۷ مهر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

all these "me"s


من گاهی جیغ های آرام می زنم. مثلا امروز ساعت هشت و نیم که دیرم شده بود و بچه داشت مسخره بازی در می آورد که جورابم را نمی توانم بپوشم. جیغ آرام زدم سر مرد که وقتی می گوید جوراب نمی پوشد باید بدون جوراب برود مدرسه و به تو که می رسد لوس و بی معنی می شود بس که لی لی به لالایش می گذاری و باید جدی باشی و بچه باید بداند که پدر و مادر قوی و محکمی دارد و کمی از این حرف ها. بعد بالاخره جوراب را پوشید و رفتیم. سر کار کمی راجع به جنایاتی که دولت کانادا در حق بومی هایش کرده حرف زدیم و احساس کردیم آدم های اهمیت بده ی نایسی هستیم. ناهار هم سوپ بی مزه داشتم. بعد یادم افتاد زنگ بزنم به دکتر ببینم جواب ام آر آی آمده یا نه. گفت آمده و مشکلی نبوده. من یک نفس عمیق صدا دار کشیدم و گفت گریت نیوز. دکتر گفت بعله و حالا باید چیزهای دیگر را بررسی کنیم. یادم افتاد که دیشب از پا درد تا ساعت دو صبح به خودم می پیچیدم و زمین و زمان را فحش می دادم. بعد رفتم چ را دیدم. بچه اش که به دنیا آمد من توی بیمارستان بودم. مرتیکه حالا از این ور اتاق می دوید آن ور اتاق. گفتم باید فایلت را ببندیم. اوضاعت خوب است. گفت نه. پلیز. تو تنها کسی هستی که به دیدنم می آیی. به حرف هایم گوش می کنی. فکر کردم چه همه تنهاست. چه این همه تنهایی واقعیت همه ی ماست. خب درست نیست که کلاینت ها به ما وابسته بشوند. در راستای همان واقعیت تنهایی و این که باید خودشان از پس زندگی خودشان بربیایند. گفتم به هر حال باید یک روز بسته شود. بعد رفتم خانه ی ش. کف خانه اش پر از ان سگ هایش بود. گفتم ای بابا ش. گفت می داند و تمیز می کند به زودی. شاید هفته ی دیگر. گفتم پس چرا ناهار نمی دهی بچه هایت ببرند مدرسه؟ گفت پول ندارد. گفتم دوباره همه ی پولت را خرج وید کردی؟ ش آدم راست گویی است و گفت بله همه اش را خرج یک وید خوب کرده و حالا خودش پشیمان است. باز هم گفتم ای بابا ش. حرف بهتری نداشتم چون خیلی خوابم می آمد و ش هشت سال است که پرونده اش باز است و گاهی نمیشود اوضاع را عوض کرد و فقط می شود جلویش را گرفت که از این که هست بدتر نشود.
بعد آمدم بیرون. آدم گهی هستم که وقتی از خانه ی ش و امثال خانه ی ش بیرون می آیم گاز می دهم تا سر کوچه بعد فوری الکلم را در می آورم و تا آرنج ام را ضد عفونی می کنم. 
