۳۰ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در ستایش vulnerability





نمی دونم از کجای دنیا این صفحه رو می خونید ولی اگه دسترسی به اینترنت پر سرعت دارید و انگلیسی تون هم بد نیست این دو تا کلیپ رو ببینید. متن انگلیسی و حتی فارسی اش زیر ویدیو توی دراپ داونش هست. من با فارسی اش خیلی ارتباط برقرار نکردم ولی شاید شما بتونید. هر چند دقیقه یک بار فیلم رو نگه دارید. به حرف هاش فکر کنید. نفس عمیق بکشید. بزنید عقب دوباره گوش کنید. بیشتر فکر کنید و همین جوری تا تموم بشن هر دو. بعد که تموم شدن بذارین یکی دو روز بگذره دوباره نگاه کنید. به همون سیستم. 



۲۵ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در ستایش زندگی و آدم های زندگی ام




استاد گفت بنویسید معصومیت تان را کی از دست دادید؟ یا کی ها اگر چند بار پیش آمده.
when did you lose your innocence?
فکر کردم یعنی چه؟ معصومیت یعنی چه؟ من با این لغت مشکل دارم. من را یاد نجابت و فداکاری و لغات بی ربط بی معنای این مدلی می اندازد. وقتی نمی فهمم یا دارم سعی می کنم بفههم چشم هایم ریز می شوند. استاد گفت متوجه سوالم شدی؟ گفتم نه. استاد گفت بچه هایی که اتجمنت سالم دارند دنیا برای شان چه جور جایی است؟ گفتم امن. گفت بچه هایی که پدر مادرشان از لحاظ احساسی در دسترس نیستند دنیا را چه طور می بینند؟ گفتم ناامن غیر قابل پیش بینی. گفت آدم هایی که یک شبه، یک روزه، یک ساعته دنیای شان زیر و رو می شود دنیا را چگونه می بینند؟ گفتم نا امن ترسناک غیر قابل پیش بینی. 
گفت لحظه یی که هر انسانی در هر سنی فکر کند در این دنیا کسی نیست که مواظبش باشد، که اعتمادش به کسی یا چیزی که به آن اعتماد و تکیه داشته از بین رفته، که دنیا دیگر جای امن قابل پیش بینی نیست، که هر لحظه ممکن است باز ضربه ی دیگری بخورد باز تنها بماند، لحظه ی از دست رفتن معصومیت است. فکر کردم بار معنایی لغات در دو زبان چه قدر متفاوتند. من تنها کسی بودم در کلاس که با لغت معصومیت مشکل داشتم. در حقیقت با ترجمه یی که از لغت در ذهنم بود. 

فکر کردم من معصومیتم را، باورم به تقارن و قابل اعتماد بودن دنیا را بار اول وقتی بابا مرد از دست دادم. وسط های راه دو آدم عزیز دیگرم هم مردند. چیزهایی از دست دادم. آدم هایی. رابطه هایی. خانه و زندگی. وطن. خاک عزیز لعنتی را. 

برای هر کدام باید زیرشان یک خط می کشیدیم. هر چه حس قوی تر خط بلندتر. استاد گفت غم را با ناامنی قاتی نکنید. غم بودنش لازم است. غمخوار خوب نداشتن، شانه ی خوب برای گریه نداشتن، این هاست که غم را تبدیل به ترس و ناامنی می کند. خط غم و درد و بزرگی ضربه را جدا بکشید خط ناامنی و به تنهایی کشیدن بار غم را جدا. 

خط غم بابا را کشیدم. بلند بود تا ته صفحه. هنوز قلبم را خراش می داد. هنوز از جایش خون می آمد. خط تنهایی و ناامنی بعدش را کشیدم. بلند بود باز هم. تا ته صفحه. 
خط های بعدی را کشیدم. غم و ناامنی. غم ها ته ته صفحه تنهایی ها تا ته صفحه یا نزدیکی ته صفحه.

 رسیدم به خط زخم چند ماه پیش. زخم هنوز تازه بود. دردش تا ته صفحه آمد. ناامنی اش نه. تنهایی نه. نگاه کردم به قلبم. خوب خوب نگاه کردم. زخمش را می دیدم ولی تنها نبودم. دیدم من که آدم حرف زدن از خودم نیستم، که آدم خفه شدن و سکوت از ضربه های مهلک هستم آدم هایی داشته ام که برای شان حرف زده ام. که بهشان ای میل زده ام. که نصفه شبی فیس بوک را باز کرده ام و زار زده ام برای شان. که رانده ام تا خانه شان و کنارشان سیگار کشیده ام و گریه کرده ام و حرف زده ام. بدون هیچ پرسشی، بدون هیچ قضاوتی. بدون اینکه مجبور باشم توضیحی بدهم. "من درد دارم" کافی بود. حتی مسج اشتباهی که فرستاده بودم کافی بود تا گیرنده ی پیغام بدون سوالی برایم بسته ای از راه دور بفرستد، تا من بسته را باز کنم و از خوشحالی داشتن آدم های این چنینی گریه کنم. 

به آخرین خط ها نگاه کردم. طوفان گذشته بود و من اطمینان دارم که ویرانه ها را یا می شود ترمیم کرد یا می شود از نو ساخت. زخم اما عمیق بود. خط تا آخر صفحه. تنهایی ولی خطی نداشت. حتی نوک سوزنی. 

فکر کردم باید روزی جایی کار خیلی خوبی کرده باشم که این آدم ها را در زندگی ام دارم. حتی اگر خودشان ندانند من همیشه در قلبم سپاس گذارشان خواهم بود که نگذاشتند این بار خط تنهایی ام هم اندازه ی خط غمم باشد.



search