۹ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

الا ای موج دیگر بیا بی تاب بگذر



شب فیلم بود در مدرسه ی بچه. نشسته بودیم روی تشک هایی که روی زمین انداخته بودند. بچه ها با لباس خواب و پیتزا به دست روی تشک ها ولو بودند. خوب بودند. بچه بودند. صدای غش غش خنده هاشان به هوا بود. دل خوش سیری مفت. جلوی ما یک بچه بود که مادرش پشت سر ما نشسته بود. هر ده دقیقه یک بار ما را به آرامی به جلو هل می داد، نیم خیز می شد و جلوی دید ما را می گرفت و به زبان خودشان با بچه حرف می زد. پنج شش باری خودش را کشاند تا پیتزای بچه را تکه تکه کند بگذارد دهانش. بچه که می گویم البته منظورم کودک دو ساله نیست. فکر کنم شش هفت ساله بود. پسرک کمی غر زد که نمی بینم و این خانم نمی گذارد من ببینم. گفتم دارد با بچه اش صحبت می کند و اشکالی ندارد و الان تمام می شود. تمام نشد. پسرک باز غر آرامی در گوش من زد. گفتم عزیزم باید صبر کنی. این خانم هم با بچه اش کار دارد و صبوری و احترام به آدم ها و این خزعبلاتی که لابد بزرگ شدن در یک خانواده ی چپ ارزشگرا به آدم یاد می دهد. ساکت گوش کرد، نگاهم کرد و دیگر چیزی نگفت. سر پسرکم روی پایم بود و داشتم فکر می کردم



از فواید تراپیست بودن این است که به جای اینکه ساعتی صد و چهل پنجاه دلار بابت تراپیست بدهی بیست دلار پول ناهار می دهی و یک ساعت با همکارهای تراپیستت حرف می زنی. آن روز داشتیم کاری بز می خوردیم. تیم به من گفت نیازهای خودت چه؟ حق خودت چه؟ غم خودت؟ عصبانیت خودت؟ داد و بیدادها و گریه های خودت چه؟ وقتش نشده که درک کردن را استاپ کنی؟ از همان قاشق سوم کاری بز تا همین الان به حرف هایش فکر کرده ام. گفت خودخواهی سازنده*. این چیزی است که باید یاد بگیری دختر جان




سر پسرکم هنوز روی پایم بود. در گوشش گفتم بچه جان فکر کردم دیدم حق با توست. ما به اندازه ی کافی صبر کردیم برای این آدم. حالا فکر کنم وقتش باشد که بهش بگوییم دارد برای ما مزاحمت ایجاد می کند. به زن گفتم شما نمی گذارید ما فیلم را ببینیم. اگر دوست دارید جای تان را با ما عوض کنید. بچه اش را برداشت رفت عقب نشست. پسرک ازم پرسید ناراحت شد؟ گفتم نمی دانم. ما مودب و نایس بودیم. تصمیم خودش بود. ما مسئول حس و تصمیم او نیستیم



انگار این صدای من نبود
 صدای زنی بود که از آستانه ی فصل سرد** گذشت
و نمرد
و پوستش کلفت تر شد
و صدایش قوی تر شد
و هر روز صبح در آینه
 ماتیکش را می زند
 و محو تصویر خودش می شود