هنوز سه ربع مانده بود تا بچه تعطیل شود. رفتم خرید. خرید هم پروژه ی پر دردسری است. شیر را از مغازه سالم جات فروشی داون تاون می خرم چون شیر شیشه ای دارد مال یک مزرعه ای همین دور و بر که صاحبش را می شناسم و به گاوهایش مزخرف نمی دهد و روزی بیست ساعت به پستان هایشان لوله وصل نمی کند که شیرشان را بمکد. بعد کره ی بادام را هم از همان جا می خرم. ولی سالاد و میوه را از مغازه ی نزدیک خانه میخرم چون ارگانیکش ارزان تر است. یک نانوایی هم هست که نان داغ تازه دارد و ازش یک باگت خریدم یا پنیر و برای بچه توی ماشین ساندوچ درست کردم. رفتم دنبالش و شام مان را توی ماشین خوردیم. بچه نان و پنیر و یک ماست و شیر کاکائو. من هم یک ماست و یک گاز از نان بچه. چون بچه امروز ژیمناستیک دارد و بعدش که می آید خانه می رود حمام و می خوابد. 
توی کلاس ژیمناستیک از پشت پنجره بچه را نگاه می کردم که با دوستانش روی میله ها می پرید و از میله ها آویزان می شد. هر روز یک کاری می کند که بزرگ شدنش را یادم بی اندازد. گاهی این یادآوری مثل سیلی توی صورتم می خورد گاهی هم مثل یک چیز نرمالوی خوب مثلا عشق توی قلبم می نشیند. برادرم زنگ زد. راجع به مامان حرف زدیم. فکر کردم یک روزی بالاخره یک روزی باید همه ی این شادی ها را کنار هم بنشانم و با هم و با مامان آشتی شان بدهم. شادی ترسان کودکی را شادی غمگین بچه گی را شادی وحشی افسار گسیخته ی تحقیر شده ی نوجوانی را شادی فراری جوانی را و شادی تلخ سرخورده ی سی و چاهار سالگی را. همه این ها باید یکی بشوند و با مامان آشتی کنند. به برادرم گفتم چه کار سختی. گفت اوهوم. نگفتم هر بار که موبایلش خاموش است فکر می کنم دیگر تمام شد. تصادف کرد و مرد. همه اش فکر می کنم تصادف می کند سرطان می گیرد. بس که آن مملکت آدم های عزیزم را بی خود و بی جهت کشته. توی تصادف. با سکته در جوانی با گلوله در مغز و قلب. در زندان زیر شکنجه. با کشتن روح شان. با افسردگی. 
بعد بچه را آوردم خانه. حمامش کردم. لباس خوابش را پوشید. بویش کردم. گفتم بوی بهشت می دهی. گفت بهشت چیه گیگه؟ گفتم بهشت یعنی یک جای خیلی خوب. گفت نزدیکه؟ گفتم نه مثاله. مثلا به جاهای خیلی خوب می گن که همه توش خوشحالن و همه چی خوبه. گفت مثل ایران؟ گفتم نه. چرا می گی مثل ایران؟ گفت توی موزیکم می گه. 
یادم افتاد سی دی موزیکش توی ماشین می خواند کشور ما ایران سرزمین نمی دونم خوب و خوش خرم و این حرف ها. هر وقت هم به این آهنگ می رسد من گریه ام می گیرد و بچه ذوق می کند که مامان می دونستی ما مال ایرانیم؟ من هم فین فین کنان می گویم بله بچه جان. می دونستم. 
بعد خواباندمش. مرد که آمد باز جیغ آرام زدم که خیلی هم خوب و بدون بهانه گیری خوابید. با من مسخره بازی در نمی آورد. بس که تو لوس اش می کنی.

