ها بیایند دنبالم. حالم خوب بود. اندرونم کمی به هم ریخته بود. نمی دانم دقیقا کجایش ولی انگار چیزی در دلم داشت پاره می شد و من می خواستم زودتر پاره شود و تمام شود برود پی کارش و نمی شد. بعد هم ادوارد زنگ زد که آیا می شود با من بیاید چون نمی داند باید چطور رفتار کند و نمی خواهد تنها باشد.

دوست داشتم که همه می خواستند به تو و خانواده ات احترام بگذارند خواهر جان ولی کمی هم خسته شده بودم از اینکه از صبح تا ظهر برای این همه آدم حرف های تکراری زدم.

در مسجد زن ها پایین بودند و مردها بالا. مردهای همکارم کمی تعجب کرده بودند که زن و مرد جدا هستند و رفتند بالا. ادوارد دم در گفت هیچ خوشش نیامده که زن ها را کرده اند توی زیر زمین. ما توی قسمت زنانه گریه می کردیم. در تابوت باز بود و تو تویش خوابیده بودی. آرایشت نکرده بودند. من دوست داشتم که آرایشت نکرده بودند. به نظرم خودت خیلی خوشگل بودی. دست هایت همان لاک قرمزی را داشت که روز آخر دیده بودم. ناخن هایت بلند و سوهان زده و قشنگ بودند. رز و بقیه فکر می کردند که مردها باید بتوانند بیایند در کنار زن ها باشند چون آدم ها باید در سختی ها کنار هم باشند و شانه های هم را بمالند. مادرت خیلی پیر بود و نمی توانست راه برود. تو سومین بچه اش بودی که مردی. چطور یک مادر می تواند مرگ سه بچه را طاقت بیاورد؟

خواهرت سرش را می چرخاند توی هوا و می گفت خاک به سرش شده. من فکر خیلی بدی کردم خواهر جان. ببخش. ولی فکر کردم این خواهرت هم که تومور مغزی دارد و معلوم نیست چقدر زنده می ماند بعد بچه اکت چه می شود؟ فکرم را به میشل که بغل دستم بود گفتم و میشل گریه اش بیشتر شد. 

توی راه قبرستان مردهای همکارم گفتند که خیلی بی رحمانه بود که بچه اکت چون پسر است باید آن بالا با آن ها می بود و نه در کنار تو. یا شوهر خواهرت چرا نباید در کنار خواهرت می بود؟ یا پدرت بالای سر جنازه ات؟ گفتم من نمی دانم. 
that's just how it is
حال نداشتم حرف بزنم. حرفی هم نداشتم بزنم. مردها به زن ها گفتند ببخشید که ما آن بالا بودیم و شما توی زیر زمین.

در قبرستان جنازه ات را از توی یک ماشین سیاه گنده کشیدند بیرون. خواهر جان من هم نگویم خودت حتما می دانی که بچه اکت های بود. حتی به سختی می توانست روی پاهایش به ایستد. در تابوت را باز کردند. مردها جلو بودند و زن ها عقب. دیوید پرسید آیا زشت است که مردهای سازمان آن عقب کنار زن ها ایستاده اند. گفتم نه. ادوارد گفت این زن هایی که این عقب هستند به احتمال خیلی زیاد خیلی بیشتر به تو نزدیک بوده اند تا آن مردهایی که آن جلو و بالای سر تابوت در باز تو ایستاده بودند. بعضی از مردها خم شده بودند روی تابوت. جان پرسید چه کار می کنند؟ هر چه فکر کردم چیزی از خاکسپاری پدرم یادم نیامد جز اینکه مجبور شدم با جیغ و کتک کاری خودم را برسانم بالای قبر چون مردهای قوی حمایتگر آن جلو بودند. برای برادرم هم که نبودم. گفتم نمی دانم چه کار می کنند. 

خواهر جان وقتی بچه اکت رعشه گرفت خیلی دلم گرفت. جودی گفت امیدوار است که تو همان شب قبل رفته باشی و هنوز اینجا نباشی. لوریندا گفت ای کاش واقعا. سوزان گفت حتی اگر هم نرفته باشی بالاخره می روی. راحت و آرام. اینجا اعتقاد داشتن به زندگی بعد از مرگ از قضا نشان عجیب غریب بودن و خل و چل بودن و بی سواد و امل بودن نیست. 

همه ی ما آمدیم یکی یکی خداحافظی کردیم. یک بیل مکانیکی زرد رویت خاک ریخت. ما برگشتیم به سازمان. 


search