۲۹ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این چرخه ی لعنتی



این را باید خیلی وقت پیش می نوشتم. نشد. سعی می کنم بیشتر بنویسم در این مورد. بس که می شنوم که "آخه دوستم داره. روم حساسه. دوست نداره لباس باز بپوشم" یا "مرد خوبیه. گاهی عصبانی می شه یک کارهایی می کنه ولی بعدش معذرت خواهی می کنه گل می خره" یا "نه بابا اهل کنترل و این ها نیست فقط می خواد بدونه دوستام کیا هستند". بس که ما نمی دونیم ابیوز و رفتار ابیوسیو چی هست. حق هم داریم. از کجا بدونیم؟ کتاب های مدرسه مون؟ کتاب های توی بازار؟ تلویزیون؟ رادیو؟ دانشگاه؟ بیل بوردهای روی در و دیوار شهرمون؟ مامان و بابا و مامان بزرگ و بابابزرگ و دایی و خاله مون؟ 
خشونت خانوادگی توافقی نیست. اگر طرف مورد خشونت واقع شده به هر دلیلی/دلایلی در رابطه بماند به معنی این نیست که می خواهد مورد آزار قرار بگیرد یا حقش است که مورد آزار قرار بگیرد. رفتار ابیوسیو یک الگوی رفتاری است که برای به دست آوردن و نگه داشتن قدرت و کنترل استفاده می شود. خشونت فقط کتک زدن نیست. می تواند فیزیکی، جنسی، روانی یا احساسی باشد.
رفتارهای ابیوسیو با گذشت زمان بدتر و شدید می شن.

ترس و تهدید
اگه دیدید از مدل نگاه کردن پارتنرتون حساب کار دستتون میاد، می ترسید، نگاهش یا چشم غره اش باعث می شه احساس کنید باید خودتون رو یا کارتون رو یا یک چیزی رو توجیه کنید. اگه دیدید کاری می کنه که باعث ترس شما می شه، که دوست دارید کاری رو بکنید لباسی رو بپوشید با کسی حرف بزنید ولی می ترسید که عصبانی بشه. اگه چیز پرت می کنه چیز می شکونه تهدید می کنه که یک بلایی سرتون میاره اگه وسیله ی تهدید آمیزی (چاقو مثلا) بهتون نشون می ده حتی اگه عملا بهتون آسیبی نرسونه، اگر تهدید به خودکشی می کنه، داد می زنه، در خلوت یا جلوی جمع خودتون یا خانواده تون رو تحقیر و/یا مسخره می کنه، بدانید و آگاه باشید که طرفتون ابیوسیوه.

آزار احساسی
اگه مسخره تون می کنه، یک کاری می کنه که باعث می شه فکر کنید به اندازه ی کافی خوب نیستید حتی اگه بگه خیلی دوستتون داره که بهتون می گه چاق شدید و باید لاغر بشید، به اسم های تحقیر آمیز صداتون می کنه، فحش های تحقیر آمیز می ده، یک کاری می کنه که احساس گناه و ناتوانی بکنید (مثلا در مورد بچه، کار خونه یا توانایی های فردی)، باعث می شه فکر کنید دارید دیوونه می شید یا مرتبا بهتون می گه که دارید دیوونه می شید، یک دقیقه مهربون و رمانتیکه یک دقیقه بعد عصبانی و/یا بی توجه، همه ی توجه شما رو برای خودش می خواد، بدونید که این ها دوست داشتن نیست، عادی نیست، قابل قبول نیست و حق هیچ کس نیست که با این شرایط زندگی کنه.

منزوی کردن
کنترل اینکه کسی چی کار می کنه، با چه کسانی دوست است و با چه کسانی کجاها می رود، با چه کسانی حرف می زند، چه چیزی می خواند یا خواستن تلفن دوستانش، کنترل اینکه چه می پوشد، اجازه ی درس خواندن یا سر کار رفتن ندادن، کنترل معاشرت هایش و به کار بردن حربه ی دوستت دارم مال منی برام مهمی عاشقتم که حسودم همه و همه نشانه ی رفتار کنترل گر بیمار است.

