۲۵ شهریور ۱۳۹۳

آیا حاضرید برای خودتان لخت شوید؟




 مدرسه ی بچه دو هفته پیش بعد از تعطیلات آخر هفته ی طولانی شروع شد. سه روز اول را درس و مشق بهشان ندادند تا جا بیافتند توی کلاس و روتین جدید. روز دوشنبه قرار بود روز بزرگی باشد. روز اول جدی کلاس اول. با یونیفورم و سر موقع برای تجمع صبحگاهی و سرود ملی کانادا به دو زبان و درس و مشق رسمی. بچه صبح با اخم و تخم بیدار شد. یعنی بیدارش کردیم. ماساژ دادمش. بوسش کردم. باز نمی خواست بیدار شود. حساب کردم دوازده ساعت خوابیده پس خسته نیست. فکر کردم شاید بعد از تعطیلات تابستان سختش است مدرسه رفتن. شاید هم هول کلاس اول و درس و مشق دارد. شاید هم هر دو. 
تا بیدار شد و صبحانه خورد و با بادکنکش فوتبال بازی کرد و لباس پوشید صد باری نفس عمیق کشیدم. بعد نوبت کفش هایش شد. خودش انتخاب کرده بودشان ولی آن دوشنبه صبح کذایی به طور ناگهانی برایش گشاد شده بودند. ساعت هفت و نیم بود. ده دقیقه وقت داشتیم که از خانه برویم بیرون برای اینکه به موقع به مدرسه ی آن طرف شهرش برسد. کار درست این است که بچه ها احساسات بزرگ انفجاری دارند و پدر و مادر باید الگو باشند برای اینکه بچه ها یاد بگیرند چه طور احساساتشان را کنترل کنند. به عبارتی من باید خودم را در سطح بچه می آوردم پایین. می گفتم بچه جانم انگار خیلی ناراحتی. بیا بغل مامان و در مورد حس ات با من حرف بزن. آیا نگرانی از مشق؟ بله بله نگرانی هم دارد. تا به حال مشق شب نداشته یی. آیا نگرانی که معلم ات جدید است و نمی شناسیش؟ بله بله من هم جای تو بودم نگران بودم. این طوری بچه یاد می گیرد که تجربه کردن حس های مختلف  اشکالی ندارد و می شود در موردشان حرف زد به جای عصبانی شدن یا گریه کردن یا داد زدن یا هر کار به درد نخور دیگری. به جایش چه کار کردم؟ گفتم لطفا همین الان این کفش یا هر کفش دیگری که دوست دارد را می پوشد و می رود می نشیند توی ماشین. دو دقیقه هم وقت دارد. یک غر به صدای بلند به مرد زدم و مرد در جواب یک غر به صدای بلند به من زد.  چرا؟ چون ما هم آدمیم. این را شب بهش گفتم. گفتم کار مامان درست نبود. احتمالا دوست داشتی راجع به حس هایت با مامان حرف بزنی ولی مامان این قدر نگران دیر رسیدن تو بود که وقت گوش کردن نداشت و خلاصه از این حرف ها. گفت بیا با هم یک قراری بگذاریم. ببینیم می شود تا آخر هفته از دست هم عصبانی و ناراحت نشویم گفتم خیلی قرار خوبی است ولی قبلش بیا در مورد چیزهایی که ما را عصبانی و ناراحت می کند حرف بزنیم. یک ساعتی توی بغل هم حرف زدیم تا بچه خوابش برد

شب که بچه خوابید یک سری عکس جدیدمان را گذاشتم در فیس بوک. خوشحال و خندان بودیم در عکس ها. ده دقیقه قبل از اینکه عکاس بیاید به خانه مان برای عکاسی داشتم داد می زدم که چرا حاضر نمی شوند این دو تا و آیا صدای من را نمی شنوند و من چند بار باید هر حرفی را تکرار کنم و آیا لازم است که من داد بزنم و.. و...و

فکر کردم از پشت قاب فیس بوک و اینستاگرام و لباس و کیف و کفش آدم ها می توانند هر چیزی را که دوست دارند نشان بدهند. می توانند از خودشان   حماسه و قهرمان و ابرانسان و ابر مادر/پدر بسازند. حماسه انسان دوستی. حماسه فمنیستی. ابر مادر بودن. قهرمان نجات خلق بودن. برنده ی لاتاری زندگی خوب و خوش و بی دغدغه بودن. دیدم کارم- هر چقدر استرس آور و سخت- یک چیز را بهم خوب یاد داده. پشت نقاب عکس های تمیز خندان و لباس های ارزان یا گران یا داد و بیدادهای بشر دوستانه و استتس های غمگین فیس بوکی و عکس های نوستالژیک اینستاگرامی همه مان از دم آدم های عریان هستیم. عریان با تنهایی ها و غم ها و خشم ها و زخم ها و اشک ها و ناامنی های مان. فقط لباس هایی که تن حس های مان می کنیم فرق دارد و البته میزان صداقت مان با خودمان و بقیه در مورد حس ها و لباس هایی که تن شان می کنیم. همین و بس


search