۲۲ دی ۱۳۹۱

the eternal sunshine of spotless mind


 
 
تب داشتم. زیر پنجره دراز کشیده بودم. یک لحاف کلفت رویم انداخته بودم. لحافی که قبل از مهاجرتمان مهرانگیز خانم با پشم بز برایم درست کرده بود سر آن سیاه زمستانی که تصمیم گرفتم یک در به در ابدی بمانم. یاد این در به دری که می افتم انگار تبم بالا می رود. پشت پنجره باران می آمد. باران می خورد روی برگ درخت ها
بوم بوم بوم بوم بوم
دلم می خواست پاشم راه برم. مثل آن وقت ها که عاشق زیر باران راه رفتن بودم و باران خیسم می کرد و ریمل هایم دو تا جوی سیاه گنده روی صورتم درست می کردند و لباسم می چسبید به تنم و نوک سینه هایم از زیر لباس بقی بیرون می زدند و تو بهم می خندیدی
خواستم برم چای بخوریم در همان کافه ای که دوست داشتیم خیلی و از زیر میز پاهایمان رو به هم بمالیم و من وسطش یکهو نیم خیز شوم که بوست کنم
دلم خواست مسابقه ی ماچ بگذاریم. من یک ماچ تو یک ماچ. باز هم من برنده شوم. تو بهم بخندی
دلم خواست بلند شوم صدایت کنم با هم راه بیافتیم
دیدم نیستی
برگشتم زیر لحاف سنگین پشم بز
پشت پنجره باران می آید. می خورد روی برگ درخت ها
بوم بوم بوم بوم
انگار که هیچ وقت نبوده ای
باید خاکت کنم و زیر باران راه بیافتم



search