کی بود کی بود من نبودم
این ها که ابیوز نیست. حالا چرا خودت رو لوس می کنی؟ طوری نشده که. خیلی سخت می گیری. مهم اینه که دوستت دارم. بیا از اول شروع کنیم. چقدر کش می دی همه چی رو. یک چیزی شد تموم شد ول کن حالا. نمی دونی کی باید حرف بزنی اون موقع خسته بودم. تقصیر خودته که عصبانیم کردی. مگه نمی دونی این کارو بکنی--- این حرف رو بزنی--- فلان چیز رو بپوشی--- عصبانی می شم؟

استفاده از بچه
آیا پارتنرتان در مورد بچه ها به شما احساس گناه می دهد؟ آیا از طریق بچه ها برای شما پیغام پسغام می فرستد؟ آیا تهدید می کند که بچه ها را می گیرد یا بلایی سرشان می آورد؟ این رفتار نرمال نیست. اسمش ابیوز است.

مردی گفتند زنی گفتند
مثل کلفتش باهام رفتار می کنه. انگار وظیفه ام فقط شستن و بختن باشه. همه ی تصمیم های بزرگ رو خودش می گیره. کارها رو مردونه زنونه کرده. نمی ذاره حرف بزنم و نظر بدم می گه تو مهم ترین کارت بزرگ کردن بچه هاست.

آزار /کنترل مالی
مانع کار کردن شما می شود و بعد تنبل و مفت خور صدایتان می کند؟ مجبورتان می کند برای پول ازش خواهش کنید و دلیل بیاورید؟ طوری بهتان پول می دهد که انگار محبت می کند و به شما پول تو جیبی می دهد؟ پول شما را می گیرد انگار پول خودش باشد؟ نمی گذارد شما بدانید چقد درآمد دارد؟ این رفتارها اسمش ابیوز است.

این ترجمه ی کمی دست کاری شده (با توجه به اختلافات فرهنگی) چرخه ی ابیوزه. ما کپی اش رو از سایت وزارتخونه و بهداشت عمومی پرینت می کنیم می دیم دست مردم. ترجمه اش دم دستیه. هر جاش رو خواستید عوض کنید. در موردش حرف بزنید. از تجربه های شخصی تون بگید. بذارید حرف بزنیم تا این چرخه ی لعنتی شکسته بشه


بعد نوشت: اسمش چرخه است چون وقتی زنی/مردی توش گیر می افته بیرون اومدن ازش خیلی سخته. یک روال ثابت داره: آزار و ابیوز بعد مهربانی و محبت بعد دوباره آزار و ابیوز و .... تا آدم هایی که مورد آزار بودن میان از چرخه بیان بیرون یک رفتار خوب محبت آمیز می بینن و می مونن. برای این اسمش چرخه است.




۲۱ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

در امتداد پست قبلی- دو



این جور نباشد که شما فکر کنید من همیشه حوصله ی بچه را دارم. خدا خودش ببخشد ولی یک بار وقتی چاهار ماهش بود به مرد گفتم بیاد بگیردش چون اگر نگیردش می گذارمش توی حیاط و در را هم می بندم. یک روزهایی هم هست که مرخصی می گیرم ولی بچه را همچنان به مدرسه می فرستم چون دلم می خواهد خودم باشم. تنها. روی مبل دراز بکشم و سقف را نگاه کنم یا خط خطی های روی دیوار را. دلم می خواهد سر فرصت بروم خرید بدون اینکه کسی هی پایم را بچسبد که تشنه هستم گشنه هستم بستنی می خوام بریم خشته شدم تو خیلی لانگ می کنی (طولش می دی) این مَگزه (مغازه) رو دوست ندارم. دیس ایز نات فِر مامی. و این قدر بگوید تا نفهمم چه خاکی به سرم بگیرم و ول کنم بدون اینکه چیزی خریده باشم بیایم بیرون. گاهی دلم میخواهد بتوانم بعد از کار ساعت پنج بروم ورزش به جای اینکه ساعت نه مرده ام را بکشم به زور جیم. گاهی دلم می خواهد آخر شب بروم سینما برم بار مست کنم یا یک عصر خوب بهاری بروم بشینم کافه ی محبوبم با دوست هام قهوه بخوریم و سیگار بکشیم
 
