۲۰ بهمن ۱۳۹۱

بار دیگر شهری که دوست می داشتم- پیشواز


اول هفته

زن حالش خراب بود. دو دخترش را بغل گرفته بود و جیغ می کشید. جیغ می کشید سر ما که به جای اینکه محافظتش کنیم از کسانی که می خواستند از سقف وارد خانه اش شوند و خودش و بچه هایش را بکشند داریم بچه هایش را ازش می گیریم. شاید مث کشیده بود شاید هم کرک. شاید هم یک چیز دیگر. فکر می کرد آدم هایی می خواسته اند از سقف خانه اش بیایند تو و بکشندشان. خواستم برم جلو آرامش کنم ولی ترسیدم جلوی بچه ها بزندم. بچه ها ترسیده بودند. همه جیغ می کشیدند. بچه ها. مادر بزرگ بچه ها که آمده بود ببردشان. مادر بچه ها که بیماری اعتیاد دارد. دو ساعت طول کشید. دو ساعت طول کشید تا زن بچه ها را ول کرد. تا آرام شد. تا خداحافظی کرد. مرا هم زد. لگد و مشت و هل. دردم نیامد. جان نداشت بدتر از خودم. دو ساعت دیگر طول کشید تا گریه ی بچه ها بند آمد. چاهار ساعت جیغ و گریه. عذاب کشیدن بچه ها جلوی چشم هایم. ده بار به سوپروایزرم زنگ زدم که به پلیس زنگ بزنم یا نه. گفت خودت ببین برای بچه ها چی بهتر است. خودم ببینم؟ خودم جان ندارم که ببینم. به پلیس زنگ می زدم ده دقیقه ای می آمد زن را می خواباند روی زمین به شکم به دست هایش دست بند می زدند و ما بچه ها را می بردیم. نه نمی شد اول بچه ها را ببریم. نمی توانستیم زن را تنها بگذاریم. مسئولیت قانونی داشتیم. پلیس می آمد بچه ها می ترسیدند. نمی آمد باز هم می ترسیدند. بچه ها باید درست و حسابی با مامان شان خداحافظی میکردند. زنگ نزدم به پلیس تا وقتی که دوست زن رسید که بتوانیم تنهایش بگذاریم. بچه ها توی ماشین گریه می کردند. گفتند مامان شان را می خواهند. مامان شان مریض است ولی خوب می شود. گفتم پیش مامان بزرگ می مانند تا مامان خوب شود. گفتند از من متنفر هستند. باید برای بچه ها ترتیب مشاوره بدهم. باید گزارش دادگاه بنویسم. باید برای زن وقت مشاور اعتیاد بگیرم. باید بچه ها و زن را مشاوره ی خانوادگی ببرم. باید تا مدت های طولانی خودم را بخورم که تصمیمم برای زنگ نزدن به پلیس درست بوده یا غلط. شب لابد خواب جیغ و گریه می بینم

وسط هفته

پلیس می گوید تنها نمی شود بروی. مرد و زن عضو فعال یک گنگ بزرگ در یکی از شهرهای دور و بر هستند. توی خانه اسلحه دارند. آدم خنده اش می گیرد. پلیس خوشش نیامد که من خندیدم. گفتم منظوری نداشتم فقط نمی توانم این چیزها را در این شهر تصور کنم. اینجا شهر کوچک امنی است. گفت تازه از شهر بزرگ آمده اند. پلیس آنجا دنبالشان بوده. من پشت در می ایستم. مثل اینکه نخودی باشم در یک بازی جدی. پلیس با ماسک و لباس های سیاه ترسناک می ریزد توی خانه. یکی شان داد می زند برو آن طرف تر. با من است. می روم ته راهروی بلند آپارتمان. دو تا از همسایه ها سر می کشند بیرون و سریع می روند تو. یکی از پلیس ها دختر بچه به بغل از خانه می دود بیرون. بگیرش و برو توی لابی. دختر بچه از گریه سیاه شده. نفسش بالا نمی آید. فقط یک پوشک پایش است. زمستان است لعنتی ها زمستان کثافت اینجا. دکمه های پالتویم را باز می کنم و بچه را می چپانم توی پالتو. پشتش را می مالم
It will be ok love, it will be ok
سوار آسانسور می شوم با بچه ی لختی که توی بغلم ضجه می زند. زنگ می زنم به همکارم که لباس گرم بیاورد. همین الان بیاورد. خوبی شهر کوچک این است که از سر تا تهش یک ربع راه است. این ها خانواده ای ندارند. بچه می رود خانه ی موقت. تنش پر از کبودی است. بالای کمرش جای سوختگی تازه ی سیگار است. پلیس از آپارتمان شان اسلحه و یک کیسه مواد پیدا کرده. باید برای بچه وقت دکتر بگیرم. گزارش برای دادگاه بنویسم. کاشکی مادر و پدر موقتش خیلی بغلش کنند. بوسش کنند. نازش کنند. کاشکی می شد من مادر موقتش می شدم. شب لابد خوابم بوی گوشت با آتش سیگار سوخته می دهد یا دخترک دو سال و نیمه ای که از از دیدن آن همه هیبت سیاه پوش اسلحه به دست نفسش از ترس بریده بود

همچنان وسط هفته

صدای مامان پای تلفن مدل تاقچه بالاست. یعنی کجایی این همه وقت زنگ نمی زنی و به تلفن های ما جواب نمی دهی؟ دیگر خسته شدم از اینکه برای همه توضیح بدهم من گاهی روزی دوازده سیزده ساعت کار می کنم. که روحم خرد می شود زیر فشار این کار. که عاشق کارم هستم. مامان گفت ن گفته شادی دوست ندارد با من تماس داشته باشد. یک ای میل زدن که کاری ندارد. یک ای میل زدن کاری ندارد؟ خوش به حال کسانی که در دنیای شان یک ای میل زدن کاری ندارد. در دنیای من شب ها نیاز به سکوت محض حس غالب است. مسخره بازی در می آورم حرف های بی معنی می زنم استتس فیس بوک عوض می کنم ولی ای میل ارتباط است. تلفن ارتباط است. ارتباط انرژی می خواهد. من انرژی ندارم. و حوصله هم ندارم این را دائم انگار جرمی مرتکب شده باشم برای همه توضیح بدهم

هر شب هفته

بچه یک داستان دیگر است. بوی تنش بوی زندگی است. شب ها با هم روی موبایل من یک کلیپ رقص می بینیم. می گوید رقص روسی. لزگی هم دوست دارد. ایرلندی و لهستانی هم.  فری تیل الکساندر ریبک دوست دارد چون خودش دارد ویولون یاد می گیرد شاید. با هم شام می خوریم. بازی می کنیم یا کتاب می خوانیم. کارتون و رقص می بینیم. می خوابد. باید لباس هایش را مرتب کنم. بشورم. غذای فردایش را بگذارم. وقتی خوابش برد هزار بار بو و بوسش کنم

آخر آن هفته

می روم به خانه. یک ماه تمام
 

search