  
*constructive selfishness
** از فروغ 

۲۲ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

*چرا توقف کنم؟*



نیتو علاقه ی شدیدی به بند انداختن زیر گردن دارد حالا چه مو داشته باشد چه نه. معتقد است بند انداختن زیر گردن بهترین داروی ضد چروک دنیاست. نیتو تند و تند نخ بند به دهان با لهجه ی هندی و انگلیسی شکسته بسته حرف می زند. نفسش بوی خوب غذای هندی و عسل می دهد. نیتو معتقد است عسل دوای همه دردهاست. شب ها ماسک عسل به خودش می مالد و روزی سه لیوان مخلوط عسل و آب داغ و زنجبیل و لیمو می خورد. امروز سرما خورده بود و همین طور که فین فین می کرد گفت در این همه سال بار اول است که سرما خورده چون عسلش چینی و تقلبی بوده وگرنه کسی که عسل می خورد چرا باید سرما بخورد
نیتو یک جور خوبی خوشحال است. خودش و شوهرش و دو بچه ی کوچکش و مادرش و مادر و پدر شوهرش همه در یک خانه ی کوچک سه خوابه زندگی می کنند. وقتی نیتو در زیر زمین من را بند می اندازد همیشه سر و صدای دویدن یا گریه یا داد و بی داد بچه ها و بقیه ی اهالی خانه می آید. یک بار ازش پرسیدم سرسام نمی گیرد؟ دلش خلوت نمی خواهد؟ جایی که تنها گریه کند؟ 
سوال همین جوری به دهنم آمد. همیشه حرف هایی که همین جوری به دهن آدم می آیند آن پس کله ی آدم را که خیلی سعی در مخفی کردنش دارد نشان می دهند. نیتو با تعجب به من گفت خانه ی ساکت مثل قبرستان است و آدم چرا باید بخواهد تنهایی گریه کند وقتی می تواند در بغل این همه آدم که دوستش دارند گریه کند؟ 
دیدم خب راست می گوید. حالا ما کسی را نداریم بغلش گریه کنیم- نداشته ایم بغلش گریه کنیم چرا کار به کار مردم داریم که خانه شان مثل قبرستان نیست و چاهار بغل آماده برای گریه دارند؟  بغل های من چند قاره آن ورتر هستند. مثل مال نیتو دم دست نیستند. شاید برای همین است که از انبوه حضور بغل های دور در خانه گاهی سرسام می گیرم
نیتو پرسید ابروهایت را باریک کنم؟ هر بار همین را می پرسد. می پرسد یو وانت تین؟ من هم می گویم ابروهای من تین هستند. لطفا نه. هر بار همین را می گویم. این بار گفتم اصلا ابروهایم رو برندار. برداشتن و برنداشتنشان خیلی فرقی نمی کند. می خواهم ببینم اگر صبر کنم پرپشت تر می شوند؟ با خنده گفتم مثلا مثل ابروهای تو. نیتو گفت نه نمی شوند. نخ را در دهانش خیس کرد و با انگلیسی شکسته بسته گفت اشتباه است که برای بعضی چیزها صبر کرد. بعضی چیزها هیچ وقت آن جوری که ما می خواهیم نمی شوند و ما الکی همه ی عمرمان را صبر می کنیم. خب چه کاری است؟ چرا؟
بعد نخ را انداخت به ابروهایم. اشک آمد توی چشم هام



عنوان از شعر فروغ 

the eternal sunshine of spotless mind


 
 
تب داشتم. زیر پنجره دراز کشیده بودم. یک لحاف کلفت رویم انداخته بودم. لحافی که قبل از مهاجرتمان مهرانگیز خانم با پشم بز برایم درست کرده بود سر آن سیاه زمستانی که تصمیم گرفتم یک در به در ابدی بمانم. یاد این در به دری که می افتم انگار تبم بالا می رود. پشت پنجره باران می آمد. باران می خورد روی برگ درخت ها
بوم بوم بوم بوم بوم
دلم می خواست پاشم راه برم. مثل آن وقت ها که عاشق زیر باران راه رفتن بودم و باران خیسم می کرد و ریمل هایم دو تا جوی سیاه گنده روی صورتم درست می کردند و لباسم می چسبید به تنم و نوک سینه هایم از زیر لباس بقی بیرون می زدند و تو بهم می خندیدی
خواستم برم چای بخوریم در همان کافه ای که دوست داشتیم خیلی و از زیر میز پاهایمان رو به هم بمالیم و من وسطش یکهو نیم خیز شوم که بوست کنم
دلم خواست مسابقه ی ماچ بگذاریم. من یک ماچ تو یک ماچ. باز هم من برنده شوم. تو بهم بخندی
دلم خواست بلند شوم صدایت کنم با هم راه بیافتیم
دیدم نیستی
برگشتم زیر لحاف سنگین پشم بز
پشت پنجره باران می آید. می خورد روی برگ درخت ها
بوم بوم بوم بوم
انگار که هیچ وقت نبوده ای
باید خاکت کنم و زیر باران راه بیافتم



search