خب گاهی هم بچه را می برم پارک و بهش می گویم امروز مامان به کمی استراحت احتیاج داره. مامان تو رو خیلی دوست داره و می دونه که می تونی خودت بازی کنی. اگه هر وقت احساس کردی به کمک یا به بغل مامان احتیاج داری مامان همین جاست. بعد زیر انداز قرمز رو پهن می کنم و بچه برای خودش بازی می کنه. گاهی میاد می گه می شه باهام بازی کنی؟ بعضی وقت ها اگه بچه های بزرگ تر بازیش ندن می رم باهاش بازی می کنم گاهی هم می گم خیلی از بازی کردن باهات لذت می برم ولی الان نمی تونم باهات بازی کنم چون دارم استراحت می کنم. بعضی وقت ها غر می زنه. باهاش حرف می زنم که مامان هم خسته می شه و الان باید استراحت کنه. اگه ادامه بده ازش می پرسم قرارمون قبل از اومدن به پارک یادته؟ امروز قرار بود روز استراحت مامان و بازی تو باشه. اگه نمی تونی قرارمون رو رعایت کنیم برمی گردیم و یک روز دیگه می آییم. گاهی می گه نمی تونه رعایت کنه و برمی گردیم و گاهی هم می ره بازی می کنه برای خودش. همه ی این ها در راستای این که من هم آدمم. خسته می شم. اشتباه می کنم. عصبانی می شم. احساس گناه می کنم گاهی. همه مون از یک جنس هستیم. جنس آدمیزاد 
 