بعد قرمه سبزی گذاشتم برای شام فردا و کمی هم مارمالاد هلو درست کردم. حالا خانه بوی هر دو را می دهد. من می روم که پسرکم را بو کنم. مسواک بزنم. چراغ اتاق را خاموش کنم و بخوابم. چون "خواب رویای فراموشی هاست" و آدم ها گاهی باید یادشان برود.



پس نوشت: خواب رویای فراموشی هاست از شعر آبی خاکستری سیاه حمید مصدق باشد به گمانم اگر بشود به حافظه ی شانزده سالگی ام اعتماد کرد


۳۱ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این روح خسته

می دانید؟ همه ی ما یک شغل داریم یک زندگی. یعنی کار و زندگی آدم قرار است از هم جدا باشند. کسی که معمار است صبح تا عصر کارش را می کند و می آید خانه و دیگر کسی نقشه و فلان دستش نمی دهد که بیا آشپزخانه ی خانه ام را برایم طراحی کن. آن که آشپز است شب که می رسد به خانه خسته و کوفته استرس ندارد که کسی بی خبر بهش زنگ بزند که ای داد آشم شور شده چه کار کنم. درستش این است. باید این طور باشد.
شغل شما چیست؟ مهندس هستید؟ طراح گرافیک هستید؟ معلم هستید؟ فکر کنید در پایان کار بیایید خانه و قرار باشد باز هم کار کنید. یا در مورد مسائل مربوط به کارتان ای میل بزنید یا چت کنید یا تلفن داشته باشید.
حالا بعضی کارها هستند که خستگی روحی هم دارند علاوه بر خستگی جسمی. دکترها پرستارها مشاورها تراپیست ها معلم ها ...
می دانید؟ چشم های تان را ببندید و فکر کنید در طول روز هشت نه ده نفر- ده انسان- برای شما از تراماهای شان بگویند. از بچه ای که مرده از زنی که ول کرده رفته از شوهری که جوان مرگ شده از برادری که خودکشی کرده. فکر کنید مادر جوانی را ببینید که دارد می میرد و کار شما این باشد که بچه های اش را برای مرگش آماده کنید. بچه ای را ببینید که یک ساله است و آن قدر در معرض دود و زهرمار کرک و هرویین بوده که عملا مغزی برای اش نمانده است. کار شما این باشد که برای اش خانه ای پیدا کنید که بخواهندش. که ببینید که هیچ کس نمی خواهدش. فکر کنید کار شما این باشد که پدر و مادر بچه ی در حال مرگی را برای مرگ بچه شان آماده کنید. فکر کنید این ها داستان هر روز شما باشد. هشت ساعت تمام. بعد فکر کنید علاوه بر همه این ها مسئول رسیدگی به اعتراضات و شکایت های مربوط به تبعیض های جنسیتی و سکسی و مذهبی و هر چیز دیگری در داخل سازمان هم باشید. کارمند مردی سر کارمند زنی داد زده. کارمند مسلمانی با رییس اش دعوایش شده چون رییس اش نمی فهمد که مسلمان ها نمی توانند برای دیدن کلاینت ها به خانه هایی بروند که سگ دارند و فرستاده اش به خانه ای که سگ داشته. کارمند سیاه پوستی فکر می کند هم اتاقی اش با سیاه ها مشکل دارد. کارمند دیگری با هم آروغ های هم اتاقی چینی اش مشکل دارد و من باید به یک جوری که آدم وار باشد به کارمند چینی بگویم سی و اندی سال آروغ زدی ولی دیگر آروغ نزن.
اگر فکر می کنید کارم بعد از هشت ساعت تمام می شود اشتباه می کنید. هنوز بچه هست که بازی و غذا و توجه می خواهد. هنوز لباس نشسته و خرید و اتو و گردگیری هست. هنوز ظرف های نشسته توی سینک هست. ناهار فردا که باید آماده بشود برود توی سه تا کیف غذا. هنوز نوشتن گزارش و تمام کردن فلان مقاله و ثبت نام برای بیسار سمینار هست.
همه ی این ها که چه؟ انتخاب خودم بوده. عاشق کارم هستم. عاشق بازی کردن با بچه ام هستم. دوست دارم بیشتر یاد بگیرم. ولی کار من بعد از ساعت پنج و نیم تمام می شود و من دیگر نمی توانم- احساسی و فیزیکی- بعد از پایان ساعت کاری همچنان تراپیست باشم. دوست دارم با خیال راحت آن لاین بشوم بدون نگرانی از اینکه کسی نیاز به حرف زدن با من داشته باشد. نه اینکه نخواهم. نه اینکه اهمیت ندهم. نه اینکه دوست نداشته باشم کمک کنم اگر بتوانم. ولی نمی توانم. یک چیزی هست به اسم فرسودگی احساسی*. در کار ما خیلی شایع است. باید حواسم باشد که فرسوده ی احساسی نشوم. دلم می خواهد به همه ی ای میل ها جواب بدهم ولی باور کنید به روزی متوسط هفت تا ای میل در مورد بی خوابی بچه گرفته تا مردی که زنش را می زند جواب دادن خودش یک کار تمام وقت است.
من دانید؟ من خیلی وقت ها وقتی پسرک روی صندلی توالتش نشسته و آواز می خواند و مشغول کارش است می پرم که گودر را چک کنم. شاید دو دقیقه. می خوانم. لایک می زنم و می روم. خیلی وقت ها وقتی دارم گزارش های محل کار را ثبت می کنم که بعدا ببرم در جلسه بررسی بشود و مغزم خسته است، می روم در فیس بوک می نویسم من اینجا بس دلم تنگ است و این می شود یک دقیقه ی استراحت من. گاهی آخر شب است و مرد می گوید چه خبر بود امروز؟ و من می گویم خسته ام خیلی و دهنم باز نمی شود که حرف بزنم. آن وقت فقط می خواهم در سکوت کتاب بخوانم یا مقاله بخوانم یا گودر بخوانم و همخوان کنم.
باور کنید دلم می خواهد حرف بزنم. جواب بدهم. حتی بلاگ تخصصی بنویسم. فقط نمی توانم. توان احساسی من ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تمام است.

