۲۳ دی ۱۳۹۰

زین دایره ی مینا



الان که این ها رو می نویسم کمی مستم. خیلی نه. کمی. در حد حال خوب و کله ی سبک. دفعه ی آخری که خیلی مست کردم چند روز پیش بود که یک جلسه ی خیلی سخت داشتیم. سخت از لحاظ احساسی. یک زنی/مادری هست که من باهاش کار می کنم و هفت سال تمام با یک مرد دیوانه زندگی کرده. دیوانه که می گم به معنی واقعی کلمه است. یعنی دکتر تشخیص داده که اختلال شخصیت داره، سایکوپت ئه، نارسیسزم داره و غیره و ذالک. نمی تونسته سکس داشته باشه مگه اینکه سکس حالت تجاوز داشته. وسایل زن رو قایم می کرده بهش می گفته دیوونه شدی یادت نمیاد کجا می ذاری چیزا رو. نمی ذاشته با هیچ کس رفت و آمد کنه. خب بعد هفت سال هر آدم خیلی سالم قوی هم کم کم حالش بد می شه. یعنی خودش هم دچار مشکل می شه. حالا این زن یک بچه ی کوچیک داره. دائم از دست مرد در فراره. از این شهر به اون شهر. از این ایالت به اون ایالت. هر بار مرد پیداش می کنه تهدیدش می کنه پلیس میاد. زندانی اش می کنن مرد رو و یک کم بعد ولش می کنن چون اقدام به قتل نکرده. یعنی باید اول اقدام کنه بعدا زندانی شه. خب قانون فاکینگ مسخره یی ئه. زن می گه دیگه نمی خواد فرار کنه. خسته شده. می خواد بشینه تو خونه تا مرد بیاد پیداش کنه و بکشدش. ما هم می گیم نمی شه. باید از بچه ات محافظت کنی. خب سخت بود برام. خیلی سخت بود که زنی رو که این همه سال سختی کشیده و زور شنیده بشونم بهش بگم تو باید از بچه ات مواظب کنی حالا هر بلایی سر خودت اومده تا حالا به درک. این که این سیستم گندیده ی داغون نمی تونه از تو محافظت کنه به درک. چون زنی و مادری باید تاوون بدی. باید با پست تراما و افسردگی و اضطراب هو بی پولی و بدبختی برای بچه ات مادری بکنی
بعد از جلسه رفتیم خونه ی س و من مست کردم و گریه کردم و سیستم و سازمان و پلیس و همه چیز رو به باد فاک بستم. کمی هم رقصیدیم برای اینکه گه بودن دنیا یادمون بره. برگشتم خونه بچه خواب بود. شونزده دلار هم پول تاکسی دادم

دیروز جودی سر ظهر اومد سازمان. با بچه ی یک ساله اش. بچه اش رو داد بغل من و گفت نمی تونه. دیگه نمی تونه و بچه رو نمی خواد و سرش رو انداخت پایین که بره. گفتم واستا بابا کجا می ری؟ مگه به این راحتیه؟ باید جلسه ی داخلی بذاریم. توافقنامه بنویسم که خودت داوطلبانه داری بچه رو می دی تو امضا کنی بعد بچه رو بگیرم. گفت نه. اگه بچه دستش باشه یا خودش رو می کشه یا بچه رو. بچه چشماش آبیه. تپل. با موهای فرفری طلایی. جودی در این دنیا یک پدربزرگ مادربزرگ پیر داره. زنگ زدم بهشون. گفتن نمی تونن از بچه نگه داری کنن. از ظهر تا ساعت چاهار بچه به بغل همه ی کارها رو کردم. بعد هم بچه رو بردم گذاشتم خانه ی موقت. وقتی دادمش دست مادر موقتش دست هاش رو طرفم دراز کرده بود زار زار گریه می کرد. همه ی شب چشم های آبی گنده اش و صدای گریه اش تو سرم بود

امروز صبح رفتم دیدن ایتن. تولد چاهار سالگی اش دو هفته دیگه است. ایتن سر خیلی بزرگی داره روی یک تن خیلی کوچک. هیچ وقت نمی تونه راه بره یا حرف بزنه. بدنش بزرگ نمی شه. آب مغزش زیاد می شه یا یک چیزی تو همین مایه ها. زیاد نفهمیدم دکتر چی گفت فقط فهمیدم که گفت تا زنده است نمی تونه راه بره و حرف بزنه و قبل از سن بلوغ می میره و این ها مربوط می شه به اعتیاد مادرش در زمان بارداری. نگاهش می کردم که با دست هاش به درخت کریسمس شون که هنوز وسط خونه ی خیلی کثیفشون بود اشاره می کرد. که سعی می کرد با صداهای نامفهوم با من حرف بزنه. تولد بچه ی من چند روز پیش بود. چاهار ساله شد. آدم نمی تونه فکر نکنه

بعد از ظهر رفتم دیدن تایرا. سه ساله. سرش پر از شپش. با یک مادر خیلی معتاد و بابای خرده قاچاقچی. مادرش نمی تونه درست حرف بزنه. سق دهنش یک سوراخ داره. توی گزارش نوشته بود به علت مصرف دائم مواد مخدر از طریق دماغ. کف خونه سیاه. دست ها و پاها و صورت بچه سیاه. لباس های بچه کثیف. بچه گرسنه. سه ساله بدون اینکه بتونه یک جمله درست و کامل بگه. نگاه مات. چشم ها خالی. براش آب میوه و شکلات برده بودم. شکلات رو بلعید. بلد نبود با نی آب میوه بخوره. خواستم براش بریزم تو لیوان. لیوان تمیز پیدا نکردم. با ناخن و دندون قوطی آب میوه رو پاره کردم. همه اش رو خورد. مامانش این قدر حالش خراب بود که نمی تونست تکون بخوره. زنگ زدم اورژانس بیاد یک فکری به حال مامانه بکنن. باباش هم که تو زندان. بچه رو برداشتم آوردم سازمان. روی صندلی ماشین بچه یک کیسه زباله ی بزرگ کشیدم که کثیف نشه و شپش ها روش نرن. تایرا رو گذاشتم توش آوردمش. دپارتمان خدمات بچه ها براش یک خونه ی موقت پیدا کردن. گفتم به مادر موقتش بگن باید اول موهاش رو از ته بزنه. این همه شپش رو هیچ کاری اش نمی شه کرد. گفتم یک چک هم بهش بدن براش لباس و اسباب بازی بخره. هیچی لباس و اسباب بازی نداشت تو خونه که براش بیارم. سوپروایزرم گفت گریه نکرد وقتی آوردیش؟ گفتم نه. مات بود

گفتم بنویسم بلکه حالم بهتر شه. نشد. گردوی توی گلوم تبدیل به طالبی شد


 

search