داستان این طور بود که ما وارد پارک شدیم. یک مردی یک گوشه ای نشسته بود یک بچه ای هم به میله ی سرسره آویزان بود. بچه ما را که دید میله را ول کرد و شروع کرد به دویدن و داد زدن. خب واقعیتش این است که من لنز سایکوآنالیست بودنم را نمی توانم از چشمانم بردارم. به گمانم لنز دیگر در چشمانم فرو رفته و خیلی دلم می خواست که نرفته بود و می توانستم درش بیاورم گاهی وقت ها. این که بچه ای به محض دیدن غریبه یا آدم/های جدید شروع کند به کارهای غیر عادی یعنی توجهی را که حقش است و می خواهد نمی گیرد. بعد پسرک (پسرک من) خواست تاب سواری کند. بچه دوید طرف ما. پرخاشگرانه با صدای بلند گفت که او هم می خواهد تاب سواری کند. دقت کنید. نگفت آیا می توانم کمکش کنم که سوار تاب بشود؟ یا آیا می توانم لطفا هلش بدهم؟ تقریبا داد زد که می خواهد تاب سواری کند. در مشاهده ی درمانی این نشانه ی چند چیز است: بچه نشنیده و یاد نگرفته. بچه یاد گرفته که خواهش کردن معقول فایده ندارد و باید با چرخاشگری و عصبانیت چیزی را بخواهد. گاهی هم بچه ها داد و بیداد می کنند. گاهی گریه زاری. گاهی لوس می شوند فقط برای این که چیزهایی را حق طبیعی شان است از والد/ین نمی گیرند. بعد من گفتم باید از پدرش اجازه بگیرد. گفت گرفته. گفتم آیا مطمئن است؟ گفت بله. پدر بچه در همه ی این مدت یک بار سرش را بلند کرد به بچه نگاه  کرد و بعد دوباره مشغول ور رفتن با آی فونش شد. نپرسید بچه جان کمک می خواهی برای سوار تاب شدن؟ هلت بدهم؟ 
اینکه بچه دروغ گفت هم احتیاج به توضیح ندارد. دروغ گفتن یک پترن است. یک رفتار تکرار شونده. بچه یکهو در پارک به صرف اینکه پدرش آنروز خسته است و حوصله اش را ندارد دروغ گو نمی شود.
من هر دو بچه را هل می دادم. بچه شروع کرد به حرف زدن. تند و تند. پنج سالش است. یک خواهر کوچک تر دارد. خیلی پسر خوبی است. حرف مامان بابایش را گوش می کند و برای همین به دردسر نمی افتد. بچه داشت سعی به من بگوید که پسر خوبی است چون ته دلش فکر می کرد نیست. چون دنبال تاییدی می گشت که بهش بگوید هست. تند حرف می زد چون شاید بقیه وقت ها وقت حرف زدن نداشت یا کسی که گوش کند. هل داشت که همه ی حرف هایش را بزند. می گفت حرف مامان بابایش رو گوش می کند چون به او گفته شده بود - مکررا گفته شده بود- که حرف مامان بابایش را گوش نمی کند و بچه احساس گناه داشت از خوب نبودنش از حرف گوش نکردنش. بچه تا پسرک من حرف می زد شروع می کرد بلندتر و تندتر حرف زدن. یاد نگرفته بود که درست سهیم شود احترام بگذارد و تقسیم کند. این چیزها را باید به بچه یاد داد وگرنه خودشان یاد نمی گیرند. بچه چرا اصلا نیاز داشت که با یگ غریبه حرف بزند؟
من بهش گفتم برود از پدرش بخواهد باهاش بازی کند چون این وقت من با پسرم است و من خیلی خوشحال شدم که توانستم کمی از وقتم را با او تقسیم کنم. بعد بچه پدرش را صدا کرد. چندین بار. پدر سرش را بلند نکرد که نگاهش کند. همان طور نگاه به آیفون گفت که پنج سالش است و باید خودش با خودش بازی کند وگرنه می روند خانه. بچه شروع کرد دویدن. در ماسه ها لگد زدن. با چوب دنبال بچه های دیگر کردن. ماسه پاشیدن به همه جا. در گودال های آب پریدن. من داشتم فکر می کردم این بچه همین جور ادامه خواهد داد. پدر و مادر خواهند گفت بچه هایپر اکتیو است. می برندش دکتر. دکتر می گوید ای دی اچ دی یا ای دی دی دارد. چاهار تا قرص می بندد به نافش. و پدر و مادر می گویند وای خیلی سخته این بچه. هایپره. روزمون رو شب کرده
 دیدم که می گم. روزی چند تا شون رو می بینم. صحبت این نیست که آدم گاهی حوصله نداشته باشه. صحبت اینه که آدم بیشتر وقت ها حوصله نداشته باشه و آگاهی هم نداشته باشه و نخواد هم یاد بگیره و دلیلش هم مثلا این باشه که ماها بدتر از این بزرگ شدیم چه مون شد مگه؟ یا این جوری بچه مستقل می شه یا اون جوری لوس می شه
 
در امتداد پست قبلی قسمت سوم ندارد. قسمت سوم نیاز به توضیح ندارد
 
 
   

۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

در امتداد پست قبلی- یک



پیش فرض کردن کار بدیه. آدم که نباید همین جوری فرض کنه. بدتر از اون اینه که یک پیش فرضی توی سرت باشه و خسته باشی و بخوای یک چیزی بنویسی. این جوری می شه داستان پست قبلی. فرض این بود که همه ی خواننده ها همکار من هستند و همون درسی رو خوندن که من خوندم. می شه مثل مرد که می خواد به من کامپیوتر یاد بده. چاهار تا دکمه رو می زنه و می گه ایناها به همین سادگی. خب من خیلی عصبانی می شم. احساس خنگی می کنم. یا مثلا مثل اینکه کسی بیاد برای من از بیولوژی بدن بگه به صورت خیلی خلاصه و نارسا. معذرت می خوام برای هول هولی و ناکامل بودن پست قبلی
من از لنز کار و درس و عشقم به کار و درسم روابط آدم های بزرگ با آدم های کوچک نگاه می کنم. حالا از همون لنز با توضیح مفصل تر می نویسم