   *emotion fatigue
متن بالا را خیلی وقت پیش نوشته بودم. حالا می خواهم داستان این چند شب را برایتان بگویم. هر روز بچه را ساعت پنج برداشته ام. پس پریروز بردمش پارک پریروز ژیمناستیک دیروز کتابخانه و امروز هم خانه. ساعت شش و نیم غذایش را داده ام. دو روزش مرد آمده من برگشتم سر کار. ساعت نه شب برگشته ام خانه. پسرک را در خواب بوسیده ام. غذای فردا را درست کرده. لباس ها ریخته ام در خشک کن. تا کرده ام و چیدم. مرد میز صبحانه را چیده که فردا صبح دیرمان نشود. ساک غذاها را بسته ایم. ساعت شده ده و نیم. از ساعت هشت و نیم که رسیده ام خانه فکر می کنید مغزم راحت شده از فکر؟ نه نشده. فکر آن ای میلی بودم که از یک ماه پیش هنوز نرسیده ام جواب بدهم. آن یکی که شرایطش حاد است. آن یکی که آخر ای میل نوشته تو را به خدا به من کمک کنید. بعد نشسته ام دو سه تا از ای میل ها را دوباره خوانده ام. فکر کرده ام. با مغزی که نیم سوز و بلکه حتی سوخته است. جواب داده ام. اولین جمله ی همه ای میل ها این است: ببخشید که جواب این قدر دیر شد.
حالا داستان آن دو شب که نباید تا دیر وقت کار می کردم. شام بچه را داده ام. بردمش حمام. شب هایی که من زود می آیم خانه مرد دیر کار می کند به ازای شب هایی که باید زود بیاید خانه بچه را بگیرد که من دیر کار کنم. بازی کرده ایم. کتاب خوانده ایم. خوابیده. من ظرف ها چیده ام در ماشین. کیف و کتاب ها و اسباب بازی ها را جمع کرده ام. چایی گذاشته ام. سیگارم را گرفته ام دستم رفتم توی بالکن نشستم. چایی خوردم و سیگار کشیدم. فکر می کنم مغزم استراحت کرده؟ نه نکرده. چاهار تا پنج تا شش تا ای میل جدید گرفته ام. خوانده ام. من روحم با زخم های مردم زخم می شود. مغزم به تکاپو می افتد که چه کار می شود کرد. وقتی کاری نمی شود کرد جانم درد می گیرد. چایی ام که تمام می شود می آیم تو و تا یازده شب ای میل جواب می دهم. 
فرصت نمی کنم کتاب بخوانم. بنویسم. ورزش کنم. حتی اگر سریع جواب ندهم آدم پشت نوشته می آید در مغزم می نشیند. با من حرف می زند. همه ی شب. قبل از اینکه خوابم ببرد. حتی بعد از اینکه خوابم می برد. آدم های پشت  ای میل ها صورت پیدا می کنند. می آیند در خوابم. با من حرف می زنند. از شوهرهایشان. از کتک هایی که خورده اند. از بچه های شان. از مرگ عزیزانشان. از زخم ها. زخم های تمام نشدنی. 

دکتر به من گفت فکر نکنم مشکل فیزیکی داشته باشی. استرس ات بالا است. یک مدتی سعی کن حس نکنی. مرخصی گرفتیم رفتیم مسافرت. یک ماه مسافرت حالم خوب بود. سر کار نمی رفتم و ای میل چک نمی کردم. تعداد ای میل ها کمتر شده بود چون لابد می دانستند مسافرت هستم. حالم خوب بود.

من مسئول سلامتی روحی و روانی خودم هستم. همین طور مسئول سلامتی روحی و شادی پسرکم. کار مشاوره هم ای میلی نمی شود. واقعا نمی شود. برای خیلی چیزهای دیگر هم کتاب هست. مشاور هست. وب سایت هست. گوگل هست. دو سوالی که مرتبا ازم می شود را جواب می دهم. من مشاور/تراپیست در ایران نمی شناسم. یک بار پرسیدم و این دو نفر را معرفی کردند. من این دو دکتر/مشاور/تراپیست را تا به حال نه دیده ام نه می دانم روش کارشان چیست ولی تنها دو نفری هستند که به من معرفی شده اند:

دکتر رفعتیان 66944460 نبی‌پور اشرفی22273757
سوال بعدی هم در مورد کتاب روان شناسی برای کودک است. من کتاب به فارسی نمی شناسم این ها کتاب های انگلیسی هستند که توصیه می کنم: 

امشب بعد از اینکه جواب همه ی ای میل ها را دادم- حتی آن ها که از دو ماه پیش مانده بودند- گفتم این را بنویسم که دیگر نمی توانم به هیچ ای میل کاری جواب بدهم. چون خسته هستم و دلم می خواهد شب ها کتاب بخوانم و فیلم ببینم. چون دلم نمی خواهد شب ها به خواب بچه های آسیب دیده ی سرکارم خواب ای میل های صورت دار شده هم اضافه شود. چون روحم احتیاج دارد که حس نکند. لااقل شب ها. از پنج عصر به بعد


 

search