مادر همکلاسی بچه وارد حیاط شد. بچه به سمتش ندوید. این برای بچه ی هفت ساله یا ده ساله نرماله. برای بچه ی سه سال و نیمه طبیعی نیست. مادر به طرف بچه نرفت. مادر خم نشد یا روی زانوهاش ننشست که خودش رو هم سطح بچه کنه. مادر ایستاد با من حرف زدن. خب بر اساس همه ی این ها نمی شه مشاهده ی درمانی (ترجمه ی خودمه از تراپیوتیک آبزرویشن) کرد. برای مشاهده درمانگرانه به نشانه های بیشتری احتیاج داریم. بچه به مامانش نگاه کرد. دید که مامانش نگاهش نمی کنه. شروع کرد از روی پله ها پایین رفتن. این نشانه ی خوبی نیست. بچه می دونست که نباید از پله ها پایین بره. توی مشاهده ی درمانی این رفتار یک نشانه ی جدی است. یک جایی از ارتباط این بچه با والدینش مشکل دارد. این رفتار بر خلاف ندویدن به سمت مامان یا خم نشدن مامان برای سلام به بچه و پرسیدن اینکه روزت چطور بود توجیهی ندارد. می شه فکر کرد مامان بچه خسته است و حال نداشته با بچه گپ بزند. یا بچه اون روز سر حال بوده و دوست داشته با دوست هاش به بازی ادامه بده. برای همین گفتم این ها نشانه های کافی نیستند. ولی بچه ای که کاری رو می کنه که می دونه نباید بکنه (چون قانون مدرسه است و از نگاهش به مامانش هم معلوم بود که مورد تایید مامانش هم نیست) داستان دیگری است. من به عنوان مشاهده گر همچنان برای گزارشم فَکتِ کافی ندارم چون یک مورد رفتار نگران کننده همچنان فقط یک مورد است. مامان بچه می بیند که بچه دارد از پله ها پایین می رود. صدایش می کند. تهدیدش می کند. داد می زند. بعد مشغول حرف زدن با من می شود. مادر بچه نمی رود دست بچه را در دست هایش بگیرد به چشم هایش نگاه کند و برایش با صدای مهربان ولی محکم توضیح دهد که چرا نباید از پله ها پایین برود. بچه تظاهر به ترس می کند. چرا تظاهر؟ چون وقتی مادرش نگاهش می کند نگاهش مظلوم می شود و دو قدم به جلو می آید. تا مادر نگاهش را از رویش برمی دارد دوباره همان نگاه کمی عصبانی دلخور انتقام جو به صورتش برمی گردد. این اتفاق سه بار تکرار می شود. بقیه ی بچه ها روی تاب یا سرسره ها هستند با مادرها یا پدرها یا مراقب هایشان کنارشان. من دارم عصرانه ی پسرک را که برده ام لقمه می کنم می دهم دستش. پسر این خانم تنها برای خودش ایستاده و هر دو دقیقه یک بار سعی میکند از پله ها پایین برود. مادر نشانه های مخفی *که بچه نشانش می دهد را نمی گیرد. بچه می خواهد مادر بهش توجه کند. شاید در حد یک بغل سی ثانیه ای. شاید در حد دلم برایت تنگ شده بود. شاید در حد الان می آیم با هم بازی کنیم فقط قبلش باید با شادی حرف بزنم. (خب حرفش با من مهم نبود. داشت در مورد قیمت بیمه ی ماشین که بالا رفته حرف می زد).  به عنوان یک مشاهده گر درمانی می توانم در گزارشم بنویسم بچه یاد گرفته توجه مادر را فقط از طریق منفی می تواند به دست بیاورد. رابطه حول محور تلاش بچه برای جلب توجه مادر و پاسخ نامناسب مادر به نیاز بچه می چرخد. به اندازه ی کافی فکت دارم
این به هیچ وجه قضاوت این مادر نیست. گواهی بد بودن این مادر نیست. چیزی به اسم پدر و مادر بد وجود ندارد. پدر مادر یا سرپرست بیمار/ناآگاه/خسته/ ناتوان/ افسرده/ مضطرب شاید ولی بد نه. این بررسی داینمیک این رابطه است. داینمیک یک رابطه را نمی شود و نباید سرسری بررسی کرد. مثلا این که مامانی یا بابایی یا هر سرپرست دیگری حال نداشته باشد یک روز با بچه اش بازی کند یا تشخیص بدهد بچه باید یاد بگیرد به نیاز پدر و مادر به تنها بودن احترام بگذارد فرق دارد با وقتی که من همچین رفتاری را می بینم که مشخصا سابقه دار است (چیزی نیست که بچه در یک بعد از ظهر در حیاط مدرسه یاد گرفته باشد). هر پدر یا مادری حق دارد خسته باشد، حال بچه را نداشته باشد، دلش بخواهد برود بیرون تنهایی دلش بخواهد با دوستانش باشد دلش بخواهد گاهی نقشی به جز مادر بودن یا پدر بودن داشته باشد همانقدر که هر بچه ای حق دارد وقتی به مادر یا پدرش نیاز دارد از آنها بشنود که خیلی دوستش دارند ولی الان نمی توانند باهاش بازی کنند مثلا. یا خیلی دلشان می خواهد برایش چاهار تا کتاب بخوانند یا اجازه بدهند تا ابد در پارک بازی کند ولی الان نمی شود
من دو مورد بعدی رو بعدا می نویسم چون الان یازده و ربعه و من باید بخوابم چون فردا سه تا تراپیوتیک آبزرویشن دارم  
* invisible clues

۱۷ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

therapeutic observation*



بچه داشتن/بزرگ کردن برای من کار جدی است. بسیار بسیار جدی. حتی فکر می کنم اگر پدرها و مادرها بچه بزرگ کردن را جدی بگیرند ساختار جامعه کم کم عوض می شود. ساده اش می شود این که بچه های سالم بعدا آدم بزرگ های سالمی می شوند
امروز برای بچه ساندویچ و آب برداشتم که برویم پارک بعد از مدرسه. تابستان اینجا این قدر کوتاه است که آدم همه اش هول است که برود بیرون. بچه ها در حیاط مدرسه بازی می کردند. مامان ل آمد دنبالش. ایستاد با معلم حرف زدن. ل مامانش را دید که آمده. به طرف مامانش نیامد. داشت می دوید به سمت پله هایی که می روند به خیابان. بعد مامان ل برگشت به طرف من که ل اصلا حرف گوش نمی کند. بعد داد زد هی ل با تو هستم. همین الان بیا اینجا. شوخی ندارم باهات. قیافه ی ل ناگهان مظلوم شد. دو سه قدم آمد طرف مامانش. مامانش دوباره مشغول حرف زدن با من شد. من ل را نگاه می کردم. مظلومیت از صورتش پرید. دوباره دوید طرف پله ها. مامان ل دوباره داد زد. عین همان حرف ها را تکرار کرد. همان صحنه تکرار شد. و یک بار دیگر هم حتی. فکر کردم می شود یک گزارش چاهار پنج صفحه ای از این چند دقیقه نوشت
رفتیم پارک. بچه تاب بازی می کرد. یک پدری نشسته بود با آی فونش بازی می کرد. بچه اش هی صدایش می کرد. جواب نمی داد. یک چند باری هم گفت دیگر پنج سالت شده و باید بتوانی خودت بازی کنی. اگر نتوانی تنها بازی کنی یعنی دیگر نمی توانیم بیاییم پارک. بچه الکی جیغ می زد. روی ماسه ها غلت می خورد. هی سعی می کرد با من و بچه حرف بزند. فکر کردم لابد خیلی ها فکر می کنند به به چه بچه ی معاشرتی. بچه به من گفت پنج ساله است. اسم خودش و مامانش و بابایش رو گفت. به من گفت بلندش کنم بگذارمش روی تاب. گفتم نباید همچین چیزی را بدون اجازه ی مامان یا بابیش از غریبه ها بخواهد. فکر کردم از این هم می شود چاهار پنج صفحه گزارش نوشت

بعد یک مادری در لباس بیس بال آمد. دخترش را گذاشت در زمین بازی و رفت. اولش فکر کردم رفته بشاشد برمی گردد. بعد دخترک گفت مامانم را دیدی؟ رفت بیس بال بازی کند. گفتم کی اینجا پیش توست؟ گفت خب تو دیگه. زمین بیس بال ته پارک است. از آنجا که ما بودیم بازیکنان کوچک دیده می شدند. دخترک گفت بگذارمش روی تاب. هلش بدهم. ببرمش آب بخورد. نگاهش کنم که چقدر خوب از سرسره پایین می آید. گفت پنج ساله است. مامان بابایش همیشه دعوا می کنند و بابایش حرف های بدی می زند. پسرک داشت بازی می کرد. گفت اوه اوه مامان چیرا بابای بیبی حرف بد می زنه؟ با خودم جنگیدم که شاید مامانش از آن دور می تواند ببیندش. شاید کسی را گفته از آن پشت ها مواظبش باشد. ولی کسی در پارک نبود جز ما و پدر آی فون به دست. زنگ زدم به سوپروایزر شیفت عصر سر کار. گفت باید زنگ بزنی به پلیس. گفتم خودت بزن. من بچه ام اینجاست. گفت پس تو باید صبر کنی تا پلیس بیاید. نمی توانی دختر بچه را ول کنی. زنگ زدم به مرد که بیاید دنبال پسرک. پلیس آمد. گفت احساس گناه نکن که زنگ زدی. گفتم نمی کنم. بعد از خودم ترسیدم که همه ی نگرانی و همدلی و احساسم برای بچه بود نه برای مادر بچه. ترسیدم که این تاثیر بچگی های خودم باشد. فکر کردم از این می شود ده صفحه گزارش نوشت
همه ی شب به حسم هایم فکر کردم. خشم حس غالب بود. شاید چون دیشب در مورد بچه گی ها و نوجوانی و جوانی مان در ایران حرف زده بودیم. شاید هم چون سه مورد در سه ساعت برای اعصابم کمی زیاد بود



therapeutic observation: یک قسمتی از کار ما است. می رویم پشت شیشه های یک طرفه- از آنها که می شود از یک طرفش آن طرف را دید ولی برعکسش ممکن نیست- سه چهار ساعت به بازی و معاشرت پدر مادرها با بچه ها نگاه می کنیم. به همه ی جزییاتش و از روی آن گزارش می نویسیم و به پدر مادر پیشنهاد می دهیم چه چیزهایی را می توانند عوض کنند

پ.ن: اینجا برای پدر مادر می گویند پَرنت. پرنت جنسیت ندارد. من دلم نمی خواهد همه اش بگویم پدر مادر. خیلی از روابط ممکن است دو مادر باشند/ دو پدر یا یک پدر یا مادر تنها. برای لغت کِر گی وِر هم معادل فارسی پیدا نکردم. مثلا شاید بچه ای پدر مادر نداشته باشد و مادر بزرگش ازش نگهداری کند


۱۴ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

thinking out loud



باید با این صفحه آشتی کنم. غریبه شده برام. باید از زخم ها نوشت تا خوب بشن. نوشتن ادای دینی ئه برای همه ی شانس هایی که تو زندگی ام داشتم، همه ی آدم هایی که دیدم و ازشون یاد گرفتم، همه ی زخم هایی که بزرگم کردند و می کنند. راه درازی اومدم از جایی که بودم تا اینجا که هستم. این صفحه جای خستگی در کردن و لیسیدن زخم ها و سهیم شدن با بقیه است. باید باهاش آشتی